۱۳۸۸ تیر ۲۰, شنبه

The World that Hudson Reza William Roberge is going to experience


At 8:05 pm on Friday, July, 3, I took a step forward in the path of this river of no returns. Actually, I was propelled forward by the birth of “Hudson Reza William Roberge”, who forever transformed my status in life from father to grandfather.

I did not and do not have the time to reflect on how it would or would not change my perspective and attitude towards life . Instead, during the entire journey to New York City on the eve of his birth, one question consumed me unrelentingly: what type of world will he, my grandson, face and inhabit? A night later, when I see him for the first time and hear his name, I realize that I have found the answer to my question. The answer to the question that had not let me alone until that very moment was his name in itself: Hudson – Reza – William – Roberge.Hudson is the river that flows past my daughter’s home, and the place where she witnessed, within steps of her front door, the greatest miracle of this century – the crash landing of a passenger airplane into that very river without a single passenger suffering so much as a bloody nose.

Reza, derived from the second half of my name, who was born and raised in Darab, wed in Tehran and became a father in Washington, DC.

William is the namesake of his other grandfather, an American. And Roberge, his forefathers who hailed from Normandy in France and arrived here by way of Quebec, the Francophone province of Canada. In this vein, the world that Hudson Reza William Roberge will experience is a world that contains many like him, a world where lines of division based on ethnicity, nationality, religion, linguistics, race and even perspective cannot be drawn and used to instigate conflict. The misery of war which has put the humanity in chains for thousands of years and does not allow it to soar where it's imagination goes, although propelled by self-serving economic calculations, it has been with the excuse of ridiculous differences that warmongers have been able to create divisions between us, creating conflict. Religious differences are at the top of the list of these divisions, exemplified merely by the 250 years of the Crusades or the thousand years of misery that has befallen Iran. But in the world that Hudson Reza William Roberge is going to experience, who will be able to draw a line between him and another part of the world? Telling him that “you are this” and “they are that” and you must fight each other to serve our greed. He needs to watch the Darabis back, and the Kurds, Tehran and Russia, France and Normandie, Canada and Washington, DC and New York – for the sake of his name, he needs to watch the interests of all of us. He has a grandfather who believes in religion, but is not starving for holiness. And he has a grandfather like me who does not accept any religion at all , although respects everybody's beliefs . He must then care for the believers and non-believers both. He must care for all of us. He will learn English. He will also learn French and, more importantly to me, he will learn Farsi. In my dreams, he will perhaps pick up a pen and continue my legacy in my mother tongue. He will not be alone in the unique world that he is about to experience for there are many like him scattered around the globe. He will be the physical manifestation of the world that John Lennon envisioned in the 1970’s: a world where the aspects of religion, ethnicity, language, and other divisions that have been the cause of turmoil and misery for humanity are neutralized and the parts that are meant to endure will last. John Lennon, however, is not here to see how his vision for humankind, the vision that he immortalized in his timeless song, is becoming reality. This reality is not that we have all abandoned our ethnic, religious and racist prejudices, but that with each day, the number of us, the you and I who find these imposed prejudices shameful, grows. When John Lennon pictured a dream world called “Imagine”, he said we are not alone. Going one step further, we know from where we stand at this moment, that Hudson Reza William Roberge is also not alone and never will be alone. in the picture that I took of him merely two days after his birth, his smile suddenly beams through his dreams. It is almost like he is sharing my dream and telling me “You have nothing to worry about.”


