۱۳۸۸ فروردین ۵, چهارشنبه

آنچه از یک کنفرانس مطبوعاتی بیاد میماند – روز هفتاد و هفتم

نقش اساسی که رسانه های گروهی در آمریکا (که در مجموع به آنها Media گفته میشود) برای خود قائلند، نقش مراقب بودن است و خود اصطلاح watchdog یا سگ مراقب را برای خود بکار میبرند. به همین سبب Media در آمریکا اکثراً نقشی ستیزه جویانه در برابر مقام های محلی یا دولت فدرال و رئیس جمهور در پیش میگیرد و این حالت ستیزه جویانه بخصوص از ماجرای واترگیت ببعد (در سال ۱۹۷۲) در برابر دولت های وقت شدتی بیشتر یافته است، مگر در زمانهائی که یک حالت اضطراری و غیر مترقبه مثل حادثه ۱۱ سپتامبر، آنانرا به نوعی ملایمت وادارد.
دیشب و در دومین کنفرانس مطبوعاتی پرزیدنت اوباما در ساعات پر بیننده شب تلویزیون، این ستیزه جوئی رسانه ها، حتی برای رئیس جمهوری به محبوبیت پرزیدنت اوباما نیز تخفیف که نیافته بود هیچ، شدت هم گرفته بود.
اما آنچه در پایان روز بیاد من باقی میماند، نه سوال ها و گفته های ستیزه جویانه رسانه ها، بلکه پاسخ های آرام و به سبک اوبامای رئیس جمهور آمریکاست که شاه بیتش پاسخی بود که او به Ed Henry خبرنگار CNN داد که سعی کرد رئیس جمهور را باصطلاح گیر بیاندازد که چرا دو روز طول کشید تا او علناً خشم و مخالفت خود را با پاداش های کلانی (که در دولت پیشین) به مدیران شرکت بیمه AIG داده شده، ابراز کند.
پاسخ پرزیدنت اوباما این بود که «دو روز طول کشید چون من میخواهم وقتی صحبت میکنم بدانم دارم از چه صحبت میکنم.»
بقیه سوال و جوابها با همه اهمیتی که موضوع آن دارد، از دید من تماشاگر، جنبه فرعی پیدا میکند چون اصل قضیه اینست که آدمی در برابر من ایستاده که اول دهانش را باز نمیکند و بعد فکر کند. شفاف و آشکار سخن میگوید و میداند دقیقاً در کجا ایستاده است.
