۱۳۸۷ بهمن ۹, چهارشنبه

سی سال زیست با تئوری توطئه – روز چهل و چهارم

در فاصله کوتاهی که تا سی امین سالگرد انقلاب در ایران باقیست، اجازه بده نگاهی کنیم به دو گزارش که نکته مشترک این دو گزارش نظریه یا تئوری توطئه است در انقلاب ایران، اما نتیجه گیری این دو گزارش دو جهت کاملا مخالف هم را دنبال می کند.
روزنامه لس آنجلس تایمز، در شماره ۱۷ اکتبر ۲۰۰۸ خود مقاله ای را بر اساس تحقیقات پژوهشگری بنام اندرو اسکات کوپر منتشر ساخت که بر اساس اسناد تازه در دسترس عموم قرار گرفته تهیه شده و نشان میدهد که زمینه برای تضعیف موضع محمدرضا شاه پهلوی بر خلاف تصور عمومی از زمان پرزیدنت کارتر آغاز نشده و برمیگشته به دوران پرزیدنت نیکسون و پرزیدنت فورد.
این گزارش اختلاف شدید دولت فورد و بخصوص دانالد رامسفیلد مشاور ارشد پرزیدنت فورد را با شاه ایران بخاطر خودداری شاه فقید از پایین آوردن قیمت نفت می داند. اما در همین گزارش باز میخوانیم که هنری کیسینجر وزیر امور خارجه آنزمان هشدار میداده که اقدامی شدید در جهت تضعیف حکومت ایران زمینه را برای سر کار آمدن حکومتی افراطی در آن منطقه حساس جهان فراهم میسازد. این گزارش نمیگوید که بالاخره نتیجه این مناظره جناح کسینجر با جناح رامسفیلد چه بود. اما موضوع اختلاف را مشخص میکند که مخالفت شاه ایران با پایین آوردن قیمت نفت بوده است.
حالا توجه کنید به مصاحبه یا در حقیقت آخرین مصاحبه شاه فقید ایران با خبرنگار صاحب نام انگلیسی دیوید فراست که در ژانویه ۱۹۸۰ در پاناما انجام شد و بخش هایی از آن در youtube موجود است. در این مصاحبه شاه فقید ایران شرکت های نفتی را در بوجود آمدن شرایطی که منجر به سقوط حکومت او شد، سهیم میداند و بخصوص به دو شرکت نفتی اشاره میکند اما از بردن نام آنها خودداری میکند.
او میگوید بنا بگزارش هایی از دو منبع موثق، سه سال پیش از انقلاب در ایران، این دو شرکت نفتی در مورد سرنوشت رژیم ایران شور و مشورت کرده اند.
زمانی که دیوید فراست از انگیزه این شرکتها میپرسد، پاسخ میشنود که شرکت های نفتی بر این تصور هستند که پول کافی از نفت عایدشان نمی شود و باید قیمت نفت بسیار بالاتر از این برود. و اینکه برای شروع، ایجاد کمبود نفت در بازار یعنی قطع تولید نفت ایران که روزانه پنج میلیون و ششصد هزار بشکه نفت صادر میکرد، راهی مناسب برای جهش قیمت هاست.
بنابر این من و تو میمانیم که بالاخره کی خواستار پایین آوردن و کی خواستار بالا رفتن قیمت نفت بوده و محمدرضا شاه پهلوی جلوی بالا رفتن قیمت ها را گرفته بوده یا جلو پایین آمدن آن را؟
شاید من و تو باید گزارش ها را بخوانیم و گزارش های دیگری را هم، اما نتیجه گیری هایمان را بگذاریم برای آنزمان که باندازه کافی بدانیم و قضاوت مان فقط احساسی نباشد، با همه احترامی که برای احساس قائلم.
و مهمتر از همه آنکه تمیز قائل شویم بین دولت ها و شرکت ها و نهادهای مختلف در یک کشور و همه را با یک چوب نرانیم.

