۱۳۸۸ اردیبهشت ۳۰, چهارشنبه

دارائی معنوی یا Intellectual Property - یکصد و پانزدهم

در آمریکا، اینجا که من هستم، اگر بخواهی، اختراعت، نوشته ات، ایده ات، اندیشه ات، طرحت، موزیکت و خلاصه آنچه Intellectual Property یا دارائی معنوی توست، سرقت نرود و کس دیگری بدون موافقت تو از آن بهره نبرد، باید این «دارائی معنوی» را در کتابخانه کنگره آمریکا به ثبت برسانی. (امروز با نادر صحبتمان بر سر ترجمه درست این کلمه Intellectual Property بود. تو هم اگر معادل بهتری از «دارائی معنوی» یافتی آگاهم کن) یعنی اگر فلان دستگاه را اختراع کردی یا فلان آهنگ را ساختی، یا فلان دستگاه را اختراع کردی یا فلان شعر را سرودی، کسی جلویت را نمی گیرد که آن را منتشر نکنی، اما بدون داشتن Copy Right یا «حق مولف» هر کس ممکن است آن را بردارد و اسم خودش را روی آن بگذارد و دست تو هم به هیج جا بند نباشد.
این رسم و این قانون نه اینکه پیوسته حقوق مولف را محفوظ نگه داشته باشد، اما بطور نسبی آدم های کوچکتر را در مقابل فلان شیاد یا مثلاً فلان کمپانی گردن کلفت مورد حمایت قرار می دهد.
تو برای این سپر محافظتی باید ۴۵ دلار هزینه انجام کار بپردازی، اما نوشته روزنامه واشنگتن پست دیروز که «آلکس» برایم فرستاده بود نشان می داد که کتابخانه کنگره بعد از صرف ۵۲ میلیون دلار برای تبدیل سیستم قبلی به سیستم الکترونیک، آنچنان کارش گیر کرده که هر هفته از ده هزار متقاضی، سه هزار نفرشان کارشان به تعویق می افتد و در حال حاضر ۵۲۳ هزار نفر متقاضیان کپی رایت، منتظر نوبت ایستاده اند تا حدود ۱۸ماه دیگر. البته آنها که دستشان باز است با پرداخت ۶۸۵ دلار از سیستم ویژه ای استفاده می کنند که کارشان فوراً انجام شود!!!
بطور کلی، قضیه حق مولف، و همینطور به ثبت رساندن دارائی معنوی، در کنار همه جنبه های مثبت آن که دارائی انسان را فراتر از آنچه اموال منقول و غیر منقول اوست می داند و برای آن ارزش قائل است، در عمل و در دست کمپانی های بزرگ می تواند به صورت عاملی بازدارنده برای استفاده مشروع جامعه درآید.
این قضیه به خصوص زمانی بار منفی خود را بر دوش جامعه سنگینی می کند که copy right (حق مولف) از نظر زمانی نا محدود شود یا یک دوره طولانی را شامل شود.
مثلاً مجسم کنید اگر قرار بود که ایده و فکر و اختراع یک نفر تا ابدالدهر شامل قانون کپی رایت باشد، چون گالیله در قرن شانزدهم در ایتالیا محاسبه کرده و گفته بود زمین گرد است ( و مذهبیون هم داشتند سرش را برای آن به باد می دادند) باید تا این زمان هر کس هر اختراعی، ایده ای، فکری، داشت که به نوعی به گردی زمین مربوط می شد باید حق مولفی به خانواده محترم گالیله که خدا می داند حالا کجا باشند می پرداخت. کاری که برخی کمپانی های بزرگ در اجرای قانون کپی رایت برای مدت نامحدود و یا بسیار دراز برای پاره ای اختراعات که انحصار آن را دارند، انجام می دهند، از دید منتقدین کپی رایت دست کمی از مثال ما ندارد.
اما یادمان باشد که در سالهای همین دهه ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰، در ایران که قوانین کپی رایت برای هنرمندان به خصوص، معنی نداشت، هنرمندی به محبوبیت ویگن شکوه می کرد که همه ایران ترانه های او را می خوانند و زمزمه می کنند، یک بار فقط موفق شده بود سیصد تومان از یکی از کمپانی های تولید و فروش صفحه بابت فروش آهنگهایش دریافت کند. و این هنرمند همیشه در یاد من، همیشه مقروض بود و از قبل ترانه های ایران فراگیرش، همه به نوائی رسیده بودند به جز خود او که دستش کوتاه بود اما سرش بلند.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۹, سه‌شنبه