وقتی او را به پرسش میگیرند که حتی نمایندگان حزب دموکرات هم دارند در بودجه عظیم پیشنهادی او که به ۳/۶ تریلیون دلار میرسد، دست میبرند و میخواهند از سر و ته آن بزنند، پاسخ میدهد «وقتی ما طرح این بودجه را آماده چاپ کردیم، توقع نداشتیم که آنرا فقط کپی کرده و روی آن رای گیری کنیم، ما میدانیم که باید این طرح روند معمول عبور از قوه مقننه را طی کند» اما می افزاید که «اطمینان دارم که سرانجام قادر خواهیم بود بودجه ایرا به تصویب برسانیم که منعکس کننده نیازهائی باشد که باید برای اطمینان از پیشرفت آمریکا، براورده گردد.»
وقتی ازو در مورد نقش «نژاد» در سیاست های عمومی دولت او در این دو ماهه سوال میشود، پاسخ پرزیدنت اوباما آنست که «ویژگی و غرور قابل توجیه ریاست جمهوری او» برای آمریکائیان بعنوان اولین رئیس جمهور سیاه پوست تنها «یک» روز طول کشید و میگوید: «هم اکنون مردم آمریکا در مورد من دقیقاً آنگونه قضاوت میکنند که باید در موردم (بعنوان یک رئیس جمهور) قضاوت شود» در جایگاهی که نمی تواند به منافع کوتاه مدت یک گروه و یک دسته بیاندیشد و باید این سرزمین را در میانه حساس ترین وضعیت اقتصادی سالها و دهه هائی که بیاد مانده، به ساحل نجات راهبری کند.
اما این راهبری به سبک حکومت های تک نفره و تک گروهی نیست که یک نفر دستور بدهد و بقیه هم فوراً اجرا کنند. اینجا سیستمی حاکم است که اسمش دموکراسی است و این سیستم هم صد البته کامل نیست اما امتحانش را از هر سیستم دیگری بهتر پس داده است.
و مشکل این سیستم، سیستم دموکراسی، گاه در کند چرخیدن است حتی اگر روزهائی را تجربه کند مثل امروز که برای سامان بخشیدن به اقتصاد کشور، شتابی بیشتر از روند معمول لازم باشد.
این چنین است که اوباما با درک همه ظرایف سیستم به نیروی محرکه مردم رو میکند، اما همیشه آنزمان، که آنچنان که گفت، «وقتی صحبت میکند بداند از چه صحبت میکند.» و اینکه برای آنکه آدم بداند از چه صحبت میکند، دو رزو صبر کردن بهتر از دهان گشودن و بعد فکر کردن است.
فکر میکنم زمانی رسیده باشد که Media در آمریکا نیز دریابد که باید همین شیوه را پیشه کند.