۱۳۸۷ بهمن ۸, سه‌شنبه

اوباما بودن و اوباما ماندن در مواجهه با جنگ و صلح در خاور میانه – روز چهل و سوم

اگر بپذیریم که در نگاشتن سرنوشت بشر و راهی که پیموده و راهی که در پیش دارد حساب و کتابیست و انسان دیمی بر صحنه هستی نیامده که دیمی هم برود، باید حضور باراک اوباما را در بالاترین مقام این سرزمین و در حقیقت و بصورتی واقع بینانه بالاترین مقام در دنیا، آنهم در این زمان، نشانه ای از همین حساب و کتاب بدانیم که سرنوشت قوم بشر به آن گره خورده است.
قضیه فقط این نیست که اوباما رییس جمهور آمریکاست. قضیه اینست که مردی که امروز هشتمین روز کار خود را به عنوان رییس جمهور آمریکا شروع کرد، دارای آنچنان پیشینه، و آنچنان منش و رفتاریست که وقتی حرف میزند، همه گوش میکنند. منظورم اطاعت نیست، منظور گوش کردن است. که این مرد که در همین کوتاه مدت مقبولیتی بالاتر از ۷۰ درصد در میان آمریکاییان و شاید بیشتر در میان مردمان سرزمین های دیگر پیدا کرده، چگونه همچنان " اوباما " مانده است. چگونه حرفش را همچنان آشکار و نه در لفافه میزند، چگونه همچنان گوش فرا میدهد و چگونه میپذیرد که هیچکس و هیچ کشوری "کامل" نبوده و خطاهایی مرتکب شده است، اما این خطاها نمی تواند، تصویر بزرگتر و امیدبخش تر آینده را مخدوش کند.
اوباما در مصاحبه با تلویزیون " العربیه" می پذیرد که "معمولا ایالات متحده در گذشته در مورد مسایل موجود نظر خود را دیکته میکرده، بدون آنکه همه اطلاعات لازم را در اختیار داشته باشد" اما این بار، او میگوید "بیایید گوش کنیم".
اوباما به ماموریت جرج میچل در خاورمیانه اشاره میکند که هدفش گفتگو با همه طرفهای قضیه است و ارایه تصویری روشن از همه زوایای قضیه به اوباماست تا پس از آن آمریکا روش و سیاست خود را شکل ببخشد. اوباما اما از نقطه ضعف سخن نمی گوید، او حقیقتی را یادآوری میکند به همه جماعت شعار بده و تبلیغات چی و شعار شنو که آمریکا یک کشور استعماری و کلنی ساز نبوده و این را کارنامه کشور نشان میدهد و عمل این کشور و تاریخ این کشور.
اوباما همچنین نیک میداند که مردمان بقولی کشورهای جهان سوم، ممکنست رفاه کشورهای صنعتی را نداشته باشند، اما غرورشان و حساسیت هایشان شاید بیش از آنان باشد و در همین مصاحبه اوباما تاکید بر این میکند که شیوه سخن گفتن با مردمان این سرزمین ها، و نگه کردن به آنها نباید از بالا به پایین بلکه باید با احترام باشد، احترامی که گاهی بعضی که از کشورهای صاحب ثروت یادشان میرود در مورد آنان رعایت کنند و یا بنظرشان مهم نمیاید که فکرش را هم بکنند.
اوباما روشی را که در مورد سیاست داخلی و مواجهه با سیاست مداران داخلی و رقبای حزبی بکار برده، در مورد سیاست خارجی نیز در این مصاحبه آشکار میکند، یعنی دراز کردن دست خود برای فشردن دستی که از حالت مشت و گره خورده، باز شده باشد، حتی اگر این دست کشوری باشد که رهبرانش از اول اصرار در مشت های گره خورده و مسابقه مشت زنی داشته اند.
و اوباما باز هم نشان میدهد که هراسی از رویا ندارد، حتی اگر این رویا، هدف دست نیافتنی قلمداد شده صلح اسراییل و فلسطینی ها باشد.
و این برای آدمی که خود تجلی رویایی است که مارتین لوترکینگ از آن سخن میگفت، امری نا معمول نیست، که ادامه " اوباما " بودن و " اوباما " ماندن است.