۱۳۸۸ تیر ۱۷, چهارشنبه

فرق آینده نگری با تیره بینی – روز یکصد و چهل و پنجم

در سریال بی مانند Isaac Asimov نویسنده روسی الاصل آمریکائی به نام Foundation یا «بنیاد» که ابتدا در سه کتاب خلاصه می شد و حرف اول و آخر را همان جا می زد، اما در سال های بسیار دورتر چهار کتاب دیگر نیز به آن افزوده شد که با همه جذابیت نویسندگی Asimov، با فلسفه وجودی Foundation زیاد همخوان نبود، از علمی صحبت می کرد به نام psychohistory که در سال هائی هزاران سال بعد از این ریاضی دانی به نام هری سلدون با کمک آن، آینده را در سطح کل جامعه پیش بینی می کرد.
این علم پیش گوئی، طالع بنده و شما نبود که در ده روز یا ده هفته یا ده ماه یا ده سال دیگر اگر زنده باشی می روی به یک سفر و از این قبیل ترفندهای رمالی.
اساس این علم، آنچنان که Asimov توضیح می دهد، پیش بینی حرکت های یک جامعه با توسل و محاسبه میلیون ها اطلاعات از آدم های جوامع در یک دوره طولانی بود و این محاسبات ریاضی از اخلاق و عادات فردی در سطح چندین میلیونی و میلیاردی، خطوط آینده را برای جوامع روشن می کرد. یعنی نگریستن با آگاهی و آگاهی دادن از آینده نه پیش گوئی و رمالی. ضریب اشتباه در این علم با کمتر بودن داده های اطلاعاتی، بیشتر و بیشتر می شود. مثل همین آمارگیری هائی که از مثلاً هزار نفر می پرسند به کی رای خواهی داد و بعد پیش بینی می کنند که فلان کس در فلان جا بیشتر رای می آورد و خیلی وقت ها این پیش بینی ها بخاطر دو عامل اصلی یکی کمی تعداد پرسش شونده و دیگری دینامیسم زمانی که ممکن است عقیده بنده نوعی را از دیشب تا به امروز عوض کند، چرا که سیلی از اطلاعات که از هر سو بر من می بارد، می تواند رای و عقیده ام را عوض کند.
اما به هر حال آن علمی که هری سلدون از آن برای آگاهی دادن از آینده بهره می گیرد، علمی است که نه من توان ریاضی درکش را دارم و نه چنین آمار و اطلاعاتی که لازم است در اختیار من قرار دارد. با این همه می توان از آینده آگاهی داد، بدون آنکه نقش رمال و پیشگو را بازی کرد.
نه اینکه بشود گفت که ده سال دیگر چه چیزهائی اتفاق می افتد چون نوستراداموس چیزهائی گفته که چنین تعبیر می شود. اما می توان از مجموع اطلاعات و نه از مجموع تیتر روزنامه ها و خبرهای ناگوار تلویزیونی که فقط منعکس کننده امری «نامعمول» به نام «خبر» است، مسیر حرکت بشریت را تعیین کرد که ما داریم کجا می رویم و به روزهای بهتر می رسیم یا بالعکس.
این گرفتاری قضاوت راجع به آینده بر اساس تیتر روزنامه ها و اخبار تلویزیونی، تقریباً گریبانگیر اکثریت نویسندگان مثلاً علمی – تخیلی را گرفته و من و تو داستانی را نمی یابیم که در آن ذهن نویسنده فراتر از این هراس از آینده بر اساس خبر، آینده ای قابل زیست برای بشریت پیش بینی کرده باشد.
داستان ها و فیلم ها و تئوری ها تماماً به روزهای پایان و مصیبت و آخر زمان و لاطاعلاتی از این قبیل می رسند انگار که کل جامعه بشریت و عقل همگانی این جامعه عیب کرده باشد که این چنین همه ساخته ها را نابود کند. آن هم اگر کافی نبود پیش بینی هائی مثل خوردن این کره به آن کره و از این قبیل، برای آدم ظاهراً راهی باقی نمی گذارد جز آنکه بگوید، تسلیم و خلاص و یا همچون کوتاه اندیشان واپس گرا اعلام بازگشت کل بشریت به روزگار گذشته و عصر حجر کند.
اما آنچه من ریاضی ندان آگاهم و مثل دو بعلاوه دو، پهلوی هم می گذارم آن است که تو همین گذشته، مثلاً صد سال گذشته را در نظر بگیر و وضعیت جامعه بشریت را در هر دوره ده ساله از همه جهات مطالعه کن و خلاص از نوستالژی نسبت به گذشته و ترسیم بهشتی خیالی از دوره های پیش ببین هر ده ساله تا چه حد «انسان» در کلیت از رفاه و آسایش و امنیت بیشتری بهره مند شده است.
یادت باشد که امپراطوران قرون پیش هم احیاناً از دل دردی می مردند و تو راحت دو تا قرص بالا می اندازی و راحت می نشینی به کارت می رسی. وحشت از آینده اما به آن جهت نهادینه شده و مانده که من و تو را همیشه از ناشناخته ترسانده اند. در یک اتاق تاریک با وحشت گام می گذاریم و چون چراغ را روشن می کنیم، هیچ نیست مگر همان اتاقی که بود.
من وتو ای دوست گرامی در مسیر رودخانه ای پیش می رویم که فقط می تواند جلو برود.

