۱۳۸۷ بهمن ۱۶, چهارشنبه

بزرگترين مسئوليت يعنی قبول مسئوليت – روز چهل و نهم

ديروز در مصاحبه ای با برايان ويليامز مرد خبر شبکه تلويزيونی NBC، پرزيدنت اوباما راحت و آشکار اذعان کرد که در جريان گزينش سناتور داشل برای پست وزارت بهداشت و خدمات انسانی، "اشتباه" کرده است. نه فقط به يک کلام ساده، بلکه دقيقأ اوباما اين جمله را بکار برد:

Did I screw up in this situation? Absolutely. I am willing to take my lumps

معنی ساده و خودمانی Screw up همان "خيط کردن" و " خراب کردن" است. کلمه ای که سياستمداران در مورد ديگران بسيار بکار ميبرند، اما در مورد "خود" هرگز.
و اينکه مردی از بالاترين رقم محبوبيت هر رئيس جمهوری در چند دهه گذشته در ميان آمريکائيان (و بسيار غير آمريکائی ها) برخوردار است، بجای آنکه راحت خودش را از يک جنجال کنار بکشد و گناه خطا را بگردن خيل مشاوران و وکلا و غيره بياندازد، ميگويد: من در اين ماجرا خراب کردم، و حاضرم تا بار آنرا هم بدوش بکشم.
دوست گرامی من، اين حرفی نيست که من و تو در طول سالهائی که حافظه مان ياری ميدهد، يا در طول سالهائی که ديگران برايمان گفته اند از رهبری با چنين موقعيتی شنيده باشيم. که رئيس جمهوری بيآيد و نه فقط بگويد "اشتباه شد" بلکه بگويد مردم "من در اين قسمت خراب کردم".
اين همان "آنی" است نه فقط روسای جمهور پيشين يا رهبران اين سرزمين و آن سرزمين که آدمهای در پستهای بسيار کوچکتر نيز از داشتنش عاجز بوده اند. "آنی" که هم شهامت لازم دارد، و هم "اطمينان به صداقت خويشتن".
دوست گرامی من ميدانی آنچه ماجرای "واترگيت" را بصورت بزرگترين جنجال سياسی دهه ۱۹۷۰ آمريکا در آورد و سرانجام نيز پرزيدنت نيکسون را ناچار به استعفا و ترک مقام رياست جمهوری آمريکا کرد، ميتوانست هرگز به چنين ابعادی نرسد، اگر در همان آغاز پرزيدنت نيکسون ميآمد و بخطای خود اذعان ميکرد؟
و ميدانی اگر چنين شده بود، تاريخ دنيا چگونه ميتوانست مسيری متفاوت را بپيمايد که احيانأ روزگار من و تو نيز اين نباشد که هست؟
من و تو که نه رئيس جمهوريم و نه رهبر و نه صاحب مقام و منزلتی، آيا اين شهامت را داشته ايم يا يافته ايم که در معامله با فرزند، همسر، دوست، برادر، آشنا، جامعه و بالاخره کشور، آنگاه که درميابيم اشتباه کرده ايم، بگوئيم من خراب کردم، خيط کردم؟
آنچه "اوباما" ديروز گفت، ممکن است بقول معروف "آتو" بدست رقبا و مخالفان سياسی بدهد، اما نشان دهنده آنست که او به وعده و تعهد خود در قبال آمريکا و دنيا، وعده فاش گوئی و شفافيت، پابرجاست و در قلب کاخ سفيد نيز همچنان "اوباما" باقی مانده است. اوباما در سخن مراسم تحليف خود گفت که در برابر اين عظمت احساس فروتنی ميکند و در عين حال مسئوليت بزرگ خود را درک ميکند و بر دوش ميکشد. ديروز بار ديگر اوباما در عمل نشان داد که بزرگترين مسئوليت برای يک رهبر، "قبول مسئوليت است.