۱۳۸۷ بهمن ۷, دوشنبه

جادوی سئوال – روز چهل و دوم

از خواب بر می خیزی و شروع می کنی بیداری را با اولین سئوال، که من کیستم؟ و سئوالات دیگر که بدنبال آن قطار میشوند، که کجا هستم، برنامه ام چیست؟ قراری با کسی دارم؟ قرار است چکنم؟ دیروز را چگونه بپایان رساندم؟ کی خوابیدم؟ الان چه وقتیست؟ و تازه این اول کار است.
تو قدم در روزی گذاشته ای که در هر لحظه و در هر گوشه آن سئوالی یا پاسخ سئوالی جلویت گسترده شده و تو نیز با همین پیمودن فاصله میان سئوال ها و پاسخ ها، انگیزه ها و هدف هایت را معین می کنی و "روال معمول" زندگی را تجربه می کنی. انگار ماموریت هر روزه من و تو طرح پرسش هاست و تلاشی برای یافتن پاسخ ها.
این روال معمول اما، زمانی همواری خود را از دست میدهد که چنته ات از سئوال خالی باشد، که ذهنت خلاقیت ساختن سئوال را از کف داده باشد، یا چنین پنداری که همه چیز را دیده و همه چیز را میدانی (هر چند نیک میدانی که چنین تصوری اوج جهل و خود فریبی است) و یا از پرسش و تکرار سئوال های بی جواب درمانده شده و پرچم تسلیم بالا کرده باشی. که این معمولا حاصل گیر کردن در مدار بسته تنهایی است که از تو موجودی ساخته "بی پرسش" و نومید از یافتن پاسخ. در انتظار چیزی ناشناخته که هر چه باشد، زندگی نیست.
اما اگر این حکایت توی تنها باشد، سرنوشت و حکایت من و تو نیست. من و تو با هم با شکستن مدار تنهایی، جادوی سئوال را برای خود و یکدیگر، برای یافتن انگیزه ها و هدف ها مداومتی همیشگی می بخشیم و در یافتن پاسخ ها بیاری هم میشتابیم. اصل قضیه اینست که ذهن من و تو از سئوال پاک نشود، که ذهن پاک شده از پرسش و سئوال ماشین اسقاط شده ایست که بپایان خود رسیده باشد.
اما مضحک نیست در میانه کائناتی آکنده از سئوال، آنچنان که انگار در میانه سئوال ها شناوری، در "پیله تنهایی" خود را از سئوال تهی کرده باشی؟
و یا در این پیله تنهایی، با تکرار بی تغییر یک سئوال، در کائناتی که آکنده از پاسخ هاست و انگار در میانه آنها شناوری، امید از پاسخ بریده باشی؟
تو، آیا از من پرسیدی؟

۱۳۸۷ بهمن ۴, جمعه

جايزه ای متفاوت با همه جايزه ها - روز چهل و يکم

هشتاد سال پيش، در شانزدهم ماه مه سال ١٩٢٩ مراسم بزرگداشت بهترين ها در زمينه صنعت فيلم در امريکا در هتل روزولت در هاليوود برگزار شد و پايه پر اشتهارترين جايزه سينمائی در جهان "اسکار" را بنيان گذارد که يکماه ديگر هشتاد و يکمين مراسم آن را شاهد خواهيم بود.
در طول اين سالها، بسيار فستيوالهای سينمائی معتبر و نه چندان معتبر آمده اند و مانده اند و پاره ای نيز رفته اند، اما با همه حمايت سالهای بسيار موج روشنفکران از اين فستيوال ها، هيچکدام آنها جای ويژه اسکار را نگرفتند. اين جای ويژه مقبوليت آن در ميان مردم بود و اينکه همين مقبوليت "اسکار" را معياری ساخت برای اقبال تماشاگران به فيلم ها و بقولی پشت فيلمی و فيلمسازی را از خاک بلند کردن و تقويت بنيه مالی فيلم و فيلمساز و لشکری از آنان که در ساختن يک فيلم هر کدام نقشی ناديده را عهده دارند.
و اسکار چون از همان آغاز نه بدست سياستمداران و طرفداران اين ايسم و آن ايسم و اين مکتب فکری و آن مکتب فکری و اين فيلسوف و آن جهان بين، بلکه بدست دست اندرکاران صنعت فيلم بنيادش نهاده شد، بدرستی تشخيص داد که اعتبار و ارزش فيلم به يکنفر و دو نفر منحصر نيست و در اين ارکستر عظيم و هماهنگ انسانی، هر کس دقيقأ بايد کاری را بدرستی انجام دهد تا حاصل آن بعنوان "فيلم" يعنی مجموعه هنرها، در معرض ديد من و تو قرار گيرد.
و اسکار در اين مداومت خود برای شناسائی و ارزش نهادن به کار يک يک عناصر سازنده يک فيلم، من و تو را نيز متوجه کرد که در اين صنعت کی دارد چه می کند؟ اين صحنه ای که من و تو را در سينما چنين ميخکوب کرد مثلأ، حاصل نه فقط کار بازيگر و کارگردان و فيلمبردار که مجموعه خلاقيت، نور پرداز، صدابردار، تدوين صدا، تدوين تصوير، افه صوتی، افه تصويری، و ..... را شامل ميشود. اين دقيقأ همان خاصيتی است که فستيوال های معتبر و نه چندان معتبر فاقد آن بوده اند.
اسکار اما در طول حيات هشتاد ساله خود فراز و نشيب های بسيار را پشت سر گذاشته اما همچون هر پديده آمريکائی با خاصيت انعطاف و تغييرپذيری خود را با زمان و مکان هماهنگ ساخته است، که شايد تاريکترين بخش تاريخ اسکار به روزگار سياسی شدن و مک کارتيزم و ليست سياه هنرمندان برميگردد که بايد جداگانه به آن پرداخت.
منتقدان اسکار اما قضيه تجارتی بودن اسکار را بهانه خرده گيری از آن کرده اند، اما اسکار خود حرفش اينستکه شترسواری دولا دولا نميشود و اين صنعت، صنعت فيلم بزبان ساده و رک، خرج دارد و برای حيات آن "سود دهی" بهرحال نقش اول را ايفا می کند.
و من و تو بايد يادمان بيآيد که "فيلم" در نزديک ساختن مردمان دنيا بيکديگر و شناساندمان بهم بزرگترين نقش را در تاريخ بشر ايفا کرده و می کند.
آيا برای چنين دستآوردی می توان قيمتی تعيين کرد؟

