۱۳۸۷ اسفند ۳۰, جمعه

سخن سعدی از زبان پرزیدنت اوباما – روز هفتاد و چهارم

در نوروزی چون امروز که چون هر نوروزی مایه فخر و مباهات هر ایرانی تبار است، یکی ازین دیار از سرزمین آمریکا، یادآور میشود کلامی را برای مردمان سرزمینی که این کلام از آنجا برخاسته است، کلام همیشه جاوید یکی از بزرگترین صاحب اندیشگان تاریخ بشری، سعدی، که
بنی آدم اعضای یک پیکرند ------- که در آفرینش ز یک گوهرند
این «یکی» یک آدم معمولی و احیانا یک استاد دانشگاه ایرانشناس آمریکایی نیست، این «یکی» پرزیدنت اوباما رییس جمهوری این مملکت است، که نیک میداند چگونه سرنوشت بشرها بر صحنه این کره خاکی بهم گره خورده است و چگونه هدف مشترک همه انسانها از هر نژاد و دین و سرزمین و باوری، هدف ایجاد فرصت ها برای نیک بختی فرزندان، امنیت خانواده و صلح میان ملت ها، آنچنان بهم پیوستگی یافته است که چاره معضل بزرگ انسان امروز را تنها در کلام بی نیاز به هیچ زیور سعدی «بنی آدم اعضای یک پیکرند» میتوان یافت.
سخن پرزیدنت اوباما در حقیقت سخنیست نه فقط خطاب به ایرانیان که به آمریکاییان و بآنها که در دو سو نشسته اند و سعیشان پیوسته ترسیم و درشت نمایی اختلاف هاست و نه وجوه مشترک که بزرگترینشان همین «اعضای یک پیکر» بودن است.
میدانم که وقتی صحبت گفتگو و سعی در نوعی ارتباط میان آمریکا و ایران میشود بلافاصله دو جبهه موافق و مخالف با هم تشکیل میشود هم در میان ایرانیان و هم در میان آمریکاییان که هر کدام نیز برای خود استدلالی دارند، اما حرف من مطلقا به قصد جانب این یا آن را گرفتن نیست، بلکه ترسیم تصویریست که بستر تمامی بحث ها و جدل ها و تفاهم ها و سو تفاهم هاست و این تصویر را نیز هر چه تلاش کنم بهتر از سعدی جاودان نمی توانم تشریح کنم، همچنان که پرزیدنت اوباما نیز مآلاً متوسل به سعدی میشود و حقیقت تغییرناپذیر پیوستگی بنی آدم را که این آدم ها چه بخواهند و چه نخواهند اعضای یک پیکرند و سرنوشت آنان بر این صحنه حیات از آغاز بهم گره خورده و بامروز رسیده که اصولا دیگر تمیز آدمها از یکدیگر و اینکه کی مال کجاست نیز میسر نیست.
پرزیدنت اوباما بعنوان مرد آگاهی از میان مردمان آگاه دنیا، «جبری» را یادآوری میکند فراتر از شعارهای پوچ جاهلانه در این سو و آن سو. جبری که اگر نبود شاید بنی آدمی نیز تا امروز بر صحنه حیات باقی نمانده بود. و آدم، بنی آدمی را باقی نگذاشته بود.
و میرسیم به امروز، به نوروز، در حالیکه در بامداد این خجسته ترین روز، در سرزمین آمریکا که روزگاران دراز هرگز از نوروز نشنیده بود، رییس جمهوری آن، با پذیرش و بیان آنکه نوروز لحظه آغاز دیگری است و حکایتی دیگر از غنای فرهنگی ایرانیان که در طول هزاره ها چه ارمغانی به فرهنگ بشری افزوده اند، در حقیقت باین خجسته روز در آمریکا رسمیتی میبخشد. و این رسمیت بخشیدن، دوست و همراه همیشه با من، حاصل تلاش هر ساله هزاران هزار ایرانی پراکنده در سرزمین های دیگر است که بی توجه به همه ناروایی ها و درشت گویی های ناسزایی که در موردشان در سرزمین مادریشان تبلیغ شده، رسالت تاریخی خویشتن را از یاد نبردند. رسالت گرامیداشت و شناساندن ویژگی بی همتای نوروز به همه دیگر پاره های پیکر آدمیت.
و من پاره ای ازین پیکر آدمیت نیز نوروز خجسته را به تو که «انسان» امروز و ساکن این صحنه حیاتی، شادباش میگویم. هر جا که هستی و از هر جا که میایی.

