۱۳۸۸ فروردین ۲۰, پنجشنبه

معجزه ای که من هر روز تجربه میکنم – روز هشتاد و هشتم

آدمها عادتشان این است که هر وقت اتفاقی، سانحه ای، تصادفی برایشان رخ میدهد، بعد از فروکش کردن ماجرا و التهاب حادثه، به نگرشی درونی و برونی می پردازند، و داستان حادثه ای را که رخ داده، در ذهن مرور میکنند و در جاهائی ازین داستان، تعدادی «اگر» اضافه میکنند. اضافه شدن این «اگرها» در داستانی که رخ داده، آدمها را وامیدارد که به نوعی، قید «سرنوشت» را بپذیرند. همچون داستان کوتاه و کم مانند سامرست موام، «سرنوشت» که تجسم استادانه ای از این قید است در داستان کوتاهی که بلندی فراگیر تاثیرش از سالها و دهه ها گذشته است.
برای دوستی، تصادف اتومبیلی اتفاق افتاده و او و همسرش را مجروح و دست و دنده شکسته بر جا گذاشته است و او فیلسوفانه، به مرور حادثه پرداخته است و «اگرها» را در این اتفاق ساده جا بجا میکند و میرسد به این نتیجه گیری که چقدر باید او در مجموعه این اگرها «بد» میاورده که حاصلش این درد و آزار و گرفتاری باشد. میگوید، قرار بوده او وهمسرش ساعت یک بعد از ظهر با گروهی از دوستان دور هم جمع شده و نهار بخورند، بعد تلفن میکنند که قرار عوض شده و ساعت ۱۲ باید یکدیگر را ببینند. همین عوض شدن ساعت در آخرین لحظه، روال عادی کار این زوج را به هم میزند و آنها را به عجله وامیدارد.
معمولاً با اتومبیل همسرش که اتومبیلی بزرگ است به اینطرف و آنطرف میروند و رانندگی را هم همیشه همسر او به عهده دارد که حواسش جمع تر از دوست ماست. اما اتومبیل همسر او بنزین ندارد و آنقدر دیر شده که فرصت ندارند بنزین بزنند، بنابراین ماشین کوچک رفیق ما را بر میدارند و راننده بی باک ما!! تصمیم میگیرد از راهی متفاوت و میان بر بطرف مقصد براند.
در این عجله و التهاب، یک خیابان را عوضی میرود، اما بهر حال میداند که چطور تصحیح مسیر کند و دوباره راه را پیدا میکند. آنوقت درست موقعی که فکر میکند چگونه با مهارت مشکلات را پشت سر گذاشته و دارد سر موقع به مقصد میرسد، کامیونی از غیب پیدا میشود (بقول خودش!!) و ماشین کوچک او را بوسط اتوبان پرتاب میکند و در معرض تصادف با ماشین های دیگری که هر کس میرسیده مثل آش نذری، ضربه ای به آنها میزده.
خوب دوست ما و همسرش اگرچه با دست و دنده شکسته اما زنده ازین مهلکه بیرون میایند، اما او همچنان نشسته و با اضافه کردن «اگرها» میگوید، چگونه با هر «اگری» این حادثه رخ نمیداد.
و من میگویم، چرا این اگرها را در داستان ها و مصیبت هائی که برایمان رخ نداده نمیگذاریم؟
چگونه است که این «اگر»ها فقط در حکایات ناگوار ظهور میکنند؟ «اگر» امروز ازین چهار راه یک ثانیه زودتر یا دیرتر میگذشتی، تصادفی برایت پیش میامد که حالا نیامده، صاعقه ای در جائی از زمین فرود آمده که اگر آنجا بودی کارت یکسره بود، و تو در آنجا نبوده ای. در همین لحظه و صرفنظر از اینکه پا از خانه بیرون گذاشته باشی یا خودت را از ترس بلایا محبوس کرده باشی، هزاران حادثه از درون خودت گرفته تا برون تو میتواند رخ دهد که «اگرها» مانع آن شده اند.
چگونه است که ما تنها به مرور اگرها در پی مصیبت ها می پردازیم. چگونه است که این اگرها، در این لحظه آسایش به سراغمان نمیاید؟ چگونه است که زندگی و نفس کشیدن این لحظه را چیزی کمتر از معجزه میدانیم و شعبده بازی و چشم بندی های مرسوم را معجزه می پنداریم؟
آیا «معجزه» همین حضور من وتو در این لحظه بر جهان هستی نیست؟ آنچه که با یکی دو «اگر» ساده میتوانست هرگز نباشد.
آیا من و تو ارزش این معجزه مداوم و در هر لحظه را میدانیم؟