۱۳۸۸ تیر ۱۶, سه‌شنبه

دنيايی که "هادسن رضا ويليام روبرژ " تجربه خواهد کرد – روز يکصد و چهل و سه بعلاوه يک

ساعت هشت و پنج دقيقه جمعه سوم ژوئيه (دوازدهم تير ماه)، من در مسير اين رودخانه بی بازگشت، گامی به جلو می گذارم. يعنی به جلو رانده می شوم با تولد "هادسن رضا ويليام روبرژ" که موقعيت من را در زندگی از پدری به پدربزرگی ميرساند.
من فرصت اين را ندارم و نداشتم که به اين خود درون نگری فکر کنم که احساس و ديد من از زندگی عوض شده يا نشده، در عوض در تمامی طول راه بسوی نيويورک، يکشب پيش از تولد او، يک سئوال همه انديشه و فکر و ذکر مرا مشغول کرده و ول کن هم نبود که، دنيايی که او، نوه من، با آن روبرو خواهد شد و در آن خواهد زيست، چگونه دنيايی خواهد بود؟
يک شب بعد وقتی برای بار نخست او را می بينم و نامش را می شنوم، ميدانم که پاسخ خويش را يافته ام. پاسخ من برای سئوالی که دست بردار از من نبود، خود اين نام است. هادسن – رضا – ويليام – روبرژ.
هادسن، رودخانه ای است مشرف به محل زندگی دخترم و جائی که او خود معجزه بزرگ اين قرن، فرود هواپيمائی مسافربری بر اين رودخانه، بی آنکه خون از دماغ کسی جاری شود را در يکقدمی خود شاهد بوده است.
رضا، نيمه دوم نام من از داراب برخاسته، در تهران ازدواج کرده و در واشنگتن پدر شده، - ويليام، پدر بزرگ ديگر او از آمريکاست و روبرژ، خاندان او که ريشه اش از نرماندی در فرانسه است و گذرگاهش به اينجا از کبک کانادا.
با اين حساب دنيايی که هادسن رضا ويليام روبرژ تجربه خواهد کرد، دنيائيست که همچون او در آن فراوانند و دنيائيست که نمی توان با خطوط تفاوت های قومی، کشوری، دينی، زبانی، نژادی، و حتی عقيدتی ميانشان خط کشيد و آنانرا بجان هم انداخت.
جنگ افروزی های مصيبت بار انسانی که اين بشريت را هزاران سال است در زنجير گذاشته و نميگذارد آنچنان که خيالش پرواز می کند با اين خيال هم پرواز شود، هر چند با انگيزه سودجويانه اقتصادی اما پيوسته با عذر و بهانه تفاوت های مضحکی بوده که جنگ طلبان ميان من و تو ترسيم کرده و ما را بجان هم انداخته اند. تفاوت هائی که در صدرشان تفاوت های دينی نشسته که فقط پانويس آن ۲۵٠ سال جنگ های صليبی، يا حکايت مصيبت هزار ساله ايرانيان بوده است.