۱۳۸۷ اسفند ۲۹, پنجشنبه

رازی که امتدادش به هزاران سال میرسد – روز هفتاد و سوم

وقتی کامپیوتری در اثر تردد بیش از اندازه اطلاعات در مدارهایش در یک زمان، یکباره فلج میشود و هیچ کاری را انجام نمی دهد و در برابر هیچ فرمانی واکنش نشان نمیدهد، بشما توصیه میکنند که کامپیوتر خودتان را Reboot یا Re-set کنید.
کاری که فشار این دکمه انجام میدهد در حقیقت بستن موقتی مدارها و خالی کردن آنها از تراکم ترافیک اطلاعات است که باعث این راه بندان اطلاعاتی و در نتیجه فلج شدن سیستم شده است.
این اطلاعات در حال تردد همزمان در ترافیک مدار کامپیوتر چه میشود؟ از بین میرود؟
خیر. این اطلاعات از بین رفتنی نیست اما از حالت فعال یا active بصورت ساکن به ذخیره اطلاعاتی کامپیوتر بر میگردند، و با این به سکون برگشتن جاده تردد اطلاعاتی را خالی میکنند و آنگاه که دوباره دکمه شروع را فشار میدهید، جاده اطلاعاتی از تردد همزمان و فلج کننده اطلاعات همزمان خالی شده و هرگونه اطلاعاتی را که درخواست میکنید بسرعت از مرحله سکون به اطلاعات فعال تبدیل شده و میاید خدمت شما.
حالا اجازه بده از تو و از من شروع کنیم که در مقطعی از زندگی که باز فرض میکنیم، روز آخر اسفند ماه است آنچنان مغزمان از اندیشه های نیک و بد، خاطره های خوش و ناخوش، تعهدات این جا و آن جا، قول و پیمان های داده و گرفته، سزاها و ناسزاهای شنیده، خوشی و ناخوشی های دیده، انباشته شده که داریم نزدیک میشویم به همان مرحله ایست کامپیوتری، که قدرت تصمیم گیری، قدرت واکنش عاقلانه، تمیز نیک و بد و وضوح دیدن خود را بسرعت معمول همیشگی نمی یابیم.
پس شروع میکنیم و خرمن آتشی یا در برابرمان و یا در ذهنمان بر پا میکنیم تا ناثوابی های آزار دهنده را به آن بسپاریم و با حرارت و انرژی این خرمن آتش بر این ذهن و جان خسته، نیروی تازه بدمیم.
و زمزمه میکنیم بر این آتش که زردی من از تو و سرخی تو از من. اما هنوز کار reboot و re-set ما تمام نشده و مانده تا یک لحظه پایان و یک لحظه آغاز که همه این خاطره و اندیشه های نیک و بد را در یک لحظه به سکون حافظه برگردانیم و جاده ذهنمان را خالی از تردد این همه اندیشه و خیال خوش و ناخوش آماده گذر اندیشه ای کنیم که پایه و اساسش از زندگی و آغاز زندگی است و از روز نو و سال نو و نوروز.
این همان آنیست که باید نه فقط هر ایرانی و ایرانی تبار که هر انسان، مال هر کجای دنیا که باشد، بدان مباهات کند که پیشینیان انسان امروز از چه دانش و آگاهی والایی برخوردار بوده اند که هزاران سال پیشتر از امروز و دیروز دانشی این چنین پیشرفته را در قالب آیینی بنام نوروز و چهارشنبه سوری عملا تجربه میکرده اند.
اما ایرانی ها، رسالتشان به همین برگزاری مراسم و جدال با جاهلانی که منکر فضیلت انسان و فضیلت زندگی هستند، خلاصه نمی شود.
رسالت بزرگتر آنان آگاهی دادن به همگان بدون توسل به شعارهای احساساتی و خود برتر طلبیست. آگاهی دادن به هر انسان دیگر که این اندیشه و این شیوه کهن چگونه میتواند به داد انسان امروز، انسان نزدیک به نقطه سکون در دنیای امروز برسد، که میتواند همراه با او کامپیوتر ذهن آشفته خود را reboot کند و ذهنش را از هجوم این همه خیال باطل خالی کند.