۱۳۸۸ فروردین ۴, سه‌شنبه

وقتی آزادی را دو دستی پیشکش می کنیم – روز هفتاد و ششم

در شماره دیروز روزنامه واشنگتن پست گزارشی بود که چون آن بالا بالاهای صفحه چاپ نشده بود و در کلیشه «خبرهای داغ» هم جا نمی گرفت شاید آنچنان توجهی به آن نشد. اما بگمان من این خبر که روندی را در جامعه آمریکا نشان میداد که طبقه کارگر و کارمند و کارکن و خلاصه طبقه متوسط، از بیم از دست دادن شغل، چگونه دارد آزادی هائی را که طی دهه ها مبارزه و مصالحه بدست آورده است از کف میدهد، اهمیتش بعنوان «زنگ خطر» برای جامعه کمتر از اهمیت سرنوشت مثلاً بازار سهام نیست.
در این گزارش گفته میشود که آدم شاغل در این مملکت، بسیاری از آزادی های قانونی خود را نه آنکه از او بگیرند اما خود از بیم و ترس دارد واگذار میکند، چرا که نمی خواهد در این بازار کار راکد، شغلش را از دست بدهد و در این میان تاوانی را که زنان شاغل میپردازند بیشتر از مردان است، حداقل در آغاز این روند.
بعد از دهه ها مبارزه سخت در قالب جنبش های کارگری که منجر به بوجود آمدن اتحادیه های پر قدرت کارگری در آمریکا شد، دولت در حقیقت کارفرما را از تخت حکمروائی مطلق بزیر آورد و وادارش ساخت تا قوانینی را بپذیرد که حقوق انسانی کارگر را بپذیرد و پذیرش این قوانین هم دلبخواهی و به نیت صدقه دادن نیست.
در سالهای بعدی و دهه هائی که آمد بطور کلی نیروی کار که شامل کارمند و کارگر و خلاصه کارکن و شاغل میشود، با مبارزه و مصالحه امتیازاتی بدست آوردند که هر کارفرما و سرمایه گزار با خردی نیز دریافت این واگذاری امتیازات ثمره اش در درجه اول نصیب خود این واحد کار میشود و در مجموع خشنودی و رستگاری سرمایه گزار و کارگر و کارکن را به همراه دارد.
بسیاری ازین امتیازات در همین دهه ۱۹۹۰ نصیب طبقه شاغل و متوسط آمریکا و بخصوص زنان شد، از جمله قوانینی مثل «ساعات کار قابل انعطاف» که نیاز کارمند و کارگر را هم در نظر داشته باشد و مثلاً درک کند که زنی که کودک خردسالی دارد که باید صبح او را به جائی بسپارد که ازو نگهداری کند و شامگاه برود او را پیش از تعطیل آن موسسه از آنجا بردارد، باید از نوعی انعطاف در ساعات کار بهره مند شود. یا آنکه میتواند کارش را بلطف تکنولوژی امروز در خانه انجام دهد این فرصت را بیابد که بجای هر روز روانه اداره شدن از خانه کارش را بکند و باصطلاح اینجا Tele commute کند. و باز آنکه فردی از خانواده اش بیمار و محتاج مراقبت است بتواند سهمیه ساعات بیماری خود را صرف او کند و ازین قبیل.
اما انسان که نه بنا به فرض، بلکه از روی واقعیت «آزاد» زاده میشود هر روز از بیمی تازه بخشی ازین آزادی خود را واگذار میکند تا میرسد به جائی که ممکن است چیزی در چنته «آزادی» او باقی نمانده باشد.
این بیم و ترس امروز بنا بهمین گزارش روزنامه واشنگتن پست که در آغاز گفتم به مرحله ای رسیده که شاغلان امروز، در حالیکه قانوناً باید از امتیازاتی که بدست آورده اند بهره مند شوند، خود این امتیازات به هزار مشقت بدست آمده را دو دستی تقدیم صاحب کار میکنند که مبادا در این اقتصاد که تعداد بیکاران این چنین بالا رفته، در چشم مدیران خوب جلوه نکنند و شامل تصفیه احتمالی شوند و کارشان را از دست بدهند.
بنابراین فقط این دولت ها و قوانین نیستند که آزادی من وتو را سلب کنند، معمولاً اگر نیک بنگری در هر جامعه ای این من و توئیم که از بیم و هراس هر بار بخشی از آزادی و حقوق خود را واگذار میکنیم، تا روزی که فریادمان بلند شود که برسید که آزادی را از ما گرفتند.
من و تو چه در آمریکا باشیم و چه در هر آبادی و نا آبادی دیگر، تا زمانی که حسابمان را با «ترس» روشن نکنیم و واقعیت و ترس را از هم تمیز ندهیم با این گرفتاری از کف دادن گوهر آزادی روبرو خواهیم بود. این وظیفه نیز نه فقط بنا به مصلحت فردیست که در جهت مصلحت کل جامعه آدمی است و رسالتی که بر عهده انسان گذارده شده و بدون حضور «آزادی» این رسالت حکایت فراموش شده ای خواهد بود.