اما در دنيايی که هادسن رضا ويليام روبرژ تجربه خواهد کرد کی می تواند خطی ميان او و بخشی از دنيا ترسيم کند که تو اينی و او آن و بايد بجان هم بيفتيد تا سود کاذب ما افزون شود.
او بايد حواسش به دارابی ها باشد به کردها باشد، به تهران و روسيه باشد، به فرانسه و نرماندی و کانادا و واشنگتن و نيويورک باشد، او برای حراست نام خود، بايد حواسش به همه ما باشد.
او پدر بزرگی دارد که مذهب دارد اما خشکه مقدس نيست و پدر بزرگی هم چون من که هيچ مذهبی را نمی پذيرد اما به مذهب همگان و باورهايشان احترام ميگذارد. او بايد حواسش به همه اين با مذهبان و بی مذهبان باشد. او بايد حواسش به همه ما باشد.
او زبان انگليسی را خواهد آموخت، زبان فرانسوی را هم و بالاتر از آن برای من، زبان فارسی را و او در رويای من شايد قلم بدست شود و کار مرا با زبان طايفه من نيز دنبال کند.
و او در اين دنيايی که تجربه خواهد کرد تنها نخواهد بود که بسياری چون او در سراسر جهان پراکنده خواهند بود. او تجسم بواقعيت پيوسته رويای "جان لنون" در دهه ۱۹۷٠ خواهد بود که دنيايی را تصوير ميکند که در آن مذهب، قوميت، زبان و تفاوت های مصيبت برانگيز در آن حداقل نقش مصيبت بارشان برای بشريت خنثی خواهد شد، و پاره ديگرشان که بايد بماند، خواهد ماند.
جان لنون اما خود اينجا نيست تا ببيند و تا بداند که خطوط رويائی که او با ترانه جاودانه اش برای بشريت ترسيم کرد چگونه دارد رنگ حقيقت بخود ميگيرد.
نه اينکه همين الان ما همه تعصب های قومی و دينی و نژادی را گذاشته ايم کنار، اما با هر روزی که ميگذرد بر تعداد ما، من و تو که اين خطوط ترسيم شده بر بشريت را شرمبار ميدانيم، افزوده ميشود.
جان لنون آنزمان که رويای imagine را ترسيم کرد ميگويد، من و تو تنها نيستيم. و در گامی فراتر، جائی که ما ايستاده ايم، ميدانم که هادسن رضا ويليام روبرژ نيز تنها نيست و تنها نخواهد بود.
در عکسی که از او در دو روزگی مياندازم، يکباره در رويائی که سير ميکند لبخند ميزند، انگار او نيز دارد رويای مرا ميبيند و بمن ميگويد "خيالت راحت باشد".