۱۳۸۷ بهمن ۱۵, سه‌شنبه

نگاه انسان امروز به انسان امروز – روز چهل و هشتم

دانی بويل Danny Boyle سازنده فيلم نادر و کم مانند Slumdog Millionaire يا زاغه نشين ميليونر، جايزه بهترين کارگردان سال از سوی " انجمن کارگردان های آمريکا" را نيز به مجموع جوايزی که تاکنون نصيب اين فيلم شده است اضافه کرد. اين جايزه در حقيقت شايد نويد جوايز بيشتريست که در مراسم جوايز اسکار که نوزده روز ديگر در هاليوود برگزار خواهد شد، به زاغه نشين ميليونر تعلق خواهد گرفت.
اما موضوع صحبت من در مورد جوايزی که به حق بايد به اين فيلم برسد نيست، بلکه نقطه حساس ديگريست که فيلم زاغه نشين ميليونر هم در سرزمين های دارا و هم در ميان ندارها، تحريک کرده و وجدان انسان امروز را به نگرشی ديگر بار در خود واداشته است.
انسان سرزمين دارا آشکارا از فقر و زوالی که در ميان انسانهای سرزمين ديگر می بيند و فرصتهای نابرابری که ميان "لاتيکا" و "جمال ملک" خردسال با کودک خود می بيند احساس درد و احيانأ شرم ميکند. اما در خود مومبای "بمبئی سابق" که فيلم در ميان زاغه های آن ساخته شده، صدای اعتراضی متفاوت بگوش ميرسد. روزنامه نگارانی دانی بويل فيلمساز را محکوم ميکنند که از زندگی مومبای، فقط فقر و ذلت را بصورتی اغراق آميز تصوير کرده و پيشرفت ها و زيبائی های اين سرزمين را ناديده گذارده است. دانی بويل پاسخش اينست که او فيلم مستند و داکيومنتری نساخته و بايد داستانی را به فيلم برميگردانده که نويسنده اش Vikas Swarup خود هندی است و Simmon beaufoy بر اساس کتاب Q & A اين نويسنده، سناريو فيلم را نگاشته است.
Amita Bachchan آکتور معروف هندی، "زاغه نشين ميليونر" را مورد حمله قرار ميدهد و ميگويد اين فيلم هندوستان را بصورت کشوری از جهان سوم ترسيم کرده است و باعث درد و خشم ملی گرايان و ميهن پرستان شده است. و اينکه فيلم به اين خاطر معروفيت يافته که کارگردانش يک "غربی" بوده.
Simon Beaufoy نويسنده سناريو شگفت زده، ميگويد، من اين زاغه ها را درست نکردم. اين زاغه ها آنجاست و من هفته ها در ميان اين فقر و مذلت شاهد زندگی اينگونه مردمان بودم. هدف منهم نشان دادن غنائی بود که در قلب اين زاغه ها و زاغه نشين ها وجود دارد.
و بالاخره در ميانه اعتراض های ازين قبيل که در يکی دو سينما در هندوستان موجب شد تا مردم سينما را بهم بريزند و همه چيز را زير و زبر کنند، ندائی ديگر هم بلند شده که به بازيکنان خردسال فيلم و مشخصأ "روبينا علی" دختر نه ساله ای که نقش لاتيکا را در کودکی بصورتی حيرت آور ايفا ميکند، آنقدرها که بايد دستمزدی نرسيده در حاليکه فقط فروش اين فيلم در آمريکا تا هفته گذشته متجاوز از شصت ميليون دلار بوده. که اين نيز يادآورم ميکند از سر و صدائی که در مورد فيلم زيبا و محکم بهرام بيضائی، "باشو غريبه کوچک" برپا شده بود در سالهای دور گذشته، و وکلای مدافعی که پيدا شده بودند برای ايفا کننده نقش "باشو" که بيضائی انطور که بايد سهمی به او نپرداخته است.
از سرگذشت ايفاگر نقش باشو و اينکه بعدها چه بر وی گذشت خبری ندارم، چون جز ايرانيها شايد کسی باشو را نديد. اما، اين را از "روبينا علی" ميدانم که آنچنان دنيا را مجذوب خود کرده است که باز هم او را خواهيم ديد، همچنان که Dev Petel ايفا کننده نقش جمال ملک دارد پله های اشتهار و ترقی را طی ميکند.
و بالاخره اينکه "زاغه نشين ميليونر" چه اسکار بگيرد و چه نگيرد، سهمی بزرگ در نگاه انسان امروز به خويشتن ايفا کرده که حتی در حافظه فراموشکار انسان امروز نيز تا مدتها باقی خواهد ماند.