۱۳۸۸ فروردین ۱۹, چهارشنبه

مایکل جوردن در Hall of fame – روز هشتاد و هفتم

خبر، معمولاً بخاطر خارج بودن از دایره معمول، اسمش خبر میشود و آنچه معمول و طبیعی جلوه میکند، علیرغم وسعت و فراگیری آن، مثل «هوای خوش یک روز بهاری» بعنوان خبر تلقی نمیشود. به همین خاطر خبر گزینش مایکل جوردن بزرگترین و مشهورترین ورزشکار تاریخ آمریکا و شاید مشهورترین ورزشکار در جهان، در «تالار مشاهیر بسکتبال» آنقدر طبیعی جلوه میکند که سر و صدائی در موردش بلند نمیشود، در حالیکه گزینش هر ورزشکار پیشین در تالار مشاهیر ورزشی که او پیشه کرده بوده، بالاترین نقطه اوج برایش به حساب میاید و افتخاری است که تنها نصیب گروه نخبه ای از میان نخبگان و ستارگان میشود.
اما وقتی صحبت از مایکل جوردن میشود، آدم گاه در میماند که این افتخاریست که بیشتر نصیب تالار مشاهیر میشود یا مایکل جوردن.
میزان محبوبیت و مقبولیت پدیده ای بنام مایکل جوردن که در دو دهه ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰، ورزش بسکتبال را به درجه تازه ای از کمال رساند، به این سادگی ها و با ذکر چند رکورد ورزشی قابل توجه نیست. این گونه محبوبیت ها در تاریخ ورزش ملت ها بیشتر از یکبار در یک یا دو نسل و بیشتر از آن، بروز نمی کند و فرمول آن را هم به راستی کسی به درستی نیافته که چه عاملی یا عواملی فی المثل پدیده ای مثل غلامرضا تختی را در ورزش ایران به ظهور میرساند که او را از آدمیان معمول فراتر برده و به صورت حماسه در میاورد.
هر کس به تو کودک و جوان این نسل بخواهد قالب کند که مثلاً «تختی» برای اعتقادات سیاسی و از این قبیل به چنین شوکتی در ذهن مردم رسیده، بدان که بیهوده میگوید و نمیداند از چه صحبت میکند. فقط این را بپذیر که «غلامرضا تختی» به این خاطر به اسطوره ای فراتر از آدمیان عصر خود تبدیل شد که «غلامرضا تختی» بود. و هنوز تا وقتی که بشود بی غرضانه به دنبال آن گشت که «غلامرضا تختی» که بود دراین زمان و در آن مکان، نه امکانش وجود دارد و نه آن بی طرفی و ذهن خالی از غبار تعصب ها.
اما در مورد مایکل جوردن، که هم زمان و هم مکان، همه فرصت ها را در اختیار همگان گزارده و میلیون ها مقاله و صدها کتاب و عکس و فيلم در موردش نوشته و گفته و درست شده است، هنوز آدم میرسد به این نتیجه که مایکل جوردن، به این خاطر به اسطوره ای جهانی تبدیل شد که « مایکل جوردن» است.
توضیح مختصر من برای تکمیل این گفته آن است که غلامرضا تختی و مایکل جوردن، که نه در یک زمان بوده اند و نه در یک مکان و نه هرگز از یکدیگر شنیدند و نه رنگشان، نه ریشه شان، نه زبانشان، نه آئین شان و نه سلیقه هایشان احیانا، هیچکدام با هم شباهتی ندارد، در یک مورد با هم تشابه کامل دارند، و آن «نسخه اصل» بودن است. نسخه اصل، دوست گرامی من آنیست که به قول این طرفی ها، اوریژینال است و از کسی کپی برداری نکرده است.
بنا بر این آیا همه نسخه های اصل در همه رشته ها میشوند غلامرضا تختی یا مایکل جوردن؟ البته خیر. فرق این نسخه های اصل با نسخه های اصل دیگر آنست که این گروه اندک آدمیان به ارزش اوریژینال بودن و منحصر به فرد بودن خود پی میبرند و تقوائی را در حرفه خود پیشه میکنند که شایسته آن پیشه است.
اینها قدر این نعمت منحصر به فرد بودن خود را میدانند و در پیشه ای که هستند بیشتر از هر کس دیگر میکوشند و برای حفظ منزلتی که در ذهن مردمان دارند، فریب سراب ها را نمی خورند.
و من تماشاگر و امروز نشسته در این جا هم به خود میبالم که هم در آن زمان ستایشگر غلامرضا تختی بودم و هم در این زمان شیفته مایکل جوردن بی تکرار، یا بقول همگان Air Jordan، که نه تنها عادت ورزشی مردم که عادت کفش ورزش پوشی من و تو را هم عوض کرد.