*از مسعود بابت مشاوره های همیشگی در مورد آنچه درون یک کامپیوتر میگذرد، سپاسگزارم.

۱۳۸۷ اسفند ۲۸, چهارشنبه

بخشش از کیسه خلیفه – روز هفتاد و دوم

دولت در یک کشور سرمایه داری باید دخالتش در امور اقتصادی تا چه اندازه باشد؟
این سوال همیشه مطرح که در حقیقت در طول سالها خطوط تفاوت طرفداران دو حزب دموکرات و جمهوریخواهان را مشخص کرده در هیچ دوره ای از تاریخ نیم قرن اخیر شاید، همچون امروز اهمیت و توجه نیافته است.
بحران مالی امروز آمریکا که در دنیای بهم پیوسته امروز دامنه اش تا سراسر سیستم مالی دنیا امتداد یافته، یکبار دیگر طرفداران دو نظریه دخالت بیشتر یا کمتر دولت را در مقابل هم گذاشته با این تفاوت که در این زمان کفه ترازو بسمت طرفداران دخالت بیشتر دولت سنگینی میکند که بحران لجام گسیخته مالی امروز را مستقیما ناشی از خودسری سیستم مالی و بانکی و نقش کمرنگ دولت در مراقبت و اجرای مقررات بازدارنده میدانند. و تازه وقتی هم دولت پا پیش میگذارد، قضیه باین سادگی نیست.
در ماههای آخر دولت پیشین در آمریکا و هنگامی که خبر سقوط و یا سقوط عنقریب بانکها و موسسات مالی یکی پس از دیگری، خبر از بحرانی بزرگتر از یک نشیب موقتی اقتصادی میداد، دولت جمهوریخواه آنزمان با حمایت نمایندگان اکثرا دموکرات و نه جمهوریخواه، طرح کمک هفتصد میلیارد دلاری دولت (یعنی پول مالیات دهندگان) را به این موسسات مالی تصویب کرد تا از سقوط آنها جلوگیری شود.
آنچه امروز باعث جنجال بزرگ در آمریکا شده آنست که این موسسات از این پول کمکی چگونه استفاده کرده اند؟
بسیاری از این موسسات، که سوء تعبیر و بی کفایتی مدیران و یا آز و سودجویی چشم بسته آنان چنین معضل بزرگی را خلق کرده ظاهرا میلونها دلار از کمک دولت برای سر و سامان بخشیدن به کارشان را صرف دادن پاداش های کلان چند میلیون دلاری به مدیران ارشد خود کرده اند.
خبری که در چند روز گذشته جوشش و خشمی در افکار عمومی بر پا کرده آنست که یکی ازین موسسات (AIG) که بزرگترین شرکت بیمه بحساب میاید و غولیست که فقط میتوانست با سوء تعبیر مدیران بروز فلاکت کشیده شود از سهمیه سی میلیارد دلاری که برای کمک بآن در نظر گرفته شده حدود یکصد و هفتاد میلیون دلار را به پاداش به مدیران ارشد خود اختصاص داده و باصطلاح معروف از کیسه خلیفه بخشیده است.
AIG در پاسخ به اینکه فی المثل پاداش ۶ میلیون دلاری برای فلان مدیر بی کفایت که خود بخشی از مشکل و نه حل مشکل است اینطور توجیه میکند که این مدیران اگر این پاداش ها را دریافت نکنند، از این موسسه خواهند رفت و بجای دیگری کشیده خواهند شد.
این سخنان اما اگر در روزگار رونق بود میتوانست گوش شنونده ای پیدا کند، اما در روزگار رکود کنونی تنها حالت بلوف پوکرباز بازنده ای را یافته که همه میدانند دستش خالیست.
آنچه در پاسخ AIG و دیگر موسسات گفته میشود اینست که فرار این مغزهایی که میفرمایید به کجا صورت خواهد گرفت؟ و کدام موسسه مالی است که در صدد جلب مدیرانی باشد که کارنامه شان باین صورت معلوم است؟
و در شرایطی که مدیران لایق هم برای یافتن شغلی در بازار کساد معطل ملنده اند، کدام صاحب عقلی دنبال این مدیران بی تدبیر خواهد بود؟