آنان که از جنوب می آیند – روز یکصد و چهاردهم

در همه سال های رادیو و بعد تلویزیون در صدای آمریکا، پر طرفدارترین برنامه ها، برنامه هایی بود که موضوع صحبت به نوعی به مهاجرت و مسائل مهاجرتی در آمریکا مربوط می شد و سوالات تمامی ناپذیری که به این گونه برنامه ها سرازیر می شد.
«رویای به آمریکا رسیدن» در همه این سال ها و اکنون، همچنان به قوت خود باقیست و هنوز در هر گوشه دنیا، هر خبر و تحول و تغییری در قوانین مهاجرتی آمریکا با دقت و وسواس از سوی بزرگ و کوچک در سراسر جهان دنبال می شود. اما برای خود آمریکا، کشوری که با همین مهاجرین و با همت آنان به شوکت امروز رسیده، وقتی صحبت از مهاجرت و مسائل مهاجرتی می شود، منظور اصلی و مسئله ای که سعی دارند با آن دست و پنجه نرم کنند، مهاجرین آن سوی مرز، مکزیک و دیگر اسپانیائی تبارهائیست که بسیارشان با نیروی محرکه «رویای شمال» قاچاقی پا به این سوی مرز می گذارند، نه به آسانی بلکه با قبول مخاطرات فراوان. بسیارشان سرانجام به «رویای شمال» خود تجسمی حقیقی می بخشندو بسیاری نیز دمشان به تله می افتد و برگردانده می شوند به مبدا تا شبی دیگر باز قدم به این سوی مرز گذارند و حکایت ادامه دارد.
با همه سخت گیری های سال های اخیر (منظور سال های بعد از یازدهم ستامبر ۲۰۰۱ است که نگرانی های امنیتی و تروریزم را نیز به مسئله مهاجرت مرتبط کرد) هنوز این روند ورود قاچاقی مهاجرین مکزیکی و اسپانیائی تبار به آمریکا و زندگی و کار در خفای آنان همچنان ادامه دارد.
حقیقت امر آن است که در این معامله دو طرف آنچنان نیازمند یکدیگرند که بدون دیگری کار هیچ کدام به سامان نمی رسد. برای مهاجر مکزیکی که با هزار بدبختی خودش را به این سوی مرز کشانده و در شهرهای بزرگ درون جامعه حل شده است، دو هدف اولیه و مشخص وجود دارد. اول به دست آوردن پولی که بتواند بخش عمده ای از آن را به «خانه» بفرستد تا نان خانواده ای تامین شود و دوم سعی در آوردن بقیه خانواده به آمریکا و بالاخره روزی به رویای گرین کارت دست یافتن و آزادانه در این سرزمین فعالیت کردن.
در این سو، آمریکا آنچنان نیازمند کارگر کارکن و مقرون به صرفه مکزیکی و اسپانیائی تبار است که جرخ اقتصاد خود را بدون این نیروی بزرگ کار لنگ می بیند.
در همین ایام اخیر فیلمی به وسیله یک فیلم ساز اسپانیش (اسپانیائی تبار) درست شده بود که نشان می داد اگر یک روز ایالت کالیفرنیا بدون کارگران اسپانیش باشد، چگونه تمامی این ایالت بزرگ و عظیم از حرکت باز می ایستد. این فیلم هر چند لحن شوخی و طنز داشت اما لحن بیان فیلم در حقیقت امر، خللی وارد نمی ساخت که آمریکا سخت نیازمند این نیروی کار کارکن و فعال است.
با این همه بازی قایم موشک اینور مرز با آن طرف همچنان ادامه می یابد و با همه صحبت ها و لوایحی که در طول سال ها در مورد صورتی قانونی بخشیدن به این قضیه مطرح می شود، در اصل موضوع کمتر تغییری پیدا شده و نیاز دو طرفه، این بازی را همچنان پر رونق باقی گذارده است.
در این میان مهاجرین از سرزمی های دیگر نیز گاه در تغییر و تحولات و وضع قوانینی که هدف اصلیش مهاجرین غیر قانونی از جنوب است، یا کلاهی گاه نصیبشان می شود و یا کلاهی از دست می دهند. بسیاری نیز در این سرزمین معتقدند، این قضیه را نه به صورت یک مشکل عظیم که باید به عنوان نشانه یک «برکت» نگریست و پذیرفت.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۸, دوشنبه

