۱۳۸۸ فروردین ۱۱, سه‌شنبه

و باز هم از فوتبال – روز هشتاد و یکم

دو نوشته بدستم رسید، یکی از منصور صفائی بود، «روز وقوع زلزله بم بود که یکی از کارشناسان شهرسازی در برنامه ای در شبکه خبر سیما گفت، این زلزله که اتفاق افتاد و دیگر کاری از دست ما ساخته نیست، اما من از همین امروز به خانواده تمام کسانی که در زلزله های بعدی در نقاط مختلف ایران کشته خواهند شد تسلیت میگویم چون مطمئنم که ما از زلزله بم هیچ درس عبرتی برای پیشگیری در جهت ایمن سازی ساختمان هایمان نخواهیم گرفت، همان طور که هیچ عبرتی از زلزله منجیل و رودبار نگرفتیم.
حالا که تیم ملی فوتبال ایران در مقابل عربستان باخته، بخش عظیمی از افکار عمومی، علی دائی را مقصر میدانند و من هم به تبعیت از آن کارشناسی که هنگام وقوع زلزله بم بابت زلزله های آینده تسلیت گفت، باختهای بسیار و بیشماری را برای آینده تیم ملی در مراحل بعدی و سالیان آینده پیش بینی میکنم و انتظار دارم. داستان مدیریت یا واضح تر عدم مدیریت در کشور ما همیشه همین بوده و هست.»
حالا این نوشته منصور را بگذارید پهلوی حرف رئیس جمهور آن مملکت که خلاصه کلام میگوید، «ایران باید حرف آخر را در فوتبال آسیا بزند« و ببینیم تا چه حد با هم همخوانی دارند.
منصور هم البته نگفته نباید، اما میگوید با چنین «شاید» این تکرار باید و باید مثل حلوا حلوا است که دهن را شیرین نمی کند. و خود علی دائی هم که یقه خبرنگاران را در این شلوغی گرفته که «شما منتظر روزی بودید که من شکست بخورم» یعنی اینکه حالا به آرزویتان رسیدید.
همین حرف روز هشتادم که، ایرانیان حتی در قبال مسئله ای مثل آرزوی راه یابی تیم فوتبالشان به جام جهانی نیز نمیدانند از بنده خدا که هیچ، از خدا چه بخواهند.
در همین باره «ناشناس» برایم مینویسد، «بهارلو جان باختن به عربستان خیلی دردناکه و لی بابا حالا این تیم بره جام جهانی چی بگه؟ سه تا بازی ببازه برگرده بیاد تا چهار سال دیگه؟ بخدا نرن خیلی بهتره چون ما هم اینور دنیا اسیر مشکلاتی که گفتی نمیشدیم.» ناشناس ادامه میدهد که «من اعتراف میکنم تو این سی سال هیچوقت با تمام وجود از تیم ملی طرفداری نکردم (جز بازی با استرالیا) چون همیشه مسئله برای من اینست که اسم مملکتم (حتی وقتی روی تیم فوتبال هم باشه) منو یاد رژیمی میاندازه که این تیم و این مملکت را مصادره کرده.
و بعد بر میخورم به دوستی که میگوید، راست میگوئی این حکایت سردرگمی در برابر سرود ملی، که ایرانی ها اصلاً نمی دانند میوه چه درختیست چه برسد به آنکه بخواهند مثل تماشاچیان دیگر ملت ها با هم در استادیوم ها بخوانند. او از تجربه خود میگفت که در همین بازیهای جام جهانی پیش، وقتی از آمریکا به آلمان رفته بود تا بازیهای ایران را ببیند، وقتی سرود موسوم به سرود ایران را پخش میکنند، او بیصدا گوش میداده و بعد کنار دستیش که از لباسی که او پوشیده بود پی برده بود ایرانی است، میگوید، شما این همه ایران ایران میکنید، چطور سرودتان را نمی خوانید؟ و پاسخ میشنود نه اینکه نخواهیم، نمیتوانیم، یعنی بلد نیستیم. و بعد شروع میکند به توضیح دادن که حالا اگر هم بلد بودم که نیستم، خواندن این سرود میشود در حکم تائید نظام، و این دوست ما که سی سال است به سبب همین نظام غربت نشین شده، در حقیقت از خودش بلند بلند میپرسه راستی اگر سرود را بلد بودم الان تکلیف چه بود.
در میان این توضیحات و تردیدها البته آنکه ازو پرسیده بود، حواسش را بجای دیگر سپرده بود، اما حواس دوست ما را تا پایان بازی پریشان باقی گذارده بود، با سئوالی که سی سال است برایش جوابی نیافته است.