۱۳۸۸ فروردین ۳, دوشنبه

تجربه ای برای همگان و در یک زمان - روز هفتاد و پنجم

در آغاز اجازه بده سپاس گویم این همه مهر تو یار همراه که در این خجسته روز نیز مرا بیاد داشتی و حضورت را با پیام های شادباشی که میفرستی بیادم میاوری و در این فضای مجازی نیز در کنارم نه پیشتر و نه پس تر، ایستاده ای.
بعد میرسیم به آنکه اگر قرار است این آئین خجسته نوروز، بعنوان ارمغانی دیگر از میانه ارمغان هائی که ایرانیان به کلیت دانش بشری افزوده اند، به انسان های امروز پیشکش شود، باید ارزش این ارمغان گرانبها بدرستی برای همگان شناسانده شود و این شناسائی باید نخست از من و تو شروع شود تا در شناساندن نوروز، خودمان اول بدانیم از چه میگوئیم و این ارمغانی را که داریم پيشکش ميکنيم فایده اش برای آنکه مثلا در آمریکا یا ژاپن و یا اروپا نشسته و یک کلام هم فارسی نمیداند چیست؟
لازم هم نیست همین الان رساله چند صد صفحه ای بنویسی که در دنیای پر شتاب من و تو بجز معدودی خواص، کسی حوصله خواندنش را نداشته باشد.
آنچه بنظر میرسد، و شاید بیشتر بتوان گوش شنوا در سرزمین های موسوم به غرب برای آن یافت شاید، «خاصیت تجربه همگانی و در یک زمان» آغاز سال نو، یا تحویل سال باشد.
این خاصیت نوروز که بر اساس Vernal Equinox محاسبه میشود و لحظه ایست که وضعیت زمین و خورشید در لحظه ای از تعادل قرار میگیرد که به شب و روز، تاریکی و روشنی، فرصتی برابر میدهد، علمی ترین نوع عید و آغاز سال نو است در هر فرهنگ و دین و کشور و منطقه ای که سراغش را دارید از سال کهن تر از همگان چینی گرفته تا سال مرسوم میلادی.
این توسل به نقطه اعتدال Vernal Equinox برای همه جهانیان در هر نقطه دنیا که باشند همزمان رخ میدهد و بنابراین آنچنان نیست که بشیوه فرض بفرمایید سال میلادی، وضعیت بنده را در واشنگتن پیدا کنید که مانده ام به تو بگویم سال نو آغاز شده یا نه، چرا که بستگی داشته که «تو» در کجای دنیا باشی. در استرالیا، که روزی از سال نو گذشته بود یا در واشنگتن که بیش از نیمروزی به آن باقی بود، و خود همه حکایت را ازین بخوان.
نوروز، بجای این ساعت دوازده شب که در هر گوشه دنیا با هم متفاوت است، یک لحظه Vernal Equinox را برای همگان بعنوان نقطه آغاز تعیین میکند و با این نیت که در این لحظه، همگان از هر قوم و مذهب و نژاد و منطقه و پیشینه و عادت، «یک لحظه» را با هم تجربه کنند. یک لحظه که مثل دکمه re-set کامپیوتر، صفحه ذهن من و تو را خالی از تردد پندارها و اوهام های انباشته شده ساخته و آماده برای آغازی دیگر کند.
خاصیت این تجربه همزمان مثل دیدن فیلمیست در سالن سینما و در حضور آدم های دیگر که تجربه ایست کاملا متفاوت با دیدن فیلمی به تنهائی روی صفحه تلویزیون خانه تو.
این تجربه همزمان میتواند خطوط نامرئی پیوند میان آدمها را قابل دیدن و حس کردن سازد تا جائی که دست آخر این «تصویر بزرگتر» را که مجموعه حیات نام دارد ببینند و دریابند. آنچه را که سعدی دریافت و گفت: «بنی آدم اعضای یک پیکرند».
اما این روایت سعدی از «تصویر بزرگتر» نیز از پس صدها سال معمولا یا طوطی وار و یا بحالتی رمانتیک تکرار شده است. این «تصویر بزرگتر» شاید به همت یک «تجربه همگان و همزمان» نوروز، سرانجام برای همه انسان ها قابل رویت شود که بار جنگ ها و کشتارها و گسستگی های هزاران ساله را برای همین «ندیدن» بر دوش کشیده اند.