معرفی کاندیدای بدترین سناریوی اقتباس شده از یک کتاب – روز یکصد و سیزدهم

در این سالهای اخیر، رسم اينطور شده که در پایان هر سال، بدترین فیلم های سال نیز بطور تفریحی از سوی بعضی رسانه ها معرفی می شوند، اما هنوز این رسم مثل اسکار نشده که مشخصاً در رشته های مختلف صنعت فیلم مثل فیلمبرداری و سناریو و موزیک و تدوین و غیره، در جوار بهترین ها، بدترین ها نیز معرفی شوند. بنا بر این من و تو که نه سر پیازیم و نه ته پیاز خودمان قدم اول را بر می داریم و اولین کاندیدا را برای «سناریوی اقتباس شده از یک کتاب» برای کاندیداهای بدترین ها معرفی می کنیم.
Akiva Goldsman، سناریست فیلم Angels and Demons بر اساس کتاب فرشتگان و اهریمنان، نوشته پر فروش و پر طرفدار Dan Brown که اشتهار جهانی او بیشتر به خاطر کتاب رمز داوینچی (Davinci Code) او بوده است، اما بهترین اثر او همین فرشتگان و اهریمنان اوست.
این آقای Goldsman اعتبار (یا بالعکس) ضایع کردن داستان فرشتگان و اهریمنان را در قالب سناریوئی جعلی، تحریف شده، تعویض شده و دست آخر بی معنی در معنای نهائی کلمه به دوش می کشد. در این سناریو که باید در صدر لیست سناریوهای «کتاب ضایع کن» قرار گیرد، بسیاری از کاراکترهای اصلی کتاب بطور کلی وجود ندارند. روابط میان کاراکترها که انگیزه آنها را مشخص می کند به کلی نا مشخص و مخدوش و از میان رفته، مثل رابطه پیچیده Camerleno (ایوان مک گرگور) با پاپ متوفی یا مقتول. واقعیت های تاریخی از آغاز پیدایش کلیسای رومان کاتولیک در رم سیصد سال پس از مصلوب کردن عیسی مسیح که «منطق جستجو» را در داستان Dan Brown برای یافتن سلاح مرگبار ضد ماده مشخص می کند تبدیل شده به دو سه تا جمله بی سر و ته از زبان کاراکترها که مثلاً «بدو بریم کلیسای بعدی که وسیله فلانی درست شده بود». به این ترتیب برای تو که کتاب را خوانده باشی باید در طول فیلم مرتباً از خودت بپرسی، این کو و آن کو، و برای تو که کتاب را نخوانده باشی، باید مرتباً از خود بپرسی این ها چرا دسته جمعی از این کلیسا به آن کلیسا می دوند؟ دنبال کاردینال های مفقود هستند یا سلاح ضد ماده؟ و بالاخره هم خسته می شوی میگذاری تا دلشان می خواهد بدوند.
حقیقت این است که Dan Brown به بهانه داستانی خیالی، اطلاعاتی تاریخی از حضور و نفوذ کلیسا و علت وجودی آن در قرون پیشین در کتاب خود ارائه می کند و همینطور آنچه امروز در مرکز کلیسای رومان کاتولیک جهان یعنی واتیکان می گذرد و پشت دیوارهای بسته از دید دنیای بیرون پیوسته پنهان می ماند. با این همه او برای مصون ماندن، دست آخر در همه داستانهایش، کاسه کوزه را سر یک شخصیت کتاب می شکند که از گزند متعصبین مذهبی هم در امان باشد.
اما در دو تجربه ناموفق هالیوود برای برگرداندن دو اثر رمز داوینچی و فرشتگان و اهریمنان، همه آن عوامل آگاهی دهنده از گذشته و حال که در کتاب های او موجودند بدون شرمی و حیائی کاملاً حذف شده و آنچه باقی مانده یک سری مناظر است و یک مقدار کاراکترهای بی کاراکتر که با زور و ضرب فیلم برداری و افه های تصویری و صوتی درجه یک هالیوودی از این طرف پرده سینما به آن طرف می دوند. نه خودشان می دانند چرا، نه کارگردان و نه تماشاگر.
اصل مشکل یه گمان من ترس و احتیاط است و آنگاه که ترس و احتیاط سایه بر سر هنر افکند، باید برای شکوفائی این هنر در انتظار معجزه نشست.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۵, جمعه