۱۳۸۸ فروردین ۱۰, دوشنبه

فوتبال در غیاب همدلی – روز هشتادم

من در ورزشگاه آزادی نبودم که چهره مردم را پس از شکست تیم ملی فوتبال ایران در برابر عربستان سعودی که ایران را در رده چهارم از یک گروه پنج تیمی قرار داد ببینم، اما تجسم آن کاری مشکل نیست. مشکل که هیچ، بسیار ساده است، کافیست نگاهی کنی به اولین ایرانی که امروز بر میخوری در اینجا در شهر واشنگتن، آمریکا. میگوید بچه هایم را بلند کردم و آوردم پای تلویزیون که بیائید ایران (که هرگز ندیده اند) با عربستان بازی میکند، آنهم برای راه یابی به جام جهانی فوتبال و بعد از این شکست نمیدانستم به این بچه ها باید چه بگویم.
برای اینها وقتی اسم ایران میاید دو تصویر بسیار متفاوت در ذهنشان میاید، یکی خود و خانواده خود و پدر و مادر خود و دیگری تصویری که از ایران در رسانه ها میاید و اینها مانده اند که ایرانی واقعی کدام است؟ با این همه، اینها به من، من پدر اعتماد می کنند و مثل من برای پیرزوی تیمی فریاد میزنند که وقتی برنده میشود اعتبارش را روسا و صاحب منصبان و نظام از آن خود میداند و وقتی بازنده اند، غصه اش نصیب ما میشود.
حرف این اولین ایرانی که امروز برخورد میکنم، زبان حال نه فقط ایرانی های آمریکا که زبان حال اکثر ایرانی هائی بوده که در مسابقات فوتبال تیم ایران در سرزمین های دیگر، مثل بازیهای جام جهانی به تماشا آمده اند و معمولاً هم سرخورده بازگشته اند.
من از داخل ایران نمیدانم، اما در میان تماشاچیان ایرانی تبار در سرزمین های دیگر بوده ام، که علیرغم آرزوئی مشترک، در اولین قدم، در نشان دادن این آرزو، از ترکیب پرچم گرفته تا سرود ملی گرفتاری داشته اند و نمیدانستند چه کنند. یکی پرچم با شیر و خورشید دارد و یکی با آرم جمهوری اسلامی و یکی این وسط با پرچم سه رنگ بدون علامت است و تازه شیر و خورشیدها هم شکل و شمایلشان یکی نیست.
آنوقت میرسیم به سرود ملی که مثلاً در مسابقه ایران و مکزیک، مکزیکی ها مثل هر قوم دیگری و ملت های دیگر، یکصدا سرودشان را میخوانند و ایرانی ها اکثریتشان اصلاً نمیدانستند سرود ملی شان چیست؟ تا چه رسد به آنکه دو خطش را از حفظ باشند. این سردرگمی تماشاگر ایرانی در خارج را من دیده ام و نمیدانم آیا در داخل هم چنین سردرگمی و سرگشتگی وجود دارد؟ آیا آنکه مثلاً از بیم مذهبی که دارد مغضوب قدرت حاکم است و نمیداند امشب چه شعاری در خانه اش خواهند نوشت، اصلاً میداند باید چه آرزو کند؟ یا آنکه بابت بلاگ نویسی یا حجاب یا حرفی که بر زبان رانده مورد آزار باشد میتواند تکلیف خود را در این میان با خود روشن کند؟
در خارج از ایران دوست من، برای تماشاگر ایرانی الاصل با همه عشقی که به بچه های سرزمین مادری دارد، این سوال ها و تردیدها بخصوص آنزمان که مثل امروز شاهد شکستی دیگر بوده و رویای جام جهانی را کمرنگ تر دیده، پیوسته در این سالهای دور و دراز بوده و مانع از همدلی همگان برای رسیدن به یک هدف شده. هدفی مثل رسیدن به بازیهای نهائی جام جهانی که برای دیگر ملت ها تکلیف معلوم است و برای ایرانی ها نامعلوم. ملت های دیگر در این خواسته و هدف، ذهنشان با قلبشان یکیست، اما ایرانی ها با آنکه قلبشان در گرو عشق بچه های خودست اما فکرشان نه در یک جهت که به هزار سو میرود و این هزار سو رفتن خودش را در زمین فوتبال آشکار نشان میدهد.
در نیمه دوم مسابقه ایران و مکزیک در جام جهانی گذشته در آلمان، من نشسته در میان تماشاگران، این سرگردانی را در میان بازیکنان آشکار میدیدم و در میان تماشاگران ایرانی نیز آشکار، و مانده بودم که کی دارد این سرگردانی را به کی منتقل میکند، تماشاگر به بازیکن یا باریکن به تماشاگر و یا هر دو به یکدیگر؟