۱۳۸۸ فروردین ۱۸, سه‌شنبه

نقض حقوق انسان در قبای سنت و رسوم – روز هشتاد و ششم

فرض کن، تو را مامور کرده اند از طرف سازمان ملل متحد، (آنهم سازمانی که حرفش و تصمیماتش را اعضای متمدن آن قبول داشته و اجرا کنند) که بروی در فلان جزیره که تا بحال کسی خبرش را نداشته و بر زندگی و امورات ساکنان آن نظارت کنی. در گوش تو پیوسته و تا آخرین لحظه می خوانند که مواظب باش به سنت های آنها احترام بگذاری و احساسات آنها را جریحه دار نکنی.
و تو پا میگذاری در این جزیره خیالی، همه به استقبالت میایند و می بینی مثلاً همه لخت و مادرزاد هستند، خوب تو هم برای آنکه به سنت آنها بر نخورد مثل آنها میشوی. موقع غذا خوردن می بینی که لقمه را برمیدارند دور سرشان میچرخانند، بعد بالا میاندازند و با دهان آنرا می قاپند. این دیگر چگونه غذا خوردنیست؟ سنت ماست. خوب شما هم به سنت آنها احترام میگذاری و به هر بدبختی هست نیم لقمه ای میخوری.
شب که میخواهی بخوابی، میبینی دسته جمعی آمده اند بالای سرت عربده میکشند. خوب این هم رسم و سنت اینجاست، ناچار دم نمیزنی، چون باید به سنت احترام گذاشت. اما روز بعد می بینی دختری را به زور و کشان کشان دارند میبرند، میپرسی چه شده، میگویند این رسم و سنت ماست که هر ماه یک دختر باکره را برای برکت امورمان قربانی کنیم. (توجه کرده اید که در تمام طول تاریخ همیشه قربانی ها باید دختر باشند.) میپرسی چه کسی تشخیص می دهد که باکره کیست؟ میگویند جادوگرمان که بالای کوه خانه دارد، خودش امتحان میکند که قربانی کیست.
حالا تکلیف تو چیست؟ احترام به سنت؟ که جلو چشمت دختری را بسپارند به دست موجودی که چه بلائی به سرش بیاورد و بعد هم او را قربانی کنند و تو هم به احترام رسم و سنت آنها دم بر نیاوری؟ آیا میتوانی بر این نماد جهل و ستم که خلعت سنت بر آن پوشانده اند مهر تائید بزنی یا رویت را بطرف دیگر کنی که شتر دیدی ندیدی؟
حکایت امروز جامعه جهانی در برابر اجتماعات زن ستیز که زنجیر بر گردن انسانی دیگر نهادن را میخواهند در قالب سنت و رسم و رسوم توجیه کنند، حکایتی درست همچون حکایت خیالی ماست.
اگر قرار بود هر سنتی تا ابد دوام بیاورد، باید هنوز سنت زنده بگور کردن دختران نیز ادامه می یافت.
سنت و رسوم تا آن زمان میتواند مورد احترام قرار گیرد که در تعارض با منشور حقوق بشر که همه انسانها را برابر میداند نباشد. همان منشوری که همه کشورهای عضو سازمان ملل از جمله همین افغانستان یا سودان یا ایران با امضای آن خود را متعهد به اجرای آن ساخته اند.
امّا، امّا، امّای بزرگ آنست که بسیار ازین امضاکنندگان میان آدم و زن تفاوت قائلند و دنیای من وتو نیز در برابر این ستیز با انسانیت، گاه خوابیده پارس میکند، اما مسئله و مشکل را متعلق به خود نمی داند، چون امورات به اصطلاح مهم سیاسی، اهمیتشان از مثلاً امور زن بینوای افغان مهمتر است و صد البته به همه مردمان متمدن توصیه شده است که رعایت سنت و رسوم مردمان دیگر را بکنید.
اما تصور من آنست که در دنیای امروز آدمها به مرحله ای از ادراک از آنچه در دنیا میگذرد رسیده اند، که باید میان فرهنگ و سنت با استثمار آدم در قالب سنت فرق بگذارند، جلوی آن بایستند، و این را نه مشکل دیگران که مشکل هر بنی آدم ساکن این کره خاکی بدانند، یعنی مشکل من و تو.