۱۳۸۷ بهمن ۳, پنجشنبه

.... و بهترين فيلم سال ٢٠٠٨ - روز چهلم

و درست در روزهائی که به فيلم های بسياری که در سال ٢٠٠٨ ديده ای فکر ميکنی، و کمتر نامی را بياد ميآوری که بخواهی فيلم سال را از ميانه آنها برگزينی. و "ياد" برای يافتن فيلمهائی که رد پائی در ذهنت بجا گذارده باشند، کمتر ياريت ميکند، و هنگامی که رسيده ای به بن بستی که بگوئی؛ فيلم هم همان فيلمهای قديم، فيلمی از راه ميرسد و بکمکت ميآيد که در پيشداوری خود آنرا چيزی فراتر از ملودرام های هندی - شرقی تصور نمی کنی، که هنرپيشه هايش را طبيعتأ نمی شناسی، که از کارگردانش Danny Boyld کاری آنچنانی بياد نداری و بالاخره نمی دانی اصلأ اين فيلم کجائيست؟ هنديست؟ يا .....
و Slumdog millionaire (زاغه نشين ميليونر) از راه ميرسد که درس زندگی و فيلمسازی را يکجا بتو بدهد و در مکانی آنچنان رفيع در ذهنت جا بگيرد که راحت و بی تأمل بتوانی بگوئی "خانمها، آقايان، بهترين فيلم سال Slumdog Millionaire".
دو روز بعد، بامداد امروز ميبينی که در اين باور تو تنها نيستی، و فيلم بی نام و نشان "زاغه نشين ميليونر" کانديدای دريافت جايزه اسکار در ده رشته گوناگون شده، از جمله؛ بهترين فيلم سال، بهترين کارگردانی، بهترين سناريو، بهترين فيلمبرداری، بهترين تدوين و ......
پيش ازين نيز اين فيلم چهار جايزه Golden Globe را نصيب خود کرده است.
"زاغه نشين ميليونر" همزمان با نمايشی مثال زدنی از هنر روايتگری، بازيگری، فيلمبرداری و تدوين فيلم، ترا همراه با خود به قعر زوال ارزشهای انسانی و همزمان به اوج خلاقيت انسانی ميبرد.
ميآموزی که در قعر فقر و محروميت که چه عرض کنم، هيچ نداری نيز چيزی داری که نميدانی و درسی برای تو و فقط تو گذاشته شده که بايد ببينی و بيآموزی و آنرا در داستان پيچيده و هزار خم سرنوشت خود، آگاهانه بکار گيری.
فيلم حکايت نو جوانيست بنام جمال ملک، برخاسته از قعر زاغه ها، که کلاس و مدرسه ای نديده مگر مدرسه تنازع بقا و راه راست را در ميانه همه بن بست ها يافتن و اين "جمال" در مسابقه معروف " کی ميخواهد ميليونر شود" هر سئوالی را با رجوع به گذشته خود بدرستی پاسخ ميدهد، تا جائی که پليس و اجرا کننده برنامه مظنون ميشوند که او دارد تقلب ميکند، اما چگونه؟ نمی دانند....
اما اين مسابقه و اين داستان و درام هيجان انگيز امروز بهانه ايست برای نقل درامی عظيم تر و آموزنده تر از زندگی، از زوال، از نشيب، از فراز و از دنيائی که من و تو بعنوان انسان ساکنان آنيم.
و من هر کلامی که اضافه کنم نمی تواند، ارزش راستين اين فيلم را آنچنان که بايد خودت تجربه کنی، آشکارتر سازد.
و Slumdog Millionaire بمن اين فرصت را ميدهد که با وجدان راحت و آسوده و بی ترديد، آنرا بعنوان بهترين فيلم سال و بسياری سالها، به تو دوست همراه من معرفی کنم.