۱۳۸۸ فروردین ۷, جمعه

رقیبی تازه برای رسانه های گروهی – روز هفتاد و نهم

روزنامه، مجله، تلویزیون و خلاصه همه وسائل ارتباط جمعی دارند به دورانی میرسند (یا شاید رسیده اند) که باید یا در برابر طبع مشکل پسند و تغییرپذیر مخاطب خود، طرحی نو در آندازند و یا فرسایش دامنه قدرت و نفوذ خود را بطور تدریجی شاهد باشند.
مجلس پرسش و پاسخ دیروز پرزیدنت اوباما با مردم آمریکا از طریق اینترنت نشانه تحول بزرگیست که دارد در زمینه اطلاع رسانی مردم به مردم رخ میدهد و اندک اندک نقش واسطه، یعنی رسانه های گروهی حداقل ازین بابت کمرنگ تر میشود.
در این مجلس پرسش و پاسخ اینترنتی بیستر از سه و نیم میلیون نفر به سوال مورد علاقه خود رای دادند و یکصد و چهار هزار نفر سوال های خود را از راه فضای مجازی اینترنت مطرح کرده بودند و گاه این سوالات شبیه به سوالات مرسوم خبرنگاران مثل همین دو شنبه شب گذشته نبود.
سئوالی مثل مسئله «قانونی کردن و تحت نظم در آوردن کشت و مصرف ماری جوانا» که مسلماً سیاستمداران از بحث آزادانه در مورد آن اکراه دارند. چرا که رقیبان و مخالفان سیاسی، یک جمله از گفته آنها را ممکن است از میان حرفهایشان در بیاورند و الم شنگه ای براه اندازند که بیائید که مثلاً این سیاستمدار میخواهد ماری جوانا بدست بچه های ما بدهد.
خبرنگاران و ژورنالیست ها هم اندک اندک بی آنکه خود متوجه باشند، این محافظه کاری را پیشه می کنند و آنوقت سوال و مسئله بصورت یک «تابو» در میاید که کسی در موردش حرفی نزند در حالیکه دامنه تخریب آن به همین خاطر هر روز وسیعتر شود.
به هر صورت سه میلیون و نیم نفری که به سوال مورد علاقه خود رای دادند اکثریتشان همین سوال در مورد «ماری جوانا» را بعنوان سوال مورد نظر خود برگزیده بودند. سوال هم این بود که آیا زمانی نرسیده که با قانونی کردن و تحت ضوابط قرار دادن کشت و مصرف ماری جوانا، در درجه اول از قدرت و اهمیت باندهای قاچاقچی و بزهکار کاسته شود و دیگر آنکه با ایجاد مشاغل و دریافت مالیات کمکی به رونق اقتصادی شود. هرچند پاسخ رئیس جمهور آن بود که «خیال نمی کنم این استراتژی خوبی برای رونق اقتصاد باشد» اما اصل قضیه اینست که بدون واسطه ای بنام رسانه های گروهی، مردم بهرحال موضوعی را مطرح کردند که در موردش بشود مباحثه کرد و نفع و ضررهایش را سنجید. این که کی درست میگوید و استدلال کی قابل قبول هست یا نیست، در درجه های بعدی اهمیت قرار دارد.
موضوع اصلی اینست که رسانه های گروهی اگر روزگاری رقابتشان فقط با یکدیگر بوده (و هنوز هم هست)، امروز بروزگاری رسیده اند که رقیبشان میتواند خود مخاطبشان باشد.
این رقابت بگمان بنده حاصلش اینست که هر دست اندر کار رسانه های گروهی در میابد که در دنیای پر شتاب و عجول من و تو باید حواسش را درست جمع کار خود کند و آنگاه که مینویسد و میگوید، بداند که سخنگوی کیست.