۱۳۸۸ فروردین ۱۷, دوشنبه

آیا برده داری منسوخ شده است؟ - روز هشتاد و پنجم

آیا بگمان تو در دنیای امروز من وتو، دیگر «برده داری» منسوخ شده و از میان رفته است؟
اگر تعریف برده داری را آنچنان محدود کنیم که گروهی انسان را در غل و زنجیر، با کشتی به سرزمین های دیگری ببرند تا از آنان کار بکشند، پاسخ سوال من باید قاعدتاً مثبت باشد، اما اگر نیک نظر کنی در همین دوران، برده داری هنوز دارد در مقابل چشم جهانیان اتفاق میافتد و برنگ و نژاد برده هم ربطی ندارد، فقط جای کشتی های برده داران را خانه ها یا خانه خرابه ها گرفته و جای برده های سنتی پیشین را، زنان.
نیم نگاهی بیانداز به همین سرزمین افغانستان و ببین چه می گویم و چگونه حیرت زده از خود می پرسم، چگونه دنیا، سازمان ملل و همه مردمان آزاد و آزاده می توانند اجازه دهند، که موجودی در قالب مرد، انسانی در قالب زن را به بردگی داشته باشد، آنهم از نوع بردگی جنسی. و آنوقت قانون هم در حمایت از کردار این موجود دو پا و انسان نما به تصویب برسد؟
زمانی که دنیای مثلاً متمدن و اجتماعات پیشرفته، چند سال پیش عکس هائی را در روزنامه ها و فیلم هائی را در تلویزیون های خود دیدند که طالبان ها را با ترکه و چوب در حال کتک زدن و راندن گله ای پوشیده در کیسه نشان می داد، که ظاهراً زنان افغان بودند، خون جهانیان (البته در کوتاه مدت) آنچنان بجوش آمد که حاضر بودند هر بهائی بپردازند تا اینچنین لکه ننگی از دامان بشریت شسته شود و آنگاه که طالبان سرنگون شد، مردان و زنان سربلند دنیای امروزبخود نوید دادند که این ستم و جنایت در حق زنان، تنها معلول حکومت طالبان بوده و با رفتن آنان، زن افغان نیز جایگاه واقعی و انسانی خود را در جامعه افغانستان یافته است.
و این مردان و زنان سربلند دنیا، اینک شرمسارانه نگاه می کنند که در همین افغانستان که عملاً مردان همچنان جاهلانه زن را به افسار کشیده اند و اسمش را هم گذاشته اند سنت، قانونی برای اقلیت شیعه به تصویب مجلس می رسد که همان اندک حق و حقوق زنان محروم را نیز به لطف این قانون بی قانونی، از زن شیعه افغان می گیرد.
نماینده مجلسی که این لایحه شرم آور را به مجلس برد و از تصویب گذراند، در مقابل خشم جامعه جهانی، بخاطر قانونی که زن را عملاً به صورت برده جنسی مرد در میاورد. انگار که خیلی هم از کرده خود سربلند است و می گوید، ما نگفته ایم زن حق خروج از خانه را ندارد. ما در این قانون گفته ایم اگر دلیل قانع کننده ای داشته باشد می تواند پا از در خانه بیرون بگذارد.
جامعه جهانی به حق از او و همفکرانش می پرسد، این دلیل قانع کننده یعنی چه، کیست که باید قانع شود که یک انسان حق دارد یا حق ندارد پا از در خانه بیرون گذارد؟ این خانه است یا زندان که برای خروج از آن مجوز و اجازه لازم است؟
این جامعه جهانی یادآور می شود که برای سرنگونی طالبان، دنیا نیز همراه با مردم افغانستان، بهائی سنگین چه از نظر جانی و چه از نظر مالی پرداخته است و در این پرداخت عاشق چشم وابروی کسی نبوده. جامعه جهانی اگر اقدامات دولت های خود را در حمله به طالبان مورد سرزنش قرار نداد، در تصور این بوده که کسانی را از قدرت پائین میاورند که جرمشان فقط همکاری با تروریسم نبوده و جرم بزرگتر آنان سلب حقوق انسان ها و در وحله اول سلب حقوق زنان افغان بوده است.
آیا این جامعه حق ندارد از دولت امروز افغانستان بپرسد، چگونه در این حرکت بازگشت به گذشته، مشارکت و همراهی کرده است؟ و آیا دولت افغانستان می تواند پاسخ دهد، امور داخلی ما به خودمان مربوط است؟ و اصولاً وقتی پای نقض حقوق انسان پیش میاید آیا کسی حق دارد عذر و بهانه «چار دیواری اختیاری» را بیاورد؟
خانم کلینتون، وزیر امور خارجه آمریکا، در گفتگو با رادیو آزاد افغانستان گفت من اعتراض خود را بطور مستقیم با پرزیدنت کرزای در میان گذاشته ام و پرزیدنت اوباما نیز گفته است که این قانون با مسیری که افغانستان باید طی کند، سازگاری ندارد.
اما به گمان من این کل جامعه دنیاست که باید گول این کلام های پوسیده و ضد انسانی ، «اين سنت و رسم ماست» را نخورد و هيچ سنتی را که ناقض حقوق انسان و حقوق زن است نپذيرد.