۱۳۸۷ اسفند ۲۳, جمعه

نوروز در Cyberspace – روز هفتاد و يکم

در فاصله هفت روز تا نوروز، بوی خوش بهار، در فضای مجازی اينترنت يا Cyberspace پيچيده است و خبر اين جشن و آن جشن و پيامهای شادباش ميرسد از آنان که ميشناسی و آنان که نمی شناسی و آنان که بياد نداری.
و در اين فضای مجازی آکنده از بوی سنبل و جلوه هفت سين و يادی مشترک، حضور نسلهای دوم و سوم ايرانی تبار را در سرزمين های پراکنده، ازين قاره به آن قاره احساس ميکنی که شوق و شورشان از نسل اندکی خسته کهنسال تر صد چندان بيشتر است.
اين نسل دوم و سوم ايرانی های مهاجر که معمولأ نه ايران را ديده اند و نه نوروز را در مکان تولد آن تجربه کرده اند، ظاهرأ بعد از سالهای نگرش به پدر و مادرها و نسل اولی که از آنان برخاسته اند، در ميان همه رسم و رسوم و عاداتشان که ديده اند و به خاطر سپرده اند، اين رسم نوروز را تنها نقطه اشتراک همگان، از سياسی گرفته تا غير سياسی، از مذهبی گرفته تا غير مذهبی و از فقير گرفته تا غنی يافته و بدون آنکه در جائی و مکانی رای گيری کرده باشند، در ذهنيت مجتمع خود آنرا پسنديده و پذيرفته اند و به حق اصرار دارند تا ديگران نيز زيبائی يگانه آنرا يافته و در تجربه منحصر بفرد آن شريک شوند.
بسياری از آنان شهرهای بسياری را به پذيرش و بزرگداشت نوروز واداشته اند، نه از سر زور و جبر که با معرفی چهره راستين روزی و لحظه ای که پيوسته نشانه آغاز است و زدودن آنچه تجربه سال پيش از ناصوابی آن آگاهمان کرده است.
و امسال نيز من مثل هر سال منتظرم تا نام شهرهای ديگر نيز که پذيرای نوروز شده اند، با همت اين نسل پويای ايرانی تبار به نام شهرهای پيشين افزوده شوند.
اين نسل پويا و زنده و متحول دوم و سوم ايرانی های مهاجر شايد دقيقأ از همه رمزها و تعبيرهائی که در مورد نوروز و هفت سين و چهارشنبه سوری و سيزده بدر و عيدی دادن و عيدی گرفتن نگاشته شده و تحقيق شده آگاه نباشد، اما بجای دعوا بر سر جزئيات، اصل مطلب را چسبيده و فرعيات را گذاشته اند بعهده پژوهشگران که بحق آنان نيز در غربت و در سی سالی که گذشت قدمی پس ننهادند که هيچ، هر روز بر حجم "کتاب تصوری نوروز" افزوده اند و می افزايند.
رمز و راز حضور سنبل و سمنو و سيب و سماق و سنجد و سکه و سبزی و نارنج و آئينه بر سفره ای که هر ساعت روز و شب ماهی زنده ای در دل آن می چرخد و زندگی ميکند را روزی از روزها اين نسل جويا و پويا و زنده و متحول ايرانی تبار خواهد آموخت، بهتر از من که در مکان تولد اين آئين "همه آموختنی ها را نياموختم".
اما هر ساله و در اين ايام وسوسه اين راز کهن آرامم نمی گذارد و هر سال حداقل در خيال خود، قدمی خويشتن را نزديکتر به پاسخ راز احساس ميکنم و اين وسوسه نوروزی ديگر و سالی ديگر پيش ميراندم. و هر سال، به خود ميگويم؛ شايد پاسخ نوروز هم مثل پاسخ زندگيست، که هر روز و هر ساعت و هر دقيقه متحول ميشود و با پاسخ لحظه ای پيش متفاوت است.
خودت فکر کن، کجا قرار بوده "نوروز" در فضای مجازی Cyberspace ظهور کند و "سُنبلی مجازی" در دل اين فضای تا اين زمان عاری از بو، عطری بتراود که من و توی پراکنده در سراسر عالم را اين چنين سرمست کند؟