۱۳۸۷ بهمن ۱۴, دوشنبه

صبح بعد از سوپربال – روز چهل و هفتم

آمريکا ديروز و ديشب را فارغ از مشغوليات فکری هر روزه با سوپربال چهل و سوم گذراند.
جشنواره خيره کننده سوپربال هر چند در شهر تمپا بی فلوريدا در جريان بود، اما تلويزيون (که اينبار نوبت به شبکه NBC رسيده بود) آنرا بصورت جشنواره ای برای همه آمريکا در آورده و همه را در لحظات آن شريک ساخته بود. و در پايان روز نيز مسابقه فينال پر هيجان پيتسبورگ Steelers و آريزونا Cardinals که تنها 35 ثانيه مانده به پايان مسابقه، پيتسبورگ را پيروز ساخت، نقطه عطفی بود برای روزی که آمريکا در ميانه روزهائی مملو از خبرهای ناگوار اقتصادی به آن نياز داشت.
روزی که به آمريکائی دلگرمی ميداد که با خبرهای ريز و درشت رسانه های جمعی دست و پايشان را گم نکنند و در ميانه روزگار رکود، رونق را با سوپربال تجربه کنند.
مردم آمريکا وقتی سيل آگهی های تبليغاتی را در هر بخش و گوشه ساعتها پخش تلويزيونی NBC ميديدند، که هنوز پپسی کولا و کوکاکولا تبليغات چند ميليونی ميکنند، که هنوز تبليغ اين اتومبيل و آن اتومبيل و اين شرکت تلفن و آن شرکت حمل و نقل، سر جای خودشان، جای هر ساله هميشگی شان هستند، خيالشان راحت ميشد که آنچنان هم که گاهی رسانه های گروهی به آدم تلقين ميکنند، روز آخر و بی اميدی در پيش نيست.
تماشاگر آمريکائی که گاهی از ديدن آگهی های تلويزيونی بستوه ميآيد، اما ديروز اين آگهی ها را بعنوان نشانه ای از "نبض تپنده" اقتصاد آمريکا گرامی ميشمرد.
تماشاگر آمريکائی ديروز شنيده بود و خوانده بود که شبکه NBC برای يک تبليغ سی ثانيه ای، سه ميليون دلار قيمت گذاشته و به او دلگرمی ميداد که اين اقتصاد، هر چند دچار کسالت و رکود است، اما مردنی و از دست رفته نيز نيست.
و اين باور دقيقأ همان چيزيست که هر جامعه درگير رکود اقتصادی به آن نياز دارد، که ترسش بريزد و بداند "رونق" در يک اقتصاد آزاد سرمايه داری، از "فرد" آغاز ميشود و اين فرد با باور آنکه وضع خوب است يا بد، خرج کند يا نکند، بترسد يا نترسد، روحيه عمومی و وضعيت اقتصادی جامعه را تعيين ميکند.
اينک در صبح بعد از سوپربال و تجربه سوپربالی که هم رونق داشت و هم هيجان تا آخرين ثانيه، بايد ديد آيا آمريکا باور ديروز خود را برای امروز نيز حفظ کرده است؟
راستی، پيش بينی بنده در مورد پيروزی آريزونا درست از آب در نيآمد، اما شگفت آفرينی آريزونا را که تا سی و پنج ثانيه مانده به پايان، مسابقه را برده بود، کسی انکار نمی کند.