۱۳۸۸ فروردین ۱۴, جمعه

و می رسيم به سينما در آمريکا – روز هشتاد و چهارم

اگر تو هم مثل من در پايان هفته از خبرهای اقتصادی و سياسی روز خسته شده ای با هم سری ميزنيم به فيلمهای روز در آمريکا.
بطور کلی احيانأ مثل همه جای دنيا نبض سينمای آمريکا بدست جوانها و جوانتر از جوانها می تپد و بسسته به آن که آمادگی حضرات برای سينما رفتن در چه حد و تا چه اندازه باشد استوديوها نيز فيلمهای اصلی و پر اميد خود را در ايامی بروی پرده ميآورند که جوانها و نو جوانها فرصت پر کردن سينماها را داشته باشند. به اين ترتيب دوازده ماه سال از نظر پخش فيلمهای جديد به اين ترتيب زمان بندی ميشود.
در آغاز سال در ماه ژانويه، سينماها يا بهتر بگويم صنعت فيلم در آمريکا باقی مانده بازار پر رونق تعطيلات کريسمس و سال نو را جمع آوری ميکند و هنوز فيلمهای پرفروش پايان سال گذشته، تا دو سه هفته آغاز ژانويه نيز شتاب و فروش دارد و اين شتاب آنگاه که ميخواهد فروکش کند، کانديداهای جايزه اسکار در ماه فوريه معرفی ميشوند و کنجکاوی تماشاگرانی که بسياری از اين کانديداها را بموقع نمايش اوليه نديده اند، رونق قابل قبولی در صنعت پخش و فروش فيلم ايجاد ميکند. تا آن زمان که بازار فروکش ميکندو منتظر ميماند تا مراسم اسکار و باز رونقی دو سه هفته ای متعاقب آن، برای برندگان اسکار.
ماههای مارس و آوريل ماههای پايان سال تحصيلی است و آنانکه سالنهای سينما بلطفشان پر ميشود و اين صنعت روی سبيل آنان ميچرخد، يعنی جوانها و جوانترها سرشان گرم امتحانات آخر سال است و شرکتها و استوديوهای پخش فيلم هم با آنکه هر جمعه فيلمهای تازه ای وارد بازار ميکنند اما اين گونه فيلمها از آنگونه نيست که اميد به فروش آنچنانی از آنها داشته باشند، هر چند گاه گاه فيلمهائی در همين ايام هم بنمايش در ميآيند که "حرف مردم به مردم" به آنها فروشی بيشتر از انتظار در بازار ميدهد.