۱۳۸۸ تیر ۱۱, پنجشنبه

و این بار نوبت مازیار بهاری است – روز یکصد و چهل و سوم

نمی دانم چگونه می توان از یک ترفند مستعمل و چند صد بار مصرف شده، باز هم استفاده کرد و انتظار داشت که این ترفند کارگر افتد؟
قضیه اعترافات در جمهوری اسلامی و به خصوص آنجا که مربوط به نویسندگان و روزنامه نگاران می شود چنان که می دانی داستان دیروز و امروز نیست. سال هاست ادامه داشته، گاه فروکش کرده و زمانی شدت گرفته، در آغاز به صورت کتبی بوده و بعداً پیشرفت کرده و به صورت شفاهی و تلویزیونی در آمده است.
شاید به یاد ماندنی ترین آن اعترافات، سخنان نویسنده و روزنامه نگار بزرگ ایرانی، زنده یاد سعید سیرجانی باشد، که در قالب نامه ای خطاب به بازجوی خود، یکی از درخشان ترین گزارش های روزنامه نگاری را از آنچه بر یک روزنامه نگار اسیر در جمهوری اسلامی می گذرد، به جهانیان عرضه کرد و آنچنان هشیارانه و زیرکانه نوشت که خود زندانبان، وسیله انتشار آن را در دنیا فراهم کرد. این گزارش، این نمونه بزرگ و کم مانند روزنامه نگاری در اسارت، بی شک باید ابعادی فراتر از مرزهای ایران و زبان فارسی بیابد و برای دانش پژوهان مدارس ژورنالیسم، به عنوان سندی از نبوغ یک ژورنالیست تدریس شود.
اما قضیه امروز، حکایت جلو دوربین آوردن یک خبرنگار دیگر است که ده سال است برای مجله نیوزویک گزارش تهیه می کند و سابقه و کارش مکان او را به عنوان یک ژورنالیست حرفه ای تثبیت می کند نه به عنوان کسی که مامور ایجاد اغتشاش باشد و صدها هزار ایرانی را وادار کرده باشد به خیابان ها بریزند و بگویند، رای من کو؟
مازیار بهاری را به گفته ادیتور او در مجله نیزویک، ابتدا در ساعات اولیه بامداد بیست و دوم ژوئن از بستر بیرون می کشند و به نقطه نامعلومی می برند و اجازه تماس او را نه با مجله نیوزویک و نه با خانواده اش می دهند تا پریروز یا دیروز که با یک سری اعترافات که در آن ظاهراً مسئولیت هر نوع ایجاد بلوا و آشوبی را پذیرفته، جلو دوربین تلویزیون می آورند. وقتی CNN با این و آن در مورد این «اعترافات!!» صحبت می کرد، کسی اهمیتی برای این به اصطلاح اعترافات قائل نبود، اما نگرانی برای سرنوشت روزنامه نگاری دیگر که به گمان بسیار روزنامه نگاران نه زندانی که گروگان گرفته شده است بود و به جا هم بود.
ژورنالیست ها در حقیقت در اجتماعات در به روی اطلاعات بسته ای که انگار از روی دست هم کپی برداری می کنند، مثل ایران و کره شمالی، باید با این حساب نه فقط نگران خود که نگران گروگان و گروگان هائی باشند که در این جوامع با اتهاماتی بی معنی مثل جاسوسی و یا تحریک و خرابکاری می تواند زندگیشان مورد تهدید جدی قرار گیرد.
اما آیا فی المثل، اعترافات مازیار بهاری که هیچکس نیز برای آن و در شرایطی که صورت گرفته بهائی قائل نیست می تواند سبب یک خودسانسوری میان ژورنالیست های دیگر گردد؟ مثلاً آیا نیوزویک در نگارش گزارش ها و تفسیرها در مورد ایران، از ترس جان مازیار کوتاه خواهد آمد؟
پاسخ را خدمت تو می گویم که نه. چون اگر قرار بود روزنامه نگاری و ژورنالیسم در دنیا بیدی باشد که از این بادها بلرزد، امروز حاکمان خودکامه در جهان اثری از اطلاع و اطلاع دهنده و شنونده اطلاع باقی نگذارده بودند.
و می بینی که چنین نشده و نخواهد شد.