۱۳۸۸ فروردین ۶, پنجشنبه

از حرفه ای که من دنبال میکنم – روز هفتاد و هشتم

واژه سگ مراقب یا watchdog را که ژورنالیست ها برای خود برگزیده اند، در حقیقت به مکتبی از ژورنالیسم تعلق میگیرد بنام Watchdog Journalism که برای مقابله با نوعی ژورنالیسم فرمایشی و حکومتی شکل گرفته که به آن به طعنه،Lapdog Journalism گفته میشود، یعنی سگی که روی دامان صاحبش جا خوش کرده است و معمولا حوصله پارس ندارد، و نظیرش را قطعاً در بسیار سرزمین ها به وفور مشاهده میکنید.
اینگونه روزنامه نویسی که امروز بصورت روزانه نویسی در رسانه های گروهی و وب سایت ها و بلاگ های شخصی متحول شده است، هنوز ملهم از اصول اولیه ایست که پدران بانی این سرزمین بر آن اصرار میورزيدند. آنچه از آغاز حیات مستقل این سرزمین بعد از انقلاب آمریکا و اعلام موجودیت سرزمین مستقل آمریکا در سال ۱۷۷۶ پدران بانی پیوسته از آن بیم داشته اند و بحق هم بیم داشته اند، سوء استفاده دولت و قدرتمندان از قدرتی است که به آنان از سوی ملت داده شده است. این قدرت زور بازو نیست که با دمبل زدن و ورزش کردن بدست آورده باشی. این قدرت مهارت بازیگری فوتبال و بسکتبال نیست که با تمرین و استعداد خود بدست آورده و بخواهی به نفع خود از آن بهره بری. این قدرت که ترا در جایگاهی حتی به والائی ریاست جمهوری رسانده قدرت تو نیست، این قدرت مجتمع مردم است که با رای خود ترا در این مکان نشانده اند، و تو این قدرت را تنها میتوانی در خدمت باین مردم صرف کنی و نه خود و گروه و دسته های دور و برت.
پدران بانی این سرزمین که در یک موقعیت بسیار خاص تاریخ بشریت در این مکان، آمریکا، روزگار در کنار هم قرار داده بودشان، به این وسوسه سوء استفاده از قدرت قدرتمند نیک آگاه بودند و مکانیزم مراقبت از رفتار قدرتمند را بجز در آزادی بیان و آزادی مطبوعات در هیچ جای دیگر بیهوده نجستند. و اینچنین است که مطبوعات در آغاز که امروز در قالب های متحول تر بنام Media خوانده میشود این آزادی را یافت که آنچه را می بیند به مردم بگوید.
اما در عمل از آنجا که هیچکس کامل نیست ژورنایسم هم، حتی در سرزمین آمریکا راه و بیراهه های فراوانی را رفته و بسیار اتهامات نیز بر آن وارد شده است مثل جامعه را به سوی هدف مورد نظر خود سوق دادن که حکایتی دیگر است و بموقع با تو خواهم گفت. اما همین ژورنالیسم آزاد همچنین بهره مند از انسان های با اندیشه، والا و هوشمندی شد که در طول سالها و دهه ها همچنان در تلاشند تا مدلی بی نقص تر از ژورنالیسم عرضه و آموزش دهند. آنچه در آغاز و تا کنون اصل اساسی این ژورنالیسم آزاد بوده، اصلیست بنام Social responsibility یا «مسئولیت اجتماعی» که من روزنامه نویس یا خبرنگار یا نویسنده این بلاگ وقتی حرفی را میزنم، مسئولیت اجتماعی آنرا نیز درک کرده و پیش از راندن قلم به خود همان حرفی را بزنم که به صاحب قدرت میزنم که قدرت توی نویسنده این سطور نیز ناشی از قدرت خوانندگان این سطور است و تو در برابر آنان که برایشان مینویسی یا میگوئی، مسئولی. درست مثل صاحب قدرتی که قدرتش از مردم نشات میگیرد.
و در عمل اینک واژه دیگری نیز در ژورنالیسم مورد استفاده قرار میگیرد و آن Attackdog Journalism است یعنی سگ هاری که پاچه همه کس را میگیرد، یا بدستور کسی یا گروهی ذینفع ماموریت پاچه مردم گرفتن را پیدا می کند.
ژورنالیست یا روزنامه نگار امروز باید با هر خطی که می نویسد و هر کلامی که میگوید مراقب باشد که نه به سگ خوابیده روی دامان صاحب Lapdog Journalist و نه به Attackdog Journalist تبدیل شود، او باید دقیقاً چون سگ مراقب و بی طرفی عمل کند Watchdog Journalist که نانش را جامعه او میدهد و نه این و نه آن.