۱۳۸۷ بهمن ۱۳, یکشنبه

باز هم سخنی از شما


چرا و چه لزومی به اضافه شدن چند کانال تلویزیونی دیگر به تلویزیون های جمهوری اسلامی است.
بیش از چهل کانال تلویزیونی ایرانی ماهواره ای وجود دارد که عمدتا در خط جمهوری اسلامی هستند و یا بخاطر منافعشان خود را بکوچه علی چپ زده وانگار نه انگار که 70 میلیون در کشورشان در زندانی بوسعت ایران بسر می برند .
نکته قابل تعمق اینجاست که دو کانال خارجی صدای آمریکا و بی بی سی لندن در چه سمت وسوی گام برداشته و چرا هزینه های هنگفت برنامه های خود را بزبان فارسی تحمل کرده و هدف از این کار چیست و آیا اصولان سیاست های جمهوری اسلامی و کشورهای آمریکا و انگلیس با هم در تضاد قرار دارند یا خیر ؟
سیاست بنگاه سخن پراکنی بی بی سی در کشورانگلیس این پیر استعمارگر در استعمار کشورها بر کسی پوشیده نیست یا حداقل برای ما ایرانیان در عمل کرد این صدا در ایران ابهامی وجود ندارد .
چرا که بخوبی بیاد داریم در دوران انقلاب رادیو بی بی سی برای پخش صدای مخالفان دولت وقت و به آشوب کشاندن ایران چه نقش داشت .
امروز تلویزیون بی بی سی لندن شعبه دیگر از کانال های جمهوری اسلامی ایران با پخش برنامه های خود که تماما در ایران ضبط و از انگلیس پخش میشود نقش این تلویزیون را در جهت تحکیم جمهوری اسلامی را بخوبی نشان می دهد .
این تلویزیون با پخش برنامه های از عمل های زیبایی از موی سر گرفته تا شست پا به بیننده القا می کند که در ایران نه تنها مردم مشکلی ندارند که در رفاه کامل بسر برده و تنها مشکلشان، مشکل زیبایی است که ایرانیان در داخل کشور را زجر می دهد. این دوربین زیبا بین هیچگاه سری به نانوایی ها ، پمپ بنزین ها ، بیمارستان ها ، کلانتری ها ، زندان ها دادگاه ها ویا به بهشت زهرا نمی زند تا دنیا را با عمق فاجعه انسانی در ایران آشنا کند که صد البته چنین توقعی از بی بی سی لندن نمی رود.
تلویریون بی بی سی در برنامه دیگر تاکسی سبزی را نشان می دهد که ویژه بانوان است و راننده آن یک خانم این تاکسی مسافری زنی را سوار کرده است که می گوید: هنگامی که سوار تاکسی که راننده آن یک خانم است میشوم احساس امنیت بیشتر می کنم این برنامه در تفهیم این موضوع به بیننده است که این خود خانم ها هستند که خواهان جدا سازی مردان از زنان هستند و نه دولت جمهوری اسلامی .
اما صدا آمریکا که آرمان آن دمکراسی برای مردم ایران بود با ورود آقای دکتر ک ,م به این تلویزیون و مدیریت بر آنان چه نقش زیبای در جهت دمکراسی برای مردم ایران داشت.
در گام نخست خود مخالفان جمهوری اسلامی را که در رادیو و تلویزیون های مخالف جمهوری اسلامی با برنامه های خود جمهوری اسلامی را مورد حملات شدید قرار می دادند را ( صوراسرافیل و آذری ودانشجویان مبارز) جهت همکاری بصدای آمریکا برده تا جمهوری اسلامی از دست این دو عزیز و دانشجویان مبارز نفس راحتی بکشد و در ادامه کار با حذف احمدرضا بهارلو که خود بنیان گذ ار برنامه میزگردی با شما بود این برنامه را بشیری بدون یال کوپال بدل کرد چرا که در این برنامه بهارلو با سبک و سیا ق خود به مشکلات مردم در ایران می پرداخت و در این برنامه از چهرهای شاخص بهره می گرفت که این برنامه را مورد توجه مردم قرار میداد.
با کمی دقت متوجه خواهید شد کسانی در تلویزیون صدای آمریکا مورد مصاحبه قرار می گیرند که لحن آرام تری علیه جمهوری اسلامی دارند وکسانی روی خط قرار میگیرند که اکثراٌ موافق سیاست های جمهوری اسلامی ایران هستند ونکته قابل توجه اینجاست که مردم از صدای آمریکا سئوال نمی کنند که بر سر بهارلو و لونا شاد چه آمد واین دو برنامه ساز کجایند؟ در ایران دیکتاتوری مردم با ارسال پیامک چنان بلایی سر مسئولین آوردند که برنامه تلویریونی 90 کانال سه که برنامه ای انتقادی ورزشی بود و توسط مسئولین جمهوری اسلامی قطع شده بود را دوباره پخش کنند .
براستی چه بر سر ما ملت آمده که هر کس هر آن چه بخواهد با می کند / هرجا سری است می کوبند / هرجا دری است می بندند ؟؟؟؟
بیژن

۱۳۸۷ بهمن ۱۲, شنبه

حرفهای شما از میان ای میل ها


جناب آقای بهارلوی عزیز
با سلام
امیدوارم که ایمیلم به دست شما برسد. من از ارامنه هستم و از بینندگان برنامه صدای آمریکا.
گله ای از برنامه های تلویزیون فارسی صدای آمریکا دارم. برای من سوال بود که چرا شما دیگر در برنامه میزگردی با شمار حضور ندارید. چندی پیش مدیر برنامه فارسی صدای آمریکا در برنامه ای حاضر شدند و در مورد سوال عدم حضور شما پاسخ دادند که از ایشان در بخش های دیگر صدای آمریکا استفاده می شود و دلیلی ندارد که شخصی تا آخر عمر در یک قسمت باقی بماند و ایشان هم در بخش دیگری مشغول هستند. تا امروز باور نمی کردم در بخش دیگر مشغول به کار باشید که لینک شما را در سایت دیدم.
البته مواردی را که عرض می کنم نظر شخصی من است من فکر می کنم در کشور آمریکا هر کسی سر جای خودش است نه مانند ایران، اگر پزشک است طبابت می کند و اگر معلم است تدریس می کند مسلما اگر کسی برنده جایزه نوبل فیزیک شود سال بعد او را به مدرسه ابتدایی نخواهند فرستاد تا در آنجا تدریس کند.
سوال من از مدیران شبکه این است چرا آقای بهارلوی عزیز که دو سال پیاپی به عنوان مجری برگزیده انتخاب می شود آن هم به خاطر برنامه میزگردی با شما، دیگر در آن برنامه نیست و در جای دیگر است.
اگر جواب ایشان است که این نظر شخصی بوده که جایزه را داده است، باید عرض کنم که اینجانب به عنوان بیننده پر و پا قرص برنامه میزگردی با شما به دلیل اینکه آقای بهارلو در آن برنامه اجرا نمی کنند دیگر این برنامه را نگاه نمی کنم. مسلما من به خاطر میز گرد برنامه را نگاه نمی کردم بلکه به خاطر اجرای استادانه جناب آقای بهارلو.
البته من متوجه هستم که نسل جدیدی از مجری ها باید آماده شوند ولی لااقّل بهتر بود که در هفته یک بار برنامه داشته باشید تا مجری های جدید الگویی مناسب برای خود داشته باشند که دانسته های خود را نیز به آن اضافه کنند نه اینکه از اول شروع کنند تا شاید 40 سال دیگر مجری شوند.
فکر نمی کنم اگر آقای بهارلو برنامه میزگردی با شما را اجرا نکنند دیگر این برنامه را نگاه کنم. لااقّل فکر می کنم مجری خوب حق بیننده است.
با تشکر
آلکس
-------------------------
Subject: یار قدیمی برنامه میزگردی با شما
با سلام و درود فراوان بر حضور شما جناب آقای بهارلوی عزیز. بنده نه از امروز بلکه از سالهای دور از رادیو برنامه های زیبا و مسئولانه جنابعالی را دنبال میکردم . و تا این اواخر که شما برنامه زنده تلوزیونی میزگردی با شما رابا اجرای بی نظیرتان ادامه میدادید بیننده این برنامه بودم. به نوبه خود به عنوان یک هموطن از شما تشکر و قدردانی میکنم. البته گفتنی است که با رویکرد جدید تلوزیون فارسی زبان صدای آمریکا طرفداران و تماشاگران فرهیخته این کانال روز به روز کمتر شده و به دنبال شبکه های بی شمار دیگر روانه شده و اوقات خود را به گونه ای دیگر سپری میکنند. به هر حال با افشاگریهای جنابعالی همه به جهت دار بودن برنامه ها و لیست سیاه میهمانان صدای آمریکا پی برده و این حقیقت را مدیون شخص باشرفی چون احمد رضا بهارلو میباشند.در پایان از شما به خاطر همه لحظاتی که صرف نوشته هایتان در ارتباط با ایران و ایرانی کردید سپاسگذارم و آرزوی توفیق روزافزون برایتان را دارم.. بیاد لحظات خنده شیرین شما در میزگردی با شما
با تقدیم احترام
دکتر احورا
-------------------------


آقای بهارلو, آیا میتوانید یواشکی درگوش من بگوئید که چرا برنامه ندارید؟ آیا هموطنان آنچنانی ما طبق عادتشان چشم دیدن شما را نداشتند؟ یا جای اقوام و فامیل هایشان را تنگ کرده بودید؟ منکه به برنامه کودک که با نام شباهنگ اجرا میشد, اعتراض کردم, ئی میل مرا در لیست سیاه گذاشتند, اسم عوض کردم و به برنامه آقای ...... اعتراض کردم, گفتم خودتان میبرید و خودتان میدوزید, و دوره اینگونه تاتر و سیاه بازیها گذشته است, باز ئی میل ما رفت داخل لیست سیاه, حالا هم نمیدانم آیا این ئی میل بدست شما خواهد رسید یا نه؟ چون با این اسم, ئی میل دیگری فرستاده و به موزیک گوش خراشی که سالهاست در بین برنامها پخش میکنند اعتراض کرده, و سئوال کرده ام, آیا قحطی موزیک است؟ که ما باید سالها همین تق تاق تق تاق را گوش کنیم؟ امیدوارم که به لیست سیاه وارد نشده باشیم و ئی میل برگشت نخورد و بدست شما برسد.
باری آرزوی دیدار روی خندان شما وهچنین آن دست تکاندادن مخصوص شما را در برنامه ببینیم.
با آرزوی بهترینها برای شما و خانواده اکبر قضائی پور از لندن

۱۳۸۷ بهمن ۱۱, جمعه

سوپربال روزی ملی که هرگز ملی اعلام نشده – روز چهل و ششم

اين يکشنبه که ميآيد، روز سوپربال است. روز فينال مسابقات حرفه ای فوتبال آمريکائی، که در عمل و طی حيات چهل و دو ساله اش به پديده ای تبديل شده که بطور خلص پديده ای آمريکائيست و جائی را در ميان آمريکائيان و يا هر کس که در آمريکاست بازکرده که دست کمی از جشنهای ملی اين سرزمين ندارد که هيچ، از خيلی از آنها نيز مقبوليتی بيشتر ميان مردم يافته است.
روز سوپربال را نه دولت و نه سياستمداران برای مردم در نظر گرفته اند، بر عکس سياستمداران هم می بينند اگر از آن غافل شوند کلاهشان پس معرکه است.
پس چه خاصيتيست در اين سوپربال که جائی اين چنين ويژه در آمريکا يافته و پير و جوان و سياستمدار، صاحب سرمايه و روزنامه و مجله و تلويزيون و اينترنت را هم بدنبال خود ميکشاند؟
يادمان باشد که آمريکا کلکسيون همه ورزشها را دارد و در اين سرزمين ستارگان حماسی و تابناکی در بيسبال و بسکتبال بوده اند که در حکم قهرمانان ملی اين سرزمين بحساب ميآيند، که هنوز نامی چون مايکل جوردن در محفوظ ترين گوشه خاطره های چند نسل باقی مانده و ميماند، اما فينال هيچ کدام ازين رشته ها و اين ستارگان نتوانسته آنرا بصورت يک روز عملأ ملی، هر چند اعلام نشده در آورد. چرا؟
نه اينکه من همه پاسخ را داشته باشم، بخشی ازين پاسخ اما شايد خاصيت اصلی فوتبال آمريکائی باشد که هيچ ورزشی نمی تواند، همچون "فوتبال آمريکائی" معرف آمريکا باشد و چنين خلص و يکدست مارک آمريکا را روی خود داشته باشد.
فوتبال امريکائی را بايد در روزی ديگر به تفصيل شرح دهم که دقيقأ معرف و نماينده آمريکاست. يک شطرنج انسانی که بدست يک شطرج باز، با توجه به مهارت های ويژه هر کدام از مهره ها بازی ميشود، بصورتی که يک مهره برای همه و همه برای يک مهره تلاش ميکنند و اصولأ امکان تکروی و بازی فردی در آن وجود ندارد، و در جوار آن گردن کلفتی و قدرت تحمل و قدرت بدنی فوق العاده ای لارم است که نظير و مانندش در هيچ ورزش دسته جمعی ديگر نيست.
و جالب قضيه اينکه پر طرفدارترين ورزش و آمريکائی ترين ورزش آمريکا بصورتيست که اگر همين امروز شما در فروشگاهی، خيابانی، با يکی از همين فيناليست های سوپربال هم برخورد کنيد، يا با بازيکنی از باشگاه محبوب خود و از شهر خود روبرو شويد، معمولأ آنها را نمی شناسيد و هويت آنها زمانی برای شما معنی پيدا ميکند که در اونيفورم و کلاهخود و با شماره مخصوص خود هستند و در مجموعه ای هستند که اسمش را ميگذارند تيم.
اين تيم مجموعه بازيکنان هر کس براه خود نيست و طبيعت فوتبال آمريکائی اصولأ چنين تک بودن و تکروی را غير ممکن ميسازد.
و اما سوپربال يا بانيان سوپربال آمده اند و اين ورزش آمريکائی را پيوند زده اند به ديگر جنبه های زندگی در اجتماع سرمايه داری آزاد و از آن روزی ساخته اند که از سرمايه گذار گرفته تا توليد کننده و صاحب نامان دنيای نمايشات و روزنامه و تلويزيون و صاحبان تبليغات، سهمی و جائی در آن برای خود يافته اند و از آنجا که هر کس نقش و سهم خود را در آن بنوعی ميبيند، موقعيتی در ميانه آمريکا و آمريکانشينها يافته که تنها با چهل و دو سال سابقه بصورت يکی از مشخص ترين روزها و پديده های آمريکائی در آمده است.
و بالاخره اينکه سوپربال امسال، سوپربال چهل و سوم در شهر تمپای در فلوريدا ميان تيم Steelers از شهر پيتسبورگ و با سابقه حضور بسيار در سوپربال ها و تيم Cardinals از شهر فينيکس آريزوناست که تاکنون گذرش به سوپربال نيفتاده است. هر چند اکثرأ پيتسبورگ را از همين الان برنده سوپربال امسال ميدانند، اما من از شگفت آفرينی آريزونا غافل نخواهم بود. کسی چه می داند.