مشکل تبديل سينمای ذهنی دن براون به سينمای عينی – روز يکصد و دوازدهم

Dan Brown چهار کتاب تاکنون نوشته و کتاب تازه او بنام Lost Symbol که حاصل کار پنج سال گذشته اوست، در همين ماه سپتامبر که ميآيد منتشر خواهد شد.
اشتهار دن براون اما بخاطر کتاب معروف او Davinci Code يا رمز داوينچی بود که بيشتر از هشتاد ميليون نسخه از آن بفروش رسيده است. با اين همه بگمان من بهترين کار اين نويسنده کتاب اول او Angels and Demons يا "فرشتگان و اهريمنان" است که داستان آن نيز برای قهرمان داستان او Robert Langdon پيش از رمز داوينچی اتفاق ميافتد.
خاصيت و سبک خاص دن براون در نگارش داستان بصورت سناريوی فيلم است و آنسان مينويسد که خواننده در ذهن خود صحنه ها را نيز همچون يک فيلم اديت ميکند. او حتی قدمی برای ساختن اين "تئاتر ذهنی" در ذهن خواننده فراتر ميرود و داستان هايش تمامأ در يک مقطع زمانی کوتاه و مثلأ يکروزه رخ ميدهد همچون سريال تلويزيونی 24 که در بيست و چهار ساعت اتفاق ميافتد. و در اين زمينه سبک نگارش است که ، نويسنده کوهی از اطلاعات حاصل تحقيق و تفحص چندين ساله را در لابلای داستان پر تحرک خود قرار ميدهد. مثل همين داستان Angles and Demons که در قالب آن نويسنده، خواننده را بدرون واتيکان و شگفتی های ناشنيده و پيشينه آن ميبرد، يا از حکايت گروه مخفی مانده در قرون گذشته بنام “Illominati” ميگويد، و از خصومت ديرينه اين گروه مخفی با کليسای کاتوليک و ريشه های عميق آن که تا قرون گذشته امتداد دارد.
سال گذشته بالاخره از کتاب مشهور دن براون Davinci Code فيلمی ساخته شد که با همه اعتباری که هنرپيشگان و کارگردان آن Ron Howard داشتند، حداقل برای آنها که کتاب دن براون را خوانده بودند، فيلمی کسل کننده و فراتر از آن نارسا و خالی از همه رمز و راز نهفته در کتاب بود. عيب و ايراد ديگر آن فيلم دست به عصا بودن کارگردان و تهيه کنندگان به آنگونه بود که فيلمشان به تريز قبای متعصبين مذهبی بر نخورد که بهر حال خورد.
اما اگر قرار بود فيلمی از آثار دن براون درست شود که بافت داستانی و تحرک و صحنه های آن مناسب برای يک اثر سينمائی باشد، بدون شک بايد از کتاب اول يعنی فرشتگان و اهريمنان استفاده ميشد که اين بار شده است.
اين فيلم امشب در سينماهای آمريکا بنمايش عمومی در خواهد آمد و باز کارگردانی آن با Ron Howard است و هنرپيشه اصلی و ايفا کننده نقش Robert Langdon تام هنکس است همراه با خيلی از هنرپيشگان معروف بين المللی و زمينه حکايت نيز شهر زيبای رم است و واتيکان در يک قدمی آن.
اما اصل موضوع آنست که سبک نگارش دن براون که خود هدفش "نمايش يک فيلم در سينمای ذهن" خواننده است خود بخود مانعی بزرگ برای تبديل اثر او از سينمای ذهنی به سينمای عينی معمول و رايج من و توست.
مشکلی که سناريست و کارگردان در تبديل اين سينمای ذهنی به سينمای عينی پيدا می کنند، همان کوه اطلاعات تاريخی و کنونی است که بهنگام خواندن کتاب راحت در سينمای ذهنی جا ميگيرد، اما در قالب يک فيلم دو ساعته سينمائی، احيانأ مثل رمز داوينچی بيننده را کلافه ميکند به آن حد که بگويد از خير اين اطلاعات کلامی گذشتم داستان را بچسب.
ظاهرأ ران هاوارد در اين فيلم فرشتگان و اهريمنان سعی کرده تا ازين نقض بزرگ رمز داوينچی پند گيرد و از تکرارش تا حد مقدور در فرشتگان و اهريمنان احتراز کند.
نتيجه اش را امشب که فيلم را ببينم، برايت خواهم گفت، اگر مجالی بود. اما توصيه خواندن کتاب جذاب Angels and Demons را از من بپذير.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۴, پنجشنبه