۱۳۸۸ فروردین ۵, چهارشنبه

آنچه از یک کنفرانس مطبوعاتی بیاد میماند – روز هفتاد و هفتم

نقش اساسی که رسانه های گروهی در آمریکا (که در مجموع به آنها Media گفته میشود) برای خود قائلند، نقش مراقب بودن است و خود اصطلاح watchdog یا سگ مراقب را برای خود بکار میبرند. به همین سبب Media در آمریکا اکثراً نقشی ستیزه جویانه در برابر مقام های محلی یا دولت فدرال و رئیس جمهور در پیش میگیرد و این حالت ستیزه جویانه بخصوص از ماجرای واترگیت ببعد (در سال ۱۹۷۲) در برابر دولت های وقت شدتی بیشتر یافته است، مگر در زمانهائی که یک حالت اضطراری و غیر مترقبه مثل حادثه ۱۱ سپتامبر، آنانرا به نوعی ملایمت وادارد.
دیشب و در دومین کنفرانس مطبوعاتی پرزیدنت اوباما در ساعات پر بیننده شب تلویزیون، این ستیزه جوئی رسانه ها، حتی برای رئیس جمهوری به محبوبیت پرزیدنت اوباما نیز تخفیف که نیافته بود هیچ، شدت هم گرفته بود.
اما آنچه در پایان روز بیاد من باقی میماند، نه سوال ها و گفته های ستیزه جویانه رسانه ها، بلکه پاسخ های آرام و به سبک اوبامای رئیس جمهور آمریکاست که شاه بیتش پاسخی بود که او به Ed Henry خبرنگار CNN داد که سعی کرد رئیس جمهور را باصطلاح گیر بیاندازد که چرا دو روز طول کشید تا او علناً خشم و مخالفت خود را با پاداش های کلانی (که در دولت پیشین) به مدیران شرکت بیمه AIG داده شده، ابراز کند.
پاسخ پرزیدنت اوباما این بود که «دو روز طول کشید چون من میخواهم وقتی صحبت میکنم بدانم دارم از چه صحبت میکنم.»
بقیه سوال و جوابها با همه اهمیتی که موضوع آن دارد، از دید من تماشاگر، جنبه فرعی پیدا میکند چون اصل قضیه اینست که آدمی در برابر من ایستاده که اول دهانش را باز نمیکند و بعد فکر کند. شفاف و آشکار سخن میگوید و میداند دقیقاً در کجا ایستاده است.