فصل سينمائی اصلی و طولانی آمريکا پيوسته از اولين تعطيلات بزرگ نويد دهنده تابستان در ماه مه شروع ميشد يعنی Memorial day weekend که زنگ آغاز هفته های نمايش فيلمهای پرخرج و اميددار را مينواخت، اما همين زنگ آغاز نيز مثل هر وضيعت اجتماعی ديگر در دهه ۱۹۹٠ با فيلم Twister (گردباد) تغيير يافت و اين فيلم که دو هفته پيش از Memorial day به بازار آمد، بر خلاف انتظار آنچنان فروشی پيدا کرد که هاليوود را واداشت تا در تقويم سنتی نمايش فيلمهای خود تغيير دهد و آنرا دو هفته پيشتر بکشد.
ماههای متعاقب آن يعنی ماههای ژوئن و ژوئيه ماههائيست که تکليف و سرنوشت هر فيلم و فيلمساز را در اين صنعت عظيم تعيين ميکند و اينکه در اين ماشين عظيم کی در کجا ايستاده و آينده اش چيست.
اين رأی دهندگان پر سر و صدا و زنده و محرک، قشر بزرگ بچه ها، نوجوانها و جوانهای آمريکائی هستند که با رفتن و يا نرفتن به فيلمهائی که بعنوان فيلمهای سر سبد استوديوها به بازار ميآيند يا کمر تهيه کننده و سازنده و بازيگران فيلمی را از زمين بلند ميکنند، و يا او را واميدارند که برود و فکر بهتری برای زندگی خود کند.
ماه اوت، ماه باقی مانده فيلمهائيست که هنوز بنمايش در نيآمده و آنچنان اميدی نيز به فروش آنچنانی ندارد و سپتامبر ماه کسالت آغاز مدارس است و تک و توک فيلمی که بچه ها و جوانها را در شلوغی آغاز مدرسه به سينما بکشاند. و ميماند تا رونق بعدی که با روز شکرگزاری در چهارمين پنجشنبه ماه نوامبر نويدش آغاز ميشود و ماه پر رونق دسامبر و تعطيلات کريسمس و سال نو را بدنبال دارد که در يک دريچه کوتاه چهار پنج هفته ای هاليوود بايد تصميم بگيرد کداميک از فيلمهای به اصطلاح اصل کاری را در اين بازار بنمايش بگذارد و کدامين را برای رونق بزرگ در تابستان نگاهدارد.
حرف اصلی آن است که در صنعتی که برای تهيه هر فيلم بودجه متوسط دهها ميليون دلار است و رقمی شبيه به آن خرج تبليغات آن ميشود، اين بازار بايد حواسش جمع مخاطبانش باشد و سليقه اربابان احيانأ خردسال خود را رعايت کند تا منقدين در برج عاج نشين.