۱۳۸۸ تیر ۱۰, چهارشنبه

وقتی چه می گذرد، تبدیل می شود به چه باید بگذرد – روز یکصد و چهل و دوم

یک عامل مشترک و مشخص در میان فرقه ها، حکومت های ایدئولوژیکی و حکومت های مذهبی وجود دارد و عیان و آشکار می بینی و آن بی چون و چرا بودن دستوری است که از «بالا» می رسد. که «چرا» پذیر نیست و زیر پوشش مصلحت فرقه، مصلحت نظام و مصلحت حزب و نهاد باید بدون برو برگرد اطاعت و اجرا شود. حالا این «بالا» چگونه و با چه معجزه ای به «عقل کل» تبدیل شده و می شود، بحثی جداگانه است و بماند تا بعد، اما مشکلی که این گونه نهادها در دراز مدت پیدا می کنند آن است که «خبر» نیز از طبیعت آگاهی دهنده خود خارج و دستوری می شود. بنابر این دیگر قضیه بر سر این نیست که «چه می گذرد؟» بلکه «چه باید بگذرد؟»
حکایت رخ داده و واقعی سلطانی که از خواب برخواسته و نمی داند چه وقتی است، روز است یا شب، صبح است یا نیمروز و آنگاه که می پرسد، چه وقتی است؟ چاپلوسان بارگاهش پاسخ می دهند، هر وقت که قبله عالم اراده بفرمایند. و این قبله عالم وقتی تصمیم می گیرد که الان نیمروز باشد، دستورش تبدیل می شود به خبر و بعد هم بالاخره به عنوان خبر به خود «قبله عالم» بر می گردد.
اما این روش دستور به جای خبر، امروز با آنکه هنوز هم منسوخ نشده و فرقه و نظام و حکومت هائی که دوزاریشان هنوز هم نیفتاده سعی در اجرای آن دارند، با مشکلی جدی رو به روست که همان دنیای کنجکاو خارج از محدوده و آزاد از قید فرقه و نظام های خودکامه است.
آدم هائی هستند به نام خبرنگار و ژورنالیست که دنبال «خبر» هستند و نه دستور، و آدم هائی هم هستند که خبرهای دستوری را که با عقل سلیم جور در نمی آید، در سطل زباله می ریزند و قبولش نمی کنند.
و باز شاهد یک واکنش مشترک در قبال این «مشکل» از سوی فرقه ها، حکومت های ایدئولوژیک و دینی هستیم و آن افراشتن دیواری به دور فرقه یا اجتماع یا کشور است که زمانی به صورت «دیوار آهنین» در اطراف کشورهای کمونیست برافراشته می شد و امروز در اطراف کشورها و اجتماعاتی که معرف حضورت هستند. در همین ایام که خبرهای مربوط به ایران و جنبش مردم و سرکوب آنها توسط نهادهای آشکار و پنهان حکومتی خبرهای روز همه رسانه های دنیای آزاد بوده، در کشورهائی چون کوبا، کره شمالی، و برمه هیچ خبری از این خبر دنیاگیر، در این اجتماعات اجازه انتشار نیافته و حداقل از دید حاکمان، خیالشان راحت است که مردمانشان نام میوه ممنوعه «آزادی» را نشنیده اند.
و بعد می رسیم به منبع خبر، که شیوه معمول افراشتن دیوارهای اطلاعاتی را بر می گزیند و دسترسی هر خبرنگاری را به منبع خبر ممنوع می کند. با این همه، خبرهای آن چه در ایران گذشته و می گذرد همچنان در رسانه های عمومی و یا در میان ایرانیان برون مرزی مطرح و دنبال می شود. تنها تفاوت آن است که در ابتدای خبر هر خبرگزاری، یک پاراگراف نگاشته شده به این مضمون که از آنجا که حکومت ایران همه خبرنگاران را از دسترسی به خبر در ایران بازداشته و اجازه دنبال کردن خبر به روش معمول خبری ممکن نیست، آنچه می خوانید بر اساس بیانات و گفته های این و آن تهیه شده است.
چالشی که اینک در برابر ژورنالیست دنیای امروز قرار گرفته دریافتن این نکته است که در یک شرایط اضطراری روش های معمول ژورنالیستی از قبیل یافتن دو منبع موثق برای یک خبر و از این قبیل گاه کارگر نیست و اینک که نیست، چگونه باید در میانه دریائی از شایعه و خبر و آرزو و غیره، خبر را یافت و در معرض دید مردم گذاشت.
ژورنالیست امروز یا این غریزه و آگاهی را دارد که در سرعت دنیای خبر و شایعه، خبر را بیابد و بازگو کند و یا مردم خودشان به سلیقه خود «خبر» و یا «ناخبری» را گزیده و باورش خواهند کرد.
در هر صورت در شرایط اضطراری کسی معطل بنده و امثالهم نخواهد شد که استخاره کنیم و متوسل به رمل و اسطرلاب شویم.