از دوش به دوش تا دست کشيدن به سر و گوش – روز يکصد و يازدهم

بگذار خبری را با هم مرور کنيم و ببينيم با هم به کجا خواهيم رسيد.
خبر اينست که يک قاضی بلند رتبه فدرال در تکزاس که در سال ۱۹۹۰ توسط رئيس جمهور وقت به مقام مادام العمری خود منصوب شده بود، به سی و سه ماه زندان محکوم شد که از حدود دو هفته ديگر شروع خواهد شد. جرم اين قاضی پنجاه و نه ساله که هيکل غول مانندی هم دارد "قبول جرم" "جلوگيری از اجرای عدالت" است.
يعنی اين قاضی که کارش ناسلامتی پيشبرد عدالت و نظارت بر اجرای عدالت بايد باشد، خود پذيرفته در راه ايجاد عدالت مانع ايجاد کرده است.
حالا قضيه چه بوده که اين آقا ميآيد و چنين جرمی را برای خود قبول ميکند؟ اتهام اصلی اين جناب آزار جنسی و سؤاستفاده جنسی از خانمهائی بوده که می خواسته اند نان شرافتمندانه ای با کار خود بخورند، اما بايد برای اين کار بظاهر ساده، زير دست اين شخص کار کنند و خيلی مسائل را زير سبيلی در کنند آنهم در جامعه ای مانند آمريکا، و در جوار يک قاضی بلند پايه فدرال.
تا بالاخره دو تن از اين خانمها تصميم ميگيرند، به اين ذلت روزانه که هر روز از طرف غولی بی مسئوليت اما بلند پايه دستمالی شوند و دم نزنند، پايان دهند و قضيه را آفتابی می کنند، در حاليکه بسياری ديگر از ترس آبروی خود اين ذلت را تجربه کرده و دم نزده بودند.
بعد اين قاضی که همه چيز را منکر شده بود بالاخره می بيند که دمش به تله افتاده و حاضر به معامله ميشود که جرم کوچکتری را قبول کند و بزندان برود و از محاکمه و آبرو ريزی بيشتر احتراز کند، که البته در دنيای امروز و با سر و صدائی که در اطراف اين ماجرا ايجاد شده، بايد گفت جناب قاضی کور خوانده است. چون ممکن است دادستان رضايت داده باشد که او برای اتهام سنگين آزار جنسی زيردستان خود محاکمه نشود، اما محکمه بزرگ افکار عمومی او را محاکمه و محکوم کرده است.
اما اين ماجرا يادآور ميکند ما را از اين حقيقت نامطبوع که هنوز و حتی در جامعه ای مثل آمريکا، يک زن برای کار در دنيائی که بطور سنتی تحت سلطه مردان بوده است، بايد هر روز بندبازی کند و از جان بگذرد که در اين هنگامه سر و کله زدن با آقايان حريص سالم بخانه بازگردد.
نمونه بسيار عريان تر و آشکارتر را خود تو در زنجان شاهد بودی که يک مقام مسئول يا نامسئول دانشگاهی چگونه ميخواست دختر با شهامت و شرافتمندی را مورد سؤاستفاده قرار دهد و چگونه با همت و هشياری اين دختر شجاع و ديگر دانشجويان آگاه و هشيار مشت آن موجود باز شد. اما عدالت در آن سامان آنچنان بود که اين دختر شجاع شامل مجازات شد و برايش جرم و محکومیت تراشيدند.
ماجرای رئيس جمهور پيشين اسرائيل و يکی از خانمهای کارمند او را هم شنيدی و ميدانی.
منظور اينست که خانمها هنوز در اکثر اجتماعات با وجود همه ادعاهای زبانی که ميشود، برای بدست آوردن يک لقمه نان شرافتمندانه بايد هزار و يک جور هشياری بخرج دهند که از آسيب آزار جنسی مردان نه شايسته مردی، روزانه جان سالم بدر برند.
وقتی در آمريکا قضيه برابری برای زنان و مردان با عنوان تمثيلی "شانه بشانه" يعنی دوش بدوش بودن زن و مرد برای پيشبرد جامعه، گاه بدست کسانی مثل قاضی فدرال تکزاسی تبديل ميشود به دست به سر و گوش کشیدن طرف بدون رضایت او، اين قضيه شرم بار در جوامع ديگر به چه صورت است؟ جوامعی که اگر زنی بيآيد و مشت رئيس و همکار خاطی را باز کند، جامعه بجای تأئيد و تشويق او، مارک بدنامی هم احيانأ بر او خواهد زد!؟
دوست گرامی من، کلاه خودت را قاضی کن، که "زن" بودن و گليم خود را از آب بيرون کشيدن، در دنيائی که هنوز هر کس زورش برسد از ستم دريغ ندارد، جگر شير ميخواهد و همتی "زنانه". از من يکی که بر نميآيد، تو را نميدانم.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۲, سه‌شنبه