۱۳۸۷ اسفند ۳۰, جمعه

سخن سعدی از زبان پرزیدنت اوباما – روز هفتاد و چهارم

در نوروزی چون امروز که چون هر نوروزی مایه فخر و مباهات هر ایرانی تبار است، یکی ازین دیار از سرزمین آمریکا، یادآور میشود کلامی را برای مردمان سرزمینی که این کلام از آنجا برخاسته است، کلام همیشه جاوید یکی از بزرگترین صاحب اندیشگان تاریخ بشری، سعدی، که
بنی آدم اعضای یک پیکرند ------- که در آفرینش ز یک گوهرند
این «یکی» یک آدم معمولی و احیانا یک استاد دانشگاه ایرانشناس آمریکایی نیست، این «یکی» پرزیدنت اوباما رییس جمهوری این مملکت است، که نیک میداند چگونه سرنوشت بشرها بر صحنه این کره خاکی بهم گره خورده است و چگونه هدف مشترک همه انسانها از هر نژاد و دین و سرزمین و باوری، هدف ایجاد فرصت ها برای نیک بختی فرزندان، امنیت خانواده و صلح میان ملت ها، آنچنان بهم پیوستگی یافته است که چاره معضل بزرگ انسان امروز را تنها در کلام بی نیاز به هیچ زیور سعدی «بنی آدم اعضای یک پیکرند» میتوان یافت.
سخن پرزیدنت اوباما در حقیقت سخنیست نه فقط خطاب به ایرانیان که به آمریکاییان و بآنها که در دو سو نشسته اند و سعیشان پیوسته ترسیم و درشت نمایی اختلاف هاست و نه وجوه مشترک که بزرگترینشان همین «اعضای یک پیکر» بودن است.
میدانم که وقتی صحبت گفتگو و سعی در نوعی ارتباط میان آمریکا و ایران میشود بلافاصله دو جبهه موافق و مخالف با هم تشکیل میشود هم در میان ایرانیان و هم در میان آمریکاییان که هر کدام نیز برای خود استدلالی دارند، اما حرف من مطلقا به قصد جانب این یا آن را گرفتن نیست، بلکه ترسیم تصویریست که بستر تمامی بحث ها و جدل ها و تفاهم ها و سو تفاهم هاست و این تصویر را نیز هر چه تلاش کنم بهتر از سعدی جاودان نمی توانم تشریح کنم، همچنان که پرزیدنت اوباما نیز مآلاً متوسل به سعدی میشود و حقیقت تغییرناپذیر پیوستگی بنی آدم را که این آدم ها چه بخواهند و چه نخواهند اعضای یک پیکرند و سرنوشت آنان بر این صحنه حیات از آغاز بهم گره خورده و بامروز رسیده که اصولا دیگر تمیز آدمها از یکدیگر و اینکه کی مال کجاست نیز میسر نیست.
پرزیدنت اوباما بعنوان مرد آگاهی از میان مردمان آگاه دنیا، «جبری» را یادآوری میکند فراتر از شعارهای پوچ جاهلانه در این سو و آن سو. جبری که اگر نبود شاید بنی آدمی نیز تا امروز بر صحنه حیات باقی نمانده بود. و آدم، بنی آدمی را باقی نگذاشته بود.
و میرسیم به امروز، به نوروز، در حالیکه در بامداد این خجسته ترین روز، در سرزمین آمریکا که روزگاران دراز هرگز از نوروز نشنیده بود، رییس جمهوری آن، با پذیرش و بیان آنکه نوروز لحظه آغاز دیگری است و حکایتی دیگر از غنای فرهنگی ایرانیان که در طول هزاره ها چه ارمغانی به فرهنگ بشری افزوده اند، در حقیقت باین خجسته روز در آمریکا رسمیتی میبخشد. و این رسمیت بخشیدن، دوست و همراه همیشه با من، حاصل تلاش هر ساله هزاران هزار ایرانی پراکنده در سرزمین های دیگر است که بی توجه به همه ناروایی ها و درشت گویی های ناسزایی که در موردشان در سرزمین مادریشان تبلیغ شده، رسالت تاریخی خویشتن را از یاد نبردند. رسالت گرامیداشت و شناساندن ویژگی بی همتای نوروز به همه دیگر پاره های پیکر آدمیت.
و من پاره ای ازین پیکر آدمیت نیز نوروز خجسته را به تو که «انسان» امروز و ساکن این صحنه حیاتی، شادباش میگویم. هر جا که هستی و از هر جا که میایی.