۱۳۸۸ فروردین ۱۳, پنجشنبه

حکایت سی ساله آمریکا و ایران – روز هشتاد و سوم

مهران ایرانی میپرسد، آیا ایران و آمریکا روابطشان بهبود خواهد یافت؟ و اگر جواب مثبت است در این صورت آیا این به زیان مردم و حقوق بشر در ایران و جهان نخواهد بود؟
در پاسخ به این سوال حداقل در مورد ایرانیان دور از ایران میدانم که همچنان سی سال است دارند با هم مناظره میکنند و خیلی وقتها هم بجای گوش کردن به استدلال یکدیگر با نثار تهمتی به طرف مقابل، بحثشان موقتاً قطع میشود تا نوبت بعدی.
این مناظره یا مجادله به حالتی رسیده مثل همان قضیه شرکت یا عدم شرکت در انتخابات، که گروهی میگویند شرکت در انتخابات در حکم تایید مجموعه نظام حاکم و همه کارها و اصول آنست و گروهی که میگویند کنار نشستن از انتخابات حتی در شرایط کنونی نیز باعث روی کار آمدن بدتر از بدها میشود.
مناظره و مجادله طرفداران برقراری گفتگو و روابط میان ایران و آمریکا نیز چیزی شبیه همین است. آنها که مخالف هرگونه ارتباط هستند، استدلال میکنند که ایران اگر با آمریکا روابط برقرار کند، نظام حاکم کنونی، تا ابدالدهر ماندگار خواهد شد و در پناه این ارتباط، مشروعیتی خواهد یافت که کسی جلودارش نخواهد بود.
طرفداران ارتباط، استدلال میکنند که مگر سی سال گذشته که آمریکا با ایران ارتباطشان قطع شده، تغییری در وضعیت داده است؟ آنان کوبا را مثال میزنند که بدون داشتن روابط با آمریکا حکومیت فیدل کاسترو پنجاه سالیت که مانده و تغییر نیافته است.
در حالیکه این بحث سی سال همچنان ادامه دارد به بخش دیگر سوال مهران نیز باید نگریست که میگوید آیا ارتباط ایران و آمریکا به زیان مردم و وضعیت حقوق بشر در جهان نخواهد بود؟
منظور اینست که به این ترتیب، شما یک کارت سفید به رژیم ایران خواهید داد که در حکم تائید کارنامه حکومت در موارد آشکار نقض حقوق بشر و سلب حقوق اولیه انسانها، مثل حق آزادی مذهب و آزادی بیان و آزادی اندیشه است. و استدلال طرف مقابل آنست که برعکس، آن زمان که نظام حاکم با دنیا در ارتباط باشد، دیگر قادر نخواهد بود هر ظلم و ستم به شهروندان خود را با کلام «چاردیواری و اختیاری» مشروع جلوه دهد و چشم و گوش در برابر اعتراض جهانی ببندد. و هر بار که اقلیتی را به خاطر مذهب و باور یا دانشجوئی را به خاطر ابراز عقیده، یا راننده اتوبوسی را به خاطر اعتراض به وضعیت معاش و زندگی، یا زنی را به خاطر پیدا شدن یک سانتی متر مو، مورد آزار و اذیت قرار میدهد، تردیدی به خود راه خواهد داد که زیر نورافکن افکار عمومی دنیاست.
و باز در حالیکه این بحث ها میان ایرانیان رواج دارد، در میان بخشی از جامعه آمریکا نیز به نوعی این مناظره رواج داشته است و درازایش به سی سال کشیده است. تا این زمان که پرزیدنت اوباما میاید و هراسی از گفتگو با هیچکس ندارد. او دست به سوی کلیت ایران دراز میکند، چرا که میداند در جاده صعب العبوری که اینک در برابر بشریت قرار گرفته است همدلی و همیاری تمامی بشریت لازم است و حرکت این کاروان با شعار و ستیزه جوئی شتابی را که لازمه گذراز این سنگلاخ است نخواهد یافت.
قضاوت آخر هم به عهده خود توست.