۱۳۸۷ اسفند ۲۲, پنجشنبه

در دنيای عجول و شتاب زده من و تو – روز هفتادم

در يک دنيای کامل و ايده آل، هر کس بايد مسئول عمل خود باشد، آنجا که کاری مثبت و در خور انجام ميدهد و يا فکری نو به جامعه عرضه ميکند، اعتبارش را بگيرد و آنگاه که خطائی ميکند و به بيراهه ميرود تاوانش را بپردازد.
اما در دنيای نه هنوز کامل و نه هنوز ايده آل من و تو، ازين خبرها نيست و در اين دنيای نه هنوز کامل من و تو، از خير اعتبار گرفتن گذشته اما پيوسته در بيم تاوان پس دادن بابت کرده " او" هستيم.
در اين دنيای نه هنوز کامل من و تو کسی حوصله و فرصت جزئيات را ندارد و همه را بيک چوب راندن حتی اگر به زبان رانده نشود در عمل شيوه مرسوم است.
مثلأ مردمان سرزمين فرض بفرما X چه بخواهند و چه نخواهند قضاوت مردمان سرزمين های ديگر در مورد آنها بستگی دارد به آنکه مثلأ رهبرشان يا دولتشان چگونه عمل کرده و چه ميگويد و چگونه.
در اين سرزمين فرضی X اگر مقامی و صاحب منصبی پرت و پلاگوئی کند، در ديدگاه کم حوصله و عجول امروز دنيا، بپای همه مردم نوشته ميشود، حالا اگر پرت و پلاگوئی و بيجاگوئی فی المثل فراتر از يک نفر و دو نفر بلکه از جانب گروه و سازمانی حاکم بر سرزمين X باشد. دامنه اين بيک چوب راندن تا بکجا وسعت پيدا ميکند؟ و تا کی؟
ملتی با فرهنگ نظير آلمان نمونه خوبيست برای اين بيک چوب رانده شدن. وقتی اين ملت در انقياد يک گروه افراطی نازی در ميآيد که خشت اول بنايش با نژادپرستی است، اين مردم، مردم آلمان از ديد عجول و بيحوصله دنيا برچسب نژادپرستی يا يهود آزاری ميخورند و تا اين زمان هم نمی توانند اين تصوير ناعادلانه را از ذهن دنيا پاک کنند و حتی در همين جام جهانی فوتبال گذشته نيز من و تو با همين ذهنيت نادرست در آغاز بيمناک در آن سرزمين پا می نهيم.