اصل Burden of proof – روز یکصد و دهم

در اجتماعات پیشرفته دنیای من و تو (که صد البته کامل هم نیستند و نباید هم باشند) واژه ای وجود دارد و عملاً در هر محکمه و دادگاهی مورد استفاده قرار می گیرد که تکلیف فرد را با فرد و همچنین تکلیف فرد را با جامعه روشن می کند.
واژه Burden of proof، که گرفته شده از واژه onus probundi است. منظورم لغت پرانی برای اظهار فضل نیست، اما لازم است که آدم فکر کند این واژه از کجا آمده و این واژه لاتین باید تحت چه شرایط و وضعیت اجتماعی برای نجات جان آدمیان از دست قدرت حاکم یا زورمندان بکار گرفته شده باشد. و یک نگاه حتی گذرا به بیداد تفتیش عقاید در کلیسای حاکم بر اروپا در قرون پیشین، لزوم پیدایش این واژه راهگشا را در زمان خود و باقی ماندنش را تا این زمان توجیه می کند.
Burden of proof یا مسئولیت ثبوت، در حقیقت فلسفه اش این است که مسئولیت ثبوت جرم به عهده شاکی است. بنا بر این در عمل زمانی که حکومت و دولت به نام قانون شهروندی را به محاکمه می کشد، ثبوت اتهام او بعهده دادستان است، نه اینکه این شهروند در برابر هر اتهام واهی بیاید و ثابت کند که بی گناه است. این یعنی اصل حاکم بر همه اجتماعات پیشرفته دنیای امروز که تو بی گناهی تا آن زمان که گناهت ثابت شود، نه اینکه تو از اول به عنوان گناهکار به محاکمه کشیده شوی و کارت این باشد که ثابت کنی بی گناهی.
فرض کن دولت بیاید و یقه تو را بگیرد که تو مثلاً جاسوس فلان سازمان جاسوسی خارجی هستی. می گوئی نه برو ثابت کن که نیستی. حالا جنابعالی برو راه بیفت و سعی کن تماسی با این سازمان جاسوسی خارجی بگیری که نامه ای، چیزی از آنها بگیری که تو جاسوس آنها نیستی. خودت مجسم کن اگر هم می توانستی تماسی برقرار کنی تازه جرمی به جرمت اضافه می شد که اسمش را احیاناً می گذاشتند «تماس غیر مجاز!! با سازمان های جاسوسی» حالا کاری نداریم که اینگونه سازمان ها کارشان این نیست که ورقه دست من وتو بدهند که بله این جناب جاسوس ما نیست.
و یا اگر تو را متهم کنند به فساد اخلاقی و روابط نامشروع خیابانی، چگونه باید راه بیفتی و شب و نیمه شب گواهی از این و از آن بگیری که آن کاره نیستی.
با همه غیر واقعی جلوه کردن این فرض ها، در جامعه ای که مسئولیت ثبوت به عهده وارد کننده اتهام نیست، نظایرش را دیده ای، می بینی و باز خواهی دید.
مسئله این است که وقتی حکومتی «اصل بی گناهی فرد» را تا زمانی که گناه فرد ثابت نشده باشد، در عمل قبول نداشته باشد، اتهام پرانی مثل یک بیماری مسری از دولت و حکومت به ملت هم سرایت می کند و هر کس نامسئولانه می تواند هر اتهامی به تو وارد کند. تو هم اگر راست می گوئی برو خلافش را ثابت کن. یعنی تو (اگر تازه بگذارند آزاد باشی) شغلت این بشود که هر روز راه بیفتی به دنبال ثبوت بی گناهی، که باور کن، سخت تر از ثبوت گناه است.
اصل حاکم «مسئولیت ثبوت به عهده وارد کننده اتهام است» این بار را از دوش تو شهروند این جامعه بر می دارد و می گذارد بروی و به جای گیر کردن در این کلاف سر در گم، به زندگیت برسی و گامی در جهت پیشبرد زندگیت که وابسته به این جامعه است برداری.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۱, دوشنبه