۱۳۸۷ اسفند ۲۹, پنجشنبه

رازی که امتدادش به هزاران سال میرسد – روز هفتاد و سوم

وقتی کامپیوتری در اثر تردد بیش از اندازه اطلاعات در مدارهایش در یک زمان، یکباره فلج میشود و هیچ کاری را انجام نمی دهد و در برابر هیچ فرمانی واکنش نشان نمیدهد، بشما توصیه میکنند که کامپیوتر خودتان را Reboot یا Re-set کنید.
کاری که فشار این دکمه انجام میدهد در حقیقت بستن موقتی مدارها و خالی کردن آنها از تراکم ترافیک اطلاعات است که باعث این راه بندان اطلاعاتی و در نتیجه فلج شدن سیستم شده است.
این اطلاعات در حال تردد همزمان در ترافیک مدار کامپیوتر چه میشود؟ از بین میرود؟
خیر. این اطلاعات از بین رفتنی نیست اما از حالت فعال یا active بصورت ساکن به ذخیره اطلاعاتی کامپیوتر بر میگردند، و با این به سکون برگشتن جاده تردد اطلاعاتی را خالی میکنند و آنگاه که دوباره دکمه شروع را فشار میدهید، جاده اطلاعاتی از تردد همزمان و فلج کننده اطلاعات همزمان خالی شده و هرگونه اطلاعاتی را که درخواست میکنید بسرعت از مرحله سکون به اطلاعات فعال تبدیل شده و میاید خدمت شما.
حالا اجازه بده از تو و از من شروع کنیم که در مقطعی از زندگی که باز فرض میکنیم، روز آخر اسفند ماه است آنچنان مغزمان از اندیشه های نیک و بد، خاطره های خوش و ناخوش، تعهدات این جا و آن جا، قول و پیمان های داده و گرفته، سزاها و ناسزاهای شنیده، خوشی و ناخوشی های دیده، انباشته شده که داریم نزدیک میشویم به همان مرحله ایست کامپیوتری، که قدرت تصمیم گیری، قدرت واکنش عاقلانه، تمیز نیک و بد و وضوح دیدن خود را بسرعت معمول همیشگی نمی یابیم.
پس شروع میکنیم و خرمن آتشی یا در برابرمان و یا در ذهنمان بر پا میکنیم تا ناثوابی های آزار دهنده را به آن بسپاریم و با حرارت و انرژی این خرمن آتش بر این ذهن و جان خسته، نیروی تازه بدمیم.
و زمزمه میکنیم بر این آتش که زردی من از تو و سرخی تو از من. اما هنوز کار reboot و re-set ما تمام نشده و مانده تا یک لحظه پایان و یک لحظه آغاز که همه این خاطره و اندیشه های نیک و بد را در یک لحظه به سکون حافظه برگردانیم و جاده ذهنمان را خالی از تردد این همه اندیشه و خیال خوش و ناخوش آماده گذر اندیشه ای کنیم که پایه و اساسش از زندگی و آغاز زندگی است و از روز نو و سال نو و نوروز.
این همان آنیست که باید نه فقط هر ایرانی و ایرانی تبار که هر انسان، مال هر کجای دنیا که باشد، بدان مباهات کند که پیشینیان انسان امروز از چه دانش و آگاهی والایی برخوردار بوده اند که هزاران سال پیشتر از امروز و دیروز دانشی این چنین پیشرفته را در قالب آیینی بنام نوروز و چهارشنبه سوری عملا تجربه میکرده اند.
اما ایرانی ها، رسالتشان به همین برگزاری مراسم و جدال با جاهلانی که منکر فضیلت انسان و فضیلت زندگی هستند، خلاصه نمی شود.
رسالت بزرگتر آنان آگاهی دادن به همگان بدون توسل به شعارهای احساساتی و خود برتر طلبیست. آگاهی دادن به هر انسان دیگر که این اندیشه و این شیوه کهن چگونه میتواند به داد انسان امروز، انسان نزدیک به نقطه سکون در دنیای امروز برسد، که میتواند همراه با او کامپیوتر ذهن آشفته خود را reboot کند و ذهنش را از هجوم این همه خیال باطل خالی کند.

*از مسعود بابت مشاوره های همیشگی در مورد آنچه درون یک کامپیوتر میگذرد، سپاسگزارم.