ممکن است و بجا هم هست که ازين روش مرسوم "دنيا" انتقاد کنيم، که انتقادپذير هم هست، اما اين دنيا را يکروزه نمی توان تغيير داد و اين بيک چوب رانده شدن را هم بايد بعنوان واقعيتی در دنيای نه هنوز کامل من و تو شناخت.
بنابراين تو چه در درون سرزمين X ساکن باشی و چه برون از آن اما نامت وابسته به آن، گه گاه در اعتبار گرفتن ها و بسيار در ملامت شنيدن ها و تاوان دادن ها سهيمی، حالا هر چقدر هم که گفته شود حساب ملت ها و دولت ها جداست که درستش هم همين است.
هر چقدر هم که بگويند مثلأ اگر ديوانه ای در آلاباما دست به تفنگ ميبرد و گروهی از آدمهای رهگذر و بيگناه را ميکشد و يا جوانکی در آلمان اسلحه بر ميدارد و از کشته ها پشته ميسازد، نه آن نماينده مردم خونگرم آلاباما و نه اين نماينده مردمان متمدن آلمان است، باز هم رسم همه را بيک چوب راندن در ذهنيت دنيای عجول من و تو حکمفرماست. حالا اگر در مورد آلاباما و آلمان چنين باشد تکليف سرزمين دورتر و دوردست X چه خواهد بود؟
حکايت مردمان سرزمين X را در مورد ايرانيان برون از ايران در سی ساله گذشته آشکارتر و عيان تر ميتوان ديد. آنگاه که افراط گوئی و افراط گری در يک سو، اين ايرانيان برون از ايران را مصصم تر برای جلوه دادن نيکی های فرهنگ و سرزمين مادری ميکند و تلاش همگانی اين ايرانيان در خنثی سازی، تصوير نادرستی که در دنيای عجول و شتاب زده امروز از آنان ترسيم ميشود با منش و روشی مثبت در مراوده با، از همسايه گرفته تا شهری که روزی ميهماندارشان و امروز خود شهرشان به حساب ميآيد.
اين تلاش سی ساله را عليرغم همه منفی گوئی های حساب شده عليه اين جامعه پويای ايرانی بايد ارج نهاد که نگذاشته حتی در اين دنيای عجول و شتابزده هم ايرانيان بيک چوب رانده شوند. و اين تلاش مثبت را من همين امروز، هشت روز مانده تا نوروز در ميان اين جامعه هوشمند می بينم که در تدارک جشنواره نوروزی هر سال فزونتر از سال پيش ميکوشند و امسال آشکارتر از پارسال.