وقتی او را به پرسش میگیرند که حتی نمایندگان حزب دموکرات هم دارند در بودجه عظیم پیشنهادی او که به ۳/۶ تریلیون دلار میرسد، دست میبرند و میخواهند از سر و ته آن بزنند، پاسخ میدهد «وقتی ما طرح این بودجه را آماده چاپ کردیم، توقع نداشتیم که آنرا فقط کپی کرده و روی آن رای گیری کنیم، ما میدانیم که باید این طرح روند معمول عبور از قوه مقننه را طی کند» اما می افزاید که «اطمینان دارم که سرانجام قادر خواهیم بود بودجه ایرا به تصویب برسانیم که منعکس کننده نیازهائی باشد که باید برای اطمینان از پیشرفت آمریکا، براورده گردد.»
وقتی ازو در مورد نقش «نژاد» در سیاست های عمومی دولت او در این دو ماهه سوال میشود، پاسخ پرزیدنت اوباما آنست که «ویژگی و غرور قابل توجیه ریاست جمهوری او» برای آمریکائیان بعنوان اولین رئیس جمهور سیاه پوست تنها «یک» روز طول کشید و میگوید: «هم اکنون مردم آمریکا در مورد من دقیقاً آنگونه قضاوت میکنند که باید در موردم (بعنوان یک رئیس جمهور) قضاوت شود» در جایگاهی که نمی تواند به منافع کوتاه مدت یک گروه و یک دسته بیاندیشد و باید این سرزمین را در میانه حساس ترین وضعیت اقتصادی سالها و دهه هائی که بیاد مانده، به ساحل نجات راهبری کند.
اما این راهبری به سبک حکومت های تک نفره و تک گروهی نیست که یک نفر دستور بدهد و بقیه هم فوراً اجرا کنند. اینجا سیستمی حاکم است که اسمش دموکراسی است و این سیستم هم صد البته کامل نیست اما امتحانش را از هر سیستم دیگری بهتر پس داده است.
و مشکل این سیستم، سیستم دموکراسی، گاه در کند چرخیدن است حتی اگر روزهائی را تجربه کند مثل امروز که برای سامان بخشیدن به اقتصاد کشور، شتابی بیشتر از روند معمول لازم باشد.
این چنین است که اوباما با درک همه ظرایف سیستم به نیروی محرکه مردم رو میکند، اما همیشه آنزمان، که آنچنان که گفت، «وقتی صحبت میکند بداند از چه صحبت میکند.» و اینکه برای آنکه آدم بداند از چه صحبت میکند، دو رزو صبر کردن بهتر از دهان گشودن و بعد فکر کردن است.
فکر میکنم زمانی رسیده باشد که Media در آمریکا نیز دریابد که باید همین شیوه را پیشه کند.