۱۳۸۷ بهمن ۲, چهارشنبه

کلاهی که من در انتظار آنم – روز سی و نهم

یکی، که «تو» نیستی به من کنایه می زند و می نویسد، آنقدر از اوباما ننویس که از این نمد کلاهی به تو نمی رسد.
حالا ببینیم آیا من انتظار دارم در این میان کلاهی به من برسد؟
پاسخ آری است. من انظار دارم کلاهی هم به من برسد، اما، نه کلاهی که از سر «تو» برداشته باشند تا به سر «من» بگذارند.
من انتظار دارم کلاهی به من برسد، اما، نه کلاهی که خیراتی و نذری و مجانی و صدقه ای باشد، که چنین کلاهی حتی اگر هم به من و هم به «تو» برسد، دوام و عاقبتی نخواهد داشت.
من انتظار دارم کلاهی به من برسد، که نه از سرم گشاد باشد و نه برایم تنگ. کلاهی که شایسته ام باشد چون شایستگی داشتن کلاهی درخور خود را در خود می بینم.
کلاهی که اندازه اش را نه خود خردبینی من کوچک ساخته و نه خود شیفتگی من بزرگش کرده باشد. کلاهی درست اندازه سرم، که جای شکی برایم باقی نگذارد که شایستگیش را دارم. این کلاه را قرار نیست «کسی» به من بدهد، این کلاه را باید خود در «فرصت های برابر» یافته و بدست آورمش.
کلاهی که جای من را در جامعه دنیا مشخص کند. کلاهی که باید در این فرصت های برابر، با اتکا به نفس و اطمینان به خویشتن بدست آورم. همین اتکا به نفس و اطمینان به خویشتن که به گمان من بزرگترین نقطه قوت پرزیدنت اوباما بوده است، حتی آن زمان که فرصت های برابر را نیز تجربه نميکرده.
و من، من از ایران آمده و در آمریکا ماندگار شده، قرار نیست کلاه مرحمتی از «اوباما» دریافت کنم، یا انتظار دریافتش یا اشتیاق دریافتش را داشته باشم.
من اما از حکایت «اوباما» برای یافتن کلاه اندازه سرم و بدست آوردن این کلاه الهام می گیرم. و این انتظار را نه مایه خجلت که انگیزه حرکت هر روزه خود می دانم، که تکلیفم را با خود و با دنیای خود مشخص کنم، که جای من در اینجا و بالاخره در این جهان هستی کجاست؟ و آنگاه که دانستم، آیا عرضه و توان و قوت رسیدن به آن را دارم؟ یا به عذر و بهانه متوسل خواهم شد؟
و من حرف «یکی» را که تو نیستی بهانه سخن امروز کردم، اما از او نیز سپاسگزارم که این بهانه را بدستم داد.

۱۳۸۷ بهمن ۱, سه‌شنبه

سهمی که من انتظار دارم


یکی که تو نیستی بمن مینویسد آنقدر از اوباما ننویس که از این نمد کلاهی بتو نمیرسد.
حالا ببینیم آیا من انتظار دارم کلاهی در این میان بمن برسد؟
پاسخ را فردا خدمت تو خواهم داد.