۱۳۸۸ فروردین ۱۲, چهارشنبه

آیا تظاهرات لندن ضد سرمایه داریست؟ - روز هشتاد و دوم

در هر زمان و در هر مکان که کنفرانس سالانه سران کشورهای موسوم به کشورهای صنعتی برگزار میشود، حالا چه بصورت کنفرانس G8 باشد یا مثل امسال G20، تظاهر کنندگان از نوع آرام گرفته تا نوع ناآرام و خشمگین، برای خود نوعی کنفرانس مردم به سبک خود درست کرده اند، که معمولاً هم به سبب تنوع بسیار صداها و پیام ها، خواسته هایشان آنچنان شفاف نیست، اما آنچه نمی خواهند هست. و امسال در لندن و در روزگاری که بحران مالی و بانکی دنیاگیر شده است، هدف نخواستن و خشم مردم که از همه گونه قوم و طبقه و ملیتی در آن هست، آشکارتر شده است. در لندن این بار، صدای مردم مفهوم تر است و آنچه مورد خشم شان قرار گرفته آشکارتر.
خبرگزاری ها و خبرنگاران اما فوراً و به آسانی برچسبی به همگان میزنند و در خبر میخوانیم که «ده ها هزار تظارکننده ضد سرمایه داری در لندن به اعتراض پرداخته اند و نظم شهر را بهم زده اند.» آیا براستی این تظاهرات و اعتراضات بزرگ در لندن، تظاهرات ضد سرمایه داریست؟ و یا تظاهرات علیه آنان که بگمان مردم سرمایه داری را با آزطلبی اشتباه گرفته و از بکار بردن ضامن های نگاه دارنده سیستم سرمایه داری که نظارت آگاهانه دولت بر قوانین بانکی و مالیست خودداری کردند یا کفایت و لیاقت اجرای صحیح این مقررات را نداشتند؟
بنابراین هر کس که آمد و گفت تو بانکدار و تو مدیر موسسه مالی با بی کفایتی یا آزمندی خود روزگار مرا خراب کرده ای، لزوماً ضد سرمایه داری نیست که اجتماع سرمایه دار را ازو بترسانیم. بله، در میان این موج متنوع از هر قوم و ملت و طبقه و باور، قطعاً آنکه معتقد به ضد سرمایه داری هم هست یافت میشود، در کنار او که احتمالاً مشکلی با سرمایه داری ندارد اما با این مدیریت سرمایه داری دارد.
ما بروزگاری رسیده ایم که این معتقد به سرمایه داری و آن معتقد به ضد سرمایه داری که ظاهراً باید مثل آب و آتش با هم سازگاری نداشته باشند در یک امر با هم همداستان شده اند و خدمت تو بگویم اگر بجای G20 این بار G150 هم بود فرقی نمی کرد و صدای مردم در نخواستن یکی بود. آنچه مردم در مجموع میگویند، بگمان من فراتر از تظاهرات مثلاً ضد سرمایه داری یا ضد سیستم بانکی و ازین قبیل است.
صدائی که از میان همه صداهای متنوع و نامفهوم حتی در گوش سنگین من طنین میاندازد، در میان همه نخواستن ها، نشانه یک خواستن و نیاز مشترک است. نیاز به طرحی نو که با زندگی انسان امروز، انسان سال ۲۰۰۹ سازگار باشد و فراتر از نیاز آدم قرن پیش، قرن بیستم که همین ۹ سال پیش پشت سر گذاشتیم و هنوز حالیمان نیست.
میگویند، بحران مالی امروز دنیا، از آمریکا آغاز شده. من میگویم ممکن است این بحران از آمریکا آغاز نشده باشد، اما زمانی که در آمریکا بحران مالی مستولی شد، آنگاه معضل و مشکل بصورت جهانی در آمد.
در رفع این بحران و در نیاز به طرح نو نیز گمان دارم، کلید حل معما و طرحی نو، چه کسانی دوست داشته باشند و چه نداشته باشند، در این سرزمین خواهد بود.