۱۳۸۸ فروردین ۴, سه‌شنبه

وقتی آزادی را دو دستی پیشکش می کنیم – روز هفتاد و ششم

در شماره دیروز روزنامه واشنگتن پست گزارشی بود که چون آن بالا بالاهای صفحه چاپ نشده بود و در کلیشه «خبرهای داغ» هم جا نمی گرفت شاید آنچنان توجهی به آن نشد. اما بگمان من این خبر که روندی را در جامعه آمریکا نشان میداد که طبقه کارگر و کارمند و کارکن و خلاصه طبقه متوسط، از بیم از دست دادن شغل، چگونه دارد آزادی هائی را که طی دهه ها مبارزه و مصالحه بدست آورده است از کف میدهد، اهمیتش بعنوان «زنگ خطر» برای جامعه کمتر از اهمیت سرنوشت مثلاً بازار سهام نیست.
در این گزارش گفته میشود که آدم شاغل در این مملکت، بسیاری از آزادی های قانونی خود را نه آنکه از او بگیرند اما خود از بیم و ترس دارد واگذار میکند، چرا که نمی خواهد در این بازار کار راکد، شغلش را از دست بدهد و در این میان تاوانی را که زنان شاغل میپردازند بیشتر از مردان است، حداقل در آغاز این روند.
بعد از دهه ها مبارزه سخت در قالب جنبش های کارگری که منجر به بوجود آمدن اتحادیه های پر قدرت کارگری در آمریکا شد، دولت در حقیقت کارفرما را از تخت حکمروائی مطلق بزیر آورد و وادارش ساخت تا قوانینی را بپذیرد که حقوق انسانی کارگر را بپذیرد و پذیرش این قوانین هم دلبخواهی و به نیت صدقه دادن نیست.
در سالهای بعدی و دهه هائی که آمد بطور کلی نیروی کار که شامل کارمند و کارگر و خلاصه کارکن و شاغل میشود، با مبارزه و مصالحه امتیازاتی بدست آوردند که هر کارفرما و سرمایه گزار با خردی نیز دریافت این واگذاری امتیازات ثمره اش در درجه اول نصیب خود این واحد کار میشود و در مجموع خشنودی و رستگاری سرمایه گزار و کارگر و کارکن را به همراه دارد.
بسیاری ازین امتیازات در همین دهه ۱۹۹۰ نصیب طبقه شاغل و متوسط آمریکا و بخصوص زنان شد، از جمله قوانینی مثل «ساعات کار قابل انعطاف» که نیاز کارمند و کارگر را هم در نظر داشته باشد و مثلاً درک کند که زنی که کودک خردسالی دارد که باید صبح او را به جائی بسپارد که ازو نگهداری کند و شامگاه برود او را پیش از تعطیل آن موسسه از آنجا بردارد، باید از نوعی انعطاف در ساعات کار بهره مند شود. یا آنکه میتواند کارش را بلطف تکنولوژی امروز در خانه انجام دهد این فرصت را بیابد که بجای هر روز روانه اداره شدن از خانه کارش را بکند و باصطلاح اینجا Tele commute کند. و باز آنکه فردی از خانواده اش بیمار و محتاج مراقبت است بتواند سهمیه ساعات بیماری خود را صرف او کند و ازین قبیل.
اما انسان که نه بنا به فرض، بلکه از روی واقعیت «آزاد» زاده میشود هر روز از بیمی تازه بخشی ازین آزادی خود را واگذار میکند تا میرسد به جائی که ممکن است چیزی در چنته «آزادی» او باقی نمانده باشد.
این بیم و ترس امروز بنا بهمین گزارش روزنامه واشنگتن پست که در آغاز گفتم به مرحله ای رسیده که شاغلان امروز، در حالیکه قانوناً باید از امتیازاتی که بدست آورده اند بهره مند شوند، خود این امتیازات به هزار مشقت بدست آمده را دو دستی تقدیم صاحب کار میکنند که مبادا در این اقتصاد که تعداد بیکاران این چنین بالا رفته، در چشم مدیران خوب جلوه نکنند و شامل تصفیه احتمالی شوند و کارشان را از دست بدهند.
بنابراین فقط این دولت ها و قوانین نیستند که آزادی من وتو را سلب کنند، معمولاً اگر نیک بنگری در هر جامعه ای این من و توئیم که از بیم و هراس هر بار بخشی از آزادی و حقوق خود را واگذار میکنیم، تا روزی که فریادمان بلند شود که برسید که آزادی را از ما گرفتند.
من و تو چه در آمریکا باشیم و چه در هر آبادی و نا آبادی دیگر، تا زمانی که حسابمان را با «ترس» روشن نکنیم و واقعیت و ترس را از هم تمیز ندهیم با این گرفتاری از کف دادن گوهر آزادی روبرو خواهیم بود. این وظیفه نیز نه فقط بنا به مصلحت فردیست که در جهت مصلحت کل جامعه آدمی است و رسالتی که بر عهده انسان گذارده شده و بدون حضور «آزادی» این رسالت حکایت فراموش شده ای خواهد بود.