و در روزی به نام مادر – روز یکصد و نهم

در روز مادر که دیروز بود، هر کس را که می شناختم و نمی شناختم اما می دیدم، روز را با مادر گذراند، آنکه می توانست با او و آنکه دیگر نمی توانست با یاد او.
و ستایش ها یا بر زبان یا بر کاغذ و یا بر صفحه ذهن و یاد بود، از آنکه زندگی بخشیده، زندگی را زاده و صبورانه از زندگی نگاهبانی کرده تا من و تو اصلا باشیم که این حکایت زندگی را به روال خود دنبال کنیم.
اما نمی دانم چرا، گاه می پندارم، کار ما و ستایش ما، جنبه تعارف بیشتر دارد تا باور و عمل.
نویسنده ای، شاعری، و خلاصه نمی دانم کی، می آید و با لحنی رومانتیک می نویسد«در زندگی هر مرد» سه زن وجود دارد، یک مادر، یک همسر و (توجه بفرمائید) یک معشوقه!!؟
و بعد این جمله مثلاً شاعرانه، از این به آن و از آن به دیگران منتقل می شود که انگار مثلاً پند سعدی بوده که باید پذیرفت و به کار گرفت. بنابراین هر شخص (منظور هر مرد) جزو حقوقش یک مادر است و همسر و یک بیچاره دیگری که به صورت نیمه وقت!! باید نقش «عشق» آقا را بازی کند. چون آدم بالاخره کسی را لازم دارد که عاشقش باشد، آدم که نمی تواند عاشق همسرش باشد!!
حالا این همسر، خود معمولاً مادر هم هست خوب باشد و قاعدتاً باید این تعارفات ستایش از مادر و از این قبیل متوجه او هم باشد، اما انگار «مرد» تنها از ذکر کلام مادر یادش به مادر خود می افتد و چشمش مادری را در اوج مادری یعنی بزرگ کردن تخم و ترکه های آقا، نمی بیند.
او نمی بیند که کلام مثلاً فیلسوفانه و شاعرانه ای که آویزه گوش کرده، همان حکایت کهنه نقض حقوق انسانی به دست انسان دیگر است، این بار به صورت شاعرانه. حالا هر چه این آقا دوست دارد، بگذار در مقام مادر بگوید و ستایش کند، اما تو باورش داری؟
منظور من دوست گرامی، آن است که وقتی می گوئی «مادر» باید تمامیتی به نام مادر را بپذیری و گرامی بداری، نه فقط والده خود جنابعالی. وقتی می گوئی «مادر» و این کلام را در روزی به حق گرامی چون «روز مادر» گرامی می داری، این مادر یعنی مادر تو، همسر تو، دختر تو، و هر زنی که در اجتماع تو زندگی می کند.
تو نمی توانی ادعای ستایش مادر کنی، اگر پذیرفته باشی یا به گردن تو گذاشته باشند که تو موجودی برتر از «زن» هستی. که زن حقوقش نصف تو است و آزادیش نه حتی نیمی از آنچه مثلاً تو داری. وقتی پذیرفته باشی که موجودی به مادر، به همسر، به دختر، به زنی بیگانه در جامعه تو امر کند که یا روسری یا توسری، چگونه می توانی با کلامی شاعرانه مقام خدائی به مادر دهی که آماج «توسری» باشد؟ و آنکه خود روسری یا توسری را تعارف جامعه می کند چگونه شعار در ستایش مادر سر می دهد؟
اما باز بگویم که ما در دنیائی زندگی می کنیم که اکثریت با «نیکان» است و در روز به حق گرامی مادر نیز «نیکان» خالصانه «مادر» و روز مادر و مفهوم مادر را گرامی داشتند و هر روزه و پیوسته همچنان گرامی می دارند، همچون من و همچون تو.