۱۳۸۸ تیر ۹, سه‌شنبه

از قانونی به نام Good Samaritan Law – روز یکصد و چهل و یکم

در آمریکا قانونی است به نام Good Samaritan Law، که مانع بی تفاوت ماندن و بی تفاوت گذر کردن از کنار کسی می شود که دچار سانحه ای شده، بیمار افتاده، تصادف کرده، یا مورد هجوم کسی یا کسانی قرار گرفته و خلاصه کلام، نیازمند یاری و کمک باشد. این قانون به شما اجازه نمی دهد آدمی را که زیر ماشین رفته یا مورد ضرب و شتم کسی قرار گرفته ببینی و کاری برای مساعدتش انجام ندهی، که نگوئی به من چه و نمی خواهم خودم را به دردسر بیندازم و از این قبیل عذر و بهانه ها.
این قانون، Good Samaritan Law، معنای کلی اش، وظیفه کمک برای نجات انسان و انسان های دیگر است، که آن را از «اختیار» بالاتر می داند و «اجبار» می خواند. این قانون در بسیار کشورها که سیستم حقوقیشان از سیستم حقوقی انگلستان الهام گرفته نظیر، کانادا و استرالیا وجود دارد، و در حقیقت برای آن زمانی به کار می رود که اخلاقیات و شفقت بشری به خاطر ملاحظات شخصی و حقوقی و مادی و غیره، کارائیشان را در زمان هائی از دست داده باشند. بنا بر این، این قانون فرد را مکلف می کند که آن زمان که آدمی را در حال غرق شدن و نیازمند نجات می بیند به یاریش بشتابد و نتواند بی تفاوت از کنارش بگذرد تا غرق شود. اگر دید ده نفر ریخته اند سر یک نفر و دارند به قصد کشت می زنند، اگر خودش هم زورش نمی رسد، چند نفر را به کمک بطلبد و نگوید به من مربوط نیست. این اختیار نیست، اجبار است و قانون است.
با این فلسفه وجودی، آیا زمان آن فرا نرسیده تا قوانین بین المللی نیز در تکمیل ساختار کهنه و نیمه کاره و ناقص خود، این قانون را، قانون Good Samaritan را به قوانین خود اضافه کند؟
قوانین بین المللی کنونی که ده ها سال است از حد یک سری قوانین و مقررات سیاسی و تجاری فراتر نرفته آیا وقتش نیست که نگاهی نیز به «وضعیت بشری» افکند و قانون کمک به اجتماعی نیازمند به مساعدت را جایگزین کمک اختیاری کند؟
آیا زمان آن فرا نرسیده که فی المثل اگر در جائی از دنیا، سرکرده و سرکردگانش، با انگیزه «نگهداری قدرت به هر قیمت» به جان مردم خود افتاده باشند، دیگر جوامع متمدن بشری نتوانند با عذر و بهانه «مسائل خودشان است» و «به ما مربوط نیست» اجازه ادامه خشونت و بیداد را بدهند؟
آیا نباید آنجا که ملاحظات سیاسی و اقتصادی و تجاری کارآئی را از همه اخلاقیات و معنویات بشری سلب کرده باشد، قانون به کمک «بشر» آید و کمک به جوامع مورد آزار و نجات آنان، نه فقط اختیاری که قانونی و اجباری باشد؟
مسلم است که در اینجا استدلال پیوسته حکومت های دیکتاتوری و خودکامه پیش کشیده خواهد شد که این دخالت در امور داخلی ما محسوب می شود. در حالی که وقتی صحبت از نقض حقوق بشر در میان باشد، هیچ استدلالی به عنوان «سپر» برای توجیه آزار و سرکوب انسان ها نمی تواند و قانوناً نباید مورد استفاده قرار گیرد.
نه اینکه منظور آن است که هر زمان رهبر کره شمالی قرص نانی از جیره اندک مردمش کاست، یا در قاهره پلیس با دانشجویان درگیر شد و یا در تهران بسیجی ها با باطوم به مردم حمله کردند، باید با لشکرکشی، به کمک مردمشان شتافت. به هیچ وجه.
اما یک قانونGood Samaritan بین المللی، جامعه جهانی و همه دولت های قد و نیم قد عضو آن را ملزم خواهد ساخت که نه اختیاری و بلکه اجباراً از دولتی که ستم می کند بازخواست کند. و مهمتر از همه قانوناً از همه حکومت ها خواهد خواست تا دیوارها و سدهای اطلاعاتی را که به دور سرزمین های خود کشیده اند پائین آورند تا دنیا بتواند برای اجرای Good Samaritan Law به آنچه در همه سرزمین ها می گذرد، شفاف بنگرد.
آیا تو اسم این را می گذاری دخالت در امور داخلی کشورها؟