۱۳۸۷ اسفند ۲۸, چهارشنبه

بخشش از کیسه خلیفه – روز هفتاد و دوم

دولت در یک کشور سرمایه داری باید دخالتش در امور اقتصادی تا چه اندازه باشد؟
این سوال همیشه مطرح که در حقیقت در طول سالها خطوط تفاوت طرفداران دو حزب دموکرات و جمهوریخواهان را مشخص کرده در هیچ دوره ای از تاریخ نیم قرن اخیر شاید، همچون امروز اهمیت و توجه نیافته است.
بحران مالی امروز آمریکا که در دنیای بهم پیوسته امروز دامنه اش تا سراسر سیستم مالی دنیا امتداد یافته، یکبار دیگر طرفداران دو نظریه دخالت بیشتر یا کمتر دولت را در مقابل هم گذاشته با این تفاوت که در این زمان کفه ترازو بسمت طرفداران دخالت بیشتر دولت سنگینی میکند که بحران لجام گسیخته مالی امروز را مستقیما ناشی از خودسری سیستم مالی و بانکی و نقش کمرنگ دولت در مراقبت و اجرای مقررات بازدارنده میدانند. و تازه وقتی هم دولت پا پیش میگذارد، قضیه باین سادگی نیست.
در ماههای آخر دولت پیشین در آمریکا و هنگامی که خبر سقوط و یا سقوط عنقریب بانکها و موسسات مالی یکی پس از دیگری، خبر از بحرانی بزرگتر از یک نشیب موقتی اقتصادی میداد، دولت جمهوریخواه آنزمان با حمایت نمایندگان اکثرا دموکرات و نه جمهوریخواه، طرح کمک هفتصد میلیارد دلاری دولت (یعنی پول مالیات دهندگان) را به این موسسات مالی تصویب کرد تا از سقوط آنها جلوگیری شود.
آنچه امروز باعث جنجال بزرگ در آمریکا شده آنست که این موسسات از این پول کمکی چگونه استفاده کرده اند؟
بسیاری از این موسسات، که سوء تعبیر و بی کفایتی مدیران و یا آز و سودجویی چشم بسته آنان چنین معضل بزرگی را خلق کرده ظاهرا میلونها دلار از کمک دولت برای سر و سامان بخشیدن به کارشان را صرف دادن پاداش های کلان چند میلیون دلاری به مدیران ارشد خود کرده اند.
خبری که در چند روز گذشته جوشش و خشمی در افکار عمومی بر پا کرده آنست که یکی ازین موسسات (AIG) که بزرگترین شرکت بیمه بحساب میاید و غولیست که فقط میتوانست با سوء تعبیر مدیران بروز فلاکت کشیده شود از سهمیه سی میلیارد دلاری که برای کمک بآن در نظر گرفته شده حدود یکصد و هفتاد میلیون دلار را به پاداش به مدیران ارشد خود اختصاص داده و باصطلاح معروف از کیسه خلیفه بخشیده است.
AIG در پاسخ به اینکه فی المثل پاداش ۶ میلیون دلاری برای فلان مدیر بی کفایت که خود بخشی از مشکل و نه حل مشکل است اینطور توجیه میکند که این مدیران اگر این پاداش ها را دریافت نکنند، از این موسسه خواهند رفت و بجای دیگری کشیده خواهند شد.
این سخنان اما اگر در روزگار رونق بود میتوانست گوش شنونده ای پیدا کند، اما در روزگار رکود کنونی تنها حالت بلوف پوکرباز بازنده ای را یافته که همه میدانند دستش خالیست.
آنچه در پاسخ AIG و دیگر موسسات گفته میشود اینست که فرار این مغزهایی که میفرمایید به کجا صورت خواهد گرفت؟ و کدام موسسه مالی است که در صدد جلب مدیرانی باشد که کارنامه شان باین صورت معلوم است؟
و در شرایطی که مدیران لایق هم برای یافتن شغلی در بازار کساد معطل ملنده اند، کدام صاحب عقلی دنبال این مدیران بی تدبیر خواهد بود؟