۱۳۸۸ فروردین ۳, دوشنبه

تجربه ای برای همگان و در یک زمان - روز هفتاد و پنجم

در آغاز اجازه بده سپاس گویم این همه مهر تو یار همراه که در این خجسته روز نیز مرا بیاد داشتی و حضورت را با پیام های شادباشی که میفرستی بیادم میاوری و در این فضای مجازی نیز در کنارم نه پیشتر و نه پس تر، ایستاده ای.
بعد میرسیم به آنکه اگر قرار است این آئین خجسته نوروز، بعنوان ارمغانی دیگر از میانه ارمغان هائی که ایرانیان به کلیت دانش بشری افزوده اند، به انسان های امروز پیشکش شود، باید ارزش این ارمغان گرانبها بدرستی برای همگان شناسانده شود و این شناسائی باید نخست از من و تو شروع شود تا در شناساندن نوروز، خودمان اول بدانیم از چه میگوئیم و این ارمغانی را که داریم پيشکش ميکنيم فایده اش برای آنکه مثلا در آمریکا یا ژاپن و یا اروپا نشسته و یک کلام هم فارسی نمیداند چیست؟
لازم هم نیست همین الان رساله چند صد صفحه ای بنویسی که در دنیای پر شتاب من و تو بجز معدودی خواص، کسی حوصله خواندنش را نداشته باشد.
آنچه بنظر میرسد، و شاید بیشتر بتوان گوش شنوا در سرزمین های موسوم به غرب برای آن یافت شاید، «خاصیت تجربه همگانی و در یک زمان» آغاز سال نو، یا تحویل سال باشد.
این خاصیت نوروز که بر اساس Vernal Equinox محاسبه میشود و لحظه ایست که وضعیت زمین و خورشید در لحظه ای از تعادل قرار میگیرد که به شب و روز، تاریکی و روشنی، فرصتی برابر میدهد، علمی ترین نوع عید و آغاز سال نو است در هر فرهنگ و دین و کشور و منطقه ای که سراغش را دارید از سال کهن تر از همگان چینی گرفته تا سال مرسوم میلادی.
این توسل به نقطه اعتدال Vernal Equinox برای همه جهانیان در هر نقطه دنیا که باشند همزمان رخ میدهد و بنابراین آنچنان نیست که بشیوه فرض بفرمایید سال میلادی، وضعیت بنده را در واشنگتن پیدا کنید که مانده ام به تو بگویم سال نو آغاز شده یا نه، چرا که بستگی داشته که «تو» در کجای دنیا باشی. در استرالیا، که روزی از سال نو گذشته بود یا در واشنگتن که بیش از نیمروزی به آن باقی بود، و خود همه حکایت را ازین بخوان.
نوروز، بجای این ساعت دوازده شب که در هر گوشه دنیا با هم متفاوت است، یک لحظه Vernal Equinox را برای همگان بعنوان نقطه آغاز تعیین میکند و با این نیت که در این لحظه، همگان از هر قوم و مذهب و نژاد و منطقه و پیشینه و عادت، «یک لحظه» را با هم تجربه کنند. یک لحظه که مثل دکمه re-set کامپیوتر، صفحه ذهن من و تو را خالی از تردد پندارها و اوهام های انباشته شده ساخته و آماده برای آغازی دیگر کند.
خاصیت این تجربه همزمان مثل دیدن فیلمیست در سالن سینما و در حضور آدم های دیگر که تجربه ایست کاملا متفاوت با دیدن فیلمی به تنهائی روی صفحه تلویزیون خانه تو.
این تجربه همزمان میتواند خطوط نامرئی پیوند میان آدمها را قابل دیدن و حس کردن سازد تا جائی که دست آخر این «تصویر بزرگتر» را که مجموعه حیات نام دارد ببینند و دریابند. آنچه را که سعدی دریافت و گفت: «بنی آدم اعضای یک پیکرند».
اما این روایت سعدی از «تصویر بزرگتر» نیز از پس صدها سال معمولا یا طوطی وار و یا بحالتی رمانتیک تکرار شده است. این «تصویر بزرگتر» شاید به همت یک «تجربه همگان و همزمان» نوروز، سرانجام برای همه انسان ها قابل رویت شود که بار جنگ ها و کشتارها و گسستگی های هزاران ساله را برای همین «ندیدن» بر دوش کشیده اند.