۱۳۸۸ تیر ۸, دوشنبه

نغمه هائی که به سرودهائی جهانی تبدیل می شوند – روز یکصد و چهلم

Joan Baez هنرمندی که در دهه ۱۹۶۰ یکی از پرچمداران نهضت آزادی های مدنی بود و سرود جاودانه او"we shall overcome" (ما پیروز خواهیم شد) به صورت سرودی دنیائی و سمبل مبارزات مدنی در آمد، اینک همین سرود را به نشانه همبستگی با مردم ایران می خواند و به فارسی آوا سر می دهد که «ما پیروز میشیم، يه روز».
و در همین هفته موزیک همیشه به یاد ماندنی "Stand by me" (در کنارم بایست) با اجرائی تازه میان ایرانیان و غیر ایرانیان دست به دست می گردد و به سرودی تازه تبدیل می شود، وقتی Jon Bon jovi ستاره بزرگ راک بین المللی به فارسی می خواند:
«وقتی که شب میاد، با همه غمها،
ای یاور، ای هم فریاد، با من باش.
دست به دست، هموطن، تو و من
هموطن درد تو، درد من
با من باش».

در اجرای این موزیک بسیار جذاب و زیبا، «اندی» هنرمند ایرانی مقیم آمریکا، Bon jovi را همراهی می کند.
آنچه این دو آهنگ بازگوی آنند، در حقیقت واکنشی است که نه فقط آمریکائیان که جهانیان به عنوان همبستگی با مردم ایران نشان می دهند. حالا اگر کسی فکر کند که مثلاً «جون بایز» از کاخ سفید خط می گیرد، یا Jon Bon jovi از دولت و حکومتی دستورالعمل می گیرد، تنها پرت بودنش از سابقه و کردار اینان را می رساند و اینکه این هنرمندان پیوسته صدایشان در اجتماع خود صدای اعتراض و انگشت به روی ناروائی های اجتماعی گذاشتن بوده است.
حرف «جون بایز» و «جان بان جووی» در حقیقت انعکاس حرف و خواسته جامعه ای است که در آن زندگی می کنند، جامعه دنیا. و این جامعه دنیا، از آنچه در مورد رفتار با مردم ایران از سوی حکومت و نهادهای آشکار و پنهان وابسته به آن می شنود و یا به لطف تکنولوژی بی مهار و علیرغم اعمال همه گونه سانسور خبری، می بیند و گاه دقایقی بعد از رخداد شاهد آن است، تازه دریافته که این ایرانی کیست و چگونه در این سی سال این جامعه گاه حاکمانش را با مردمانش عوضی گرفته بوده و در موردشان آنچنان که شایسته بوده قضاوت نگرده است.
موج حمایت از ایرانیان را نه کاخ سفید رهبری کرده و نه در پایتخت های اروپائی به دست دولتمردان و رهبران سیاسی سازماندهی شده است. این موج، موجيست خود جوش که شعارش و باورش، همبستگی و یکی بودن مردمان دنیاست.
این موج خودجوش برای سرکوب و خشونت علیه مردم، آن هم به شیوه ای که هزاران دوربین تلفنی نگذاشته تا در خفا بماند، هیچ توجیهی را نمی پذیرد.
بنا بر این وقتی مقامات حکومتی در ایران، صحبت دخالت در امور داخلی ایران توسط دولت های غربی و یا پرزیدنت اوباما می کنند، توجه ندارند که این بار این قضیه و در دنیای امروز و در عصر جهش بزرگ ارتباطی از یک شخص و یک دولت و حتی یک رئیس جمهوری فراتر رفته و جنبه ای مردمی به خود گرفته که، این مردم هم محدود به یک کشور و دو کشور و حتی یک قاره و دو قاره نیستند.
ما داریم پدیده ای را تجربه می کنیم که داستان نخستین آزمایش موفقیت آمیز پیوند آدمیان دنیا، به لطف تکنولوژی است. و اینکه از پس این آزمایش، می دانیم که هیچ خشونت و بیدادی، حتی در کوئی دورافتاده، از دید «بنی آدم» پنهان نمی ماند.
و در وسط این آزمون، مقامات حکومتی در ایران تهدید می کنند که حالا که در امور داخلی ما دخالت کرده اید، کاری می کنیم که از کرده خود پشیمانتان کنیم.
پرسش این است که این تهدید خطابش به کیست؟ به مردم دنیا؟ به همه قوم آدم