۱۳۸۷ اسفند ۲۳, جمعه

نوروز در Cyberspace – روز هفتاد و يکم

در فاصله هفت روز تا نوروز، بوی خوش بهار، در فضای مجازی اينترنت يا Cyberspace پيچيده است و خبر اين جشن و آن جشن و پيامهای شادباش ميرسد از آنان که ميشناسی و آنان که نمی شناسی و آنان که بياد نداری.
و در اين فضای مجازی آکنده از بوی سنبل و جلوه هفت سين و يادی مشترک، حضور نسلهای دوم و سوم ايرانی تبار را در سرزمين های پراکنده، ازين قاره به آن قاره احساس ميکنی که شوق و شورشان از نسل اندکی خسته کهنسال تر صد چندان بيشتر است.
اين نسل دوم و سوم ايرانی های مهاجر که معمولأ نه ايران را ديده اند و نه نوروز را در مکان تولد آن تجربه کرده اند، ظاهرأ بعد از سالهای نگرش به پدر و مادرها و نسل اولی که از آنان برخاسته اند، در ميان همه رسم و رسوم و عاداتشان که ديده اند و به خاطر سپرده اند، اين رسم نوروز را تنها نقطه اشتراک همگان، از سياسی گرفته تا غير سياسی، از مذهبی گرفته تا غير مذهبی و از فقير گرفته تا غنی يافته و بدون آنکه در جائی و مکانی رای گيری کرده باشند، در ذهنيت مجتمع خود آنرا پسنديده و پذيرفته اند و به حق اصرار دارند تا ديگران نيز زيبائی يگانه آنرا يافته و در تجربه منحصر بفرد آن شريک شوند.
بسياری از آنان شهرهای بسياری را به پذيرش و بزرگداشت نوروز واداشته اند، نه از سر زور و جبر که با معرفی چهره راستين روزی و لحظه ای که پيوسته نشانه آغاز است و زدودن آنچه تجربه سال پيش از ناصوابی آن آگاهمان کرده است.
و امسال نيز من مثل هر سال منتظرم تا نام شهرهای ديگر نيز که پذيرای نوروز شده اند، با همت اين نسل پويای ايرانی تبار به نام شهرهای پيشين افزوده شوند.
اين نسل پويا و زنده و متحول دوم و سوم ايرانی های مهاجر شايد دقيقأ از همه رمزها و تعبيرهائی که در مورد نوروز و هفت سين و چهارشنبه سوری و سيزده بدر و عيدی دادن و عيدی گرفتن نگاشته شده و تحقيق شده آگاه نباشد، اما بجای دعوا بر سر جزئيات، اصل مطلب را چسبيده و فرعيات را گذاشته اند بعهده پژوهشگران که بحق آنان نيز در غربت و در سی سالی که گذشت قدمی پس ننهادند که هيچ، هر روز بر حجم "کتاب تصوری نوروز" افزوده اند و می افزايند.
رمز و راز حضور سنبل و سمنو و سيب و سماق و سنجد و سکه و سبزی و نارنج و آئينه بر سفره ای که هر ساعت روز و شب ماهی زنده ای در دل آن می چرخد و زندگی ميکند را روزی از روزها اين نسل جويا و پويا و زنده و متحول ايرانی تبار خواهد آموخت، بهتر از من که در مکان تولد اين آئين "همه آموختنی ها را نياموختم".
اما هر ساله و در اين ايام وسوسه اين راز کهن آرامم نمی گذارد و هر سال حداقل در خيال خود، قدمی خويشتن را نزديکتر به پاسخ راز احساس ميکنم و اين وسوسه نوروزی ديگر و سالی ديگر پيش ميراندم. و هر سال، به خود ميگويم؛ شايد پاسخ نوروز هم مثل پاسخ زندگيست، که هر روز و هر ساعت و هر دقيقه متحول ميشود و با پاسخ لحظه ای پيش متفاوت است.
خودت فکر کن، کجا قرار بوده "نوروز" در فضای مجازی Cyberspace ظهور کند و "سُنبلی مجازی" در دل اين فضای تا اين زمان عاری از بو، عطری بتراود که من و توی پراکنده در سراسر عالم را اين چنين سرمست کند؟