۱۳۸۷ اسفند ۲۱, چهارشنبه

آنان که بر سر شاخ بن میبرند – روز شصت و نهم

در زبان انگلیسی ضرب المثلی است که میگوید Be careful of what you wish بمعنی اینکه «مواظب باش چه آرزو میکنی.»
آیا همه آنها که در آرزوی چیزی هستند، آگاهند که برآورده شدن آرزویشان یعنی چه؟ و قیمتی که همگان و از جمله خود آنها باید برای آن بپردازند تا چه مقدار سنگین و کمرشکن است؟
در سالهای دانشگاه ملی و در کلاس استادی که پیوسته باستادی او ایمان داشته ام، دکتر ملاح که اقتصاد کار را تدریس میکرد اما دانش و احاطه او فراتر از این رشته و آن رشته بود، زمانی که جوانها . بخصوص درس خوانده ها و دانشجوها در ایران ژنرال دوگل را همچون بت تحسین میکردند و میستودند که جلوی آمریکا ایستاده و قدرت دلار آمریکا را به چالش گرفته و با سیاست هایش آنرا از اعتبار میکاهد، دکتر ملاح بجای همصدایی با نغمه مد روز، به دانشجویان اقتصاد یادآوری میکرد و حالی میکرد که بینش و نگرش آنها نسبت به مسایل باید فراتر ازین نغمه های مد روز احساساتی باشد. دکتر ملاح به «ما» که در یک فرصت تاریخی، نعمت شاگردی او نصیبمان شده بود یادآوری میکرد که سقوط اقتصاد آمریکا یعنی سقوط اقتصاد جهانی و حرفهای ژنرال دوگل برای مصرف داخلی کشور خودش مناسب تر است تا الگویی برای طلبه های اقتصاد باشد و اینکه آنچه او میگوید و برایش هورا میکشند اگر عملی شود (که نمی شود) بیشتر از همه کمر خود اقتصاد فرانسه را نیز در دراز مدت خواهد شکست.
دکتر ملاح، پیوستگی بافت اقتصاد جهانی و متاثر بودن واکنش هر یک از دیگری را پیشتر و زودتر از همه دریافته بود و میخواست تا «ما» ناسلامتی آگاه تر از شعار دهندگان سیاسی به دنیای خود و مسایل و واقعیت آن بنگریم.
حالا یک نگاه گذرا بیاندازید به وضعیت اقتصادی امروز دنیا، که چگونه اقتصاد چین، اقتصاد برزیل، اقتصاد هندوستان، اقتصاد مالزی، تایلند، ژاپن و هر جای دیگر را که میخواهید اسم ببرید، متاثر از رکود سنگین حاکم بر اقتصاد آمریکا متزلزل شده و چگونه برای نخستین بار پس ا ز سالهای اولیه دهه ۱۹۴۰، دنیا با پدیده رکود جهانی روبرو شده است.
کارخانه های پر رونق چین یکی پس از دیگری تعطیل میشوند و کارگران تا دیروز شاغل و قادر به تامین مایحتاج خود، در رقم های هزاری به صف بیکاران اضافه میشوند، چرا که مشتری محصولات این کارخانه ها که بخش اصلی آن در آمریکا هست، خود با وضعیت خراب اقتصادی دست از خرید کشیده است.
کارگر مالزی، کارخانه برزیلی، کارگر هندی، کارگر تایلندی ، وضعیتی ازین بهتر ندارند و کشورهای صادرکننده نفت ناگهان شاهد روزهایی هستند که نفتشان خریدار نداشته باشد و بزرگترین «نو مشتری» های بازار نفتی مثل چین و هندوستان در این رکودی که از آمریکا آغاز شده و به همه جا سرایت میکند دیگر برای خرید نفت صف نمی کشند.
حالا خود تعیین کن تکلیف این همه پروژه های آغاز شده و هنوز به جایی نرسیده در سرزمین های متکی به فروش نفت چه خواهد شد؟
و همین دیروز خبر امید بخشی از «سود دهی» اندکی در مجموعه مالی بزرگ در آمریکا Citi Group میرسد که مثل آمپولی حیات بخش بازار سهام در آمریکا را پس از سقوط هر روزه به رونقی اگر شده یک روزه میرساند. همین خبر دیروز جانی تازه به کالبد بازارهای مالی آسیا و از جمله چین میدمد و حداقل امیدی اگر شده کوتاه مدت در بازار نا امید دنیا ایجاد میکند.
و دوست گرامی و همیشه همراه من، آیا آنکه چشم بسته مشت گره کرده و سالهای سال است نغمه مرگ بر آمریکا سر میدهد، خود میداند که اگر آرزویش برآورده میشد (که نمی شود) چه بر سر دنیا و خودش میامد؟