۱۳۸۷ بهمن ۱۰, پنجشنبه

آزمون بزرگ ديگری برای بشريت - روز چهل و پنجم

در يک دنيای نظم گرفته که مهره ها کم و بيش در جای خود قرار گرفته و آدمها بجای لگد پراندن بهم و يکديگر را زمين زدن به اميد گرفتن جای ديگری، جای خود را يافته و دسته جمعی هدفی بزرگتر را دنبال کنند و بشريت را ازين درجا زدن هزاران ساله برهانند، تا قدمی پيش گذارند، اقتصادی که حاکم بايد باشد، "بر اساس توليد يک کالا در مطلوب ترين مکان توليد برای آن کالا" خواهد بود.
يعنی مثلأ گزانگبين اصفهان بايد در اصفهان و در مکانی که "انگبين" بطور طبيعی يافت ميشود توليد شود و اتومبيل فورد در ديترويت آمريکا که از نظر شرايط توليد اتومبيل، از دسترسی آسان به مواد اوليه گرفته تا کارگر مطلوب و کار ديده، مناسب تر از فی المثل شهر راکويل در ايالت مريلند است. چون نه گزانگبينی که در کوستاريکا درست شود، گرانگبين اصفهان خواهد شد و نه ماشين فوردی که در راکويل توليد شود مقرون بصرفه خواهد بود.
اين روند کم و بيش در آمريکا، در درون خود آمريکا حکمفرما بوده دنبال شده است، اما صحبت Globalization که در دهه ۱۹۸٠ قوت گرفت و در دهه ۱۹۹٠ شدت و شتاب يافت، همين اصل را بصورتی جهانی خواستار ميشود. سخنی که در عصر جديد نخست از سوی Charles Taze Russel آمريکائی در سال ۱۸۹۷ بصورت نوشته ارائه شد.
در عمل اما Globalization و جهانی شدن اقتصادی بجای تأکيد بر روح Globalization که "توليد يک کالا بايد بر اساس مطلوب ترين مکان توليد برای آن کالا باشد"، فقط جنبه ارزان تر تمام شدن توليد بخاطر کارگر ارزان مد نظر قرار گرفت و ارزان تر تمام شدن توليد، و کارگر ارزان، تمام فکر و ذکر شرکتهای بزرگ را مشغول کرد که بجای جنس بهتر که بايد در مطلوب ترين شرايط تهيه شود، جنس ارزان تر بدون توجه به کيفيت آن و تأثيرهای جنبی بر توليدات ديگر تحويل بازار شود.
اين روش هر چند رمق و جانی تازه به اقتصاد اجتماعات "ندار" و صاحب کارگر ارزان بخشيد، اما چون تنها يک جنبه از Globalization را ديده و بقيه را بفراموشی سپرده است، اندک اندک صدای کارگر جوامع " دارا" را در آورد و بصورت حربه ای بدست "سياستمداران" افتاد که گناه همه مصائب اقتصادی و اجتماعی را بگردن تفکر جهانی شدن بياندازند و خواستار بازگشت جهان بصورت مجموعه ای از اجتماعات در حصارهای بسته شوند.
در همين بسته محرک اقتصادی پرزيدنت اوباما که ديروز از تصويب مجلس نمايندگان گذشت، تبصره ای از سوی پاره ای نمايندگان اضافه شده که پروژه هايی را که قرار است با اين بودجه بالای هشتصد ميليارد دلار آغاز شود ملزم ميسازد که منحصرأ از فولاد و آهن آمريکائی استفاده کنند. اين تبصره مناظره ای بزرگ را باعث شده ميان آنها که ميگويند: " آمريکائی جنس آمريکائی بخر" که قوت استدلالشان نيز ناشی از رکود اقتصادی و بيکاری در آمريکاست، و مخالفين که ميگويند؛ چنين روشی منجر به اقدامات تلافی جويانه ديگر کشورها و بالاخره بازگشت بسوی انزوای اجتماعات خواهد بود. در عصری که مبادله اطلاعات همه مرزهای شناخته شده جغرافيايی و سياسی و دينی و قومی و نژادی را بيرنگ ساخته است.
آزمون بزرگ ديگری برای بشريت آغاز شده است.