۱۳۸۷ اسفند ۲۰, سه‌شنبه

وقتی صدائی ازین قاره به آن قاره رسید – روز شصت و هشتم

روز اول فروردین و نوروز سال ۱۳۲۸، بیست و یکم مارس ۱۹۴۹، شصت سال پیش، روز آغاز اولیه برنامه فارسی صدای آمریکاست که دوامش سیزده سالی بود، تا ماه مه سال ۱۹۶۲ که خاموش شد. تا ۱۷ سال و تا نهم آوریل ۱۹۷۹ که آغاز دیگری بود برای برنامه فارسی صدای آمریکا و ادامه اش تا باینجا رسیده که می بینی.
آنروز را نه تو بیاد داری و نه من، اما دوست گرامی من برای سالها و همکار سالهای بسیار من در این مجموعه صدای آمریکا، عباس ملایری، هر لحضه این ارتباط تاریخی میان آمریکا و ایران و صدایی ازین سرزمین به آن سرزمین را که خود پاره ای از آن بوده، بیاد دارد.
و این یاد بر میگردد به یک برنامه نیم ساعته رادیویی و پیام آنروز پرزیدنت هری ترومن بمردم ایران و همین طور پیام معاون ریاست جمهوری آنزمان الوین بارکلی، که با تاکید به ارزش های فرهنگی ایرانیان، از کمک های ایران به نیروهای متفقین که ایران را تبدیل به «پل پیروزی» برای نیروهای آمریکا و انگلیس برای یاری دادن به شوروی کرد، سپاسگزاری کردند. و یاد عباس خان ملایری امتداد میابد با اولین جمله ای که ازین سرزمین به آن سرزمين با امواج رادیو فرستاده میشود: «این صدای اِمریکاست در نیویورک» و گوینده این جمله خانمی زیباست که آوازه اش بعنوان هنرپیشه زن سه فیلم ایرانی – هندی ساخته عبدالحسین سپنتا با نامهای شیرین و فرهاد، چشمان سیاه و لیلی و مجنون در میان ایرانیان پیچیده است.
خانم فخرالزمان جبار وزیری، که تو نمی شناسی اما من با یادهای همیشگی عباس آقای ملایری اول از دورادور و بعد با همت عباس آقا از نزدیک شناختم، موقعی که سالها بر او گذشته (هرچند خود معترف نیست!!) و در کارهای بیمه توفیق فراوان بدست آورده و حرفی را که بگفته عباس آقا از اول میزده که زن ایرانی را سر سوزنی از مرد کمتر نمی بیند، عملا ثابت کرده است.
خانم وزیری که با یک بچه دو ساله ایران را ترک میکند و به آمریکا و یا بقول خودش « اِمریکا » میاید، بعد از یک دوره همکاری ده ساله با صدای آمریکا، در سرزمین فرصت های برابر بدنبال رشته ای نان آورتر میرود و در کار بیمه در کوتاه مدت بصورت چهره ای موفق در جامعه واشنگتن در میاید که بخاطر کارهای خیریه و فعالیت های اجتماعی شهرتش بیشتر در میان خواص واشنگتن است تا میان ایرانیان.
اما وفاداری عباس آقا به فخری خانم همچنان پا بر جا میماند و در هر فرصتی توصیه های عباس آقا را برای مصاحبه ای و گفتگویی با خانم جبار وزیری دریافت میکردیم و گاه نیز آقای ملایری را در چلوکبابی محله اقامتش با خانم وزیری میدیدیم که گل میگویند و گل میشنوند.
اصل مطلب این بود که عباس آقا میگفت فخری خانم هنوز آن غرور ستاره سینما بودنش را حفظ کرده و فقط بعد از ظهرها حاضر بدیدن و گفتگو با مردم است که بقول خودش، زیباتر و شکیل تر جلوه کند.
و امروز ده روز باقی مانده تا نوروز، کسی که کاش میشد در روز نوروز آورد و گفت این صاحب اولین صدائیست که با رادیو ازین قاره به آن قاره رفته است، برای شصت سالگی این «یاد» باقی نماند و در همین هفته ای که گذشت، او نیز درگذشت.
من و تو اما باید این اولین ها را که پایه این پیوستگی من و تو را گذاردند و رفتند، در یادمان و در جایی با حرمتی که شایسته شان است نگهداریم.
همه عالم هم فراموش کنند بی خیال، من و تو یادمان هست و عباس آقای ملایری و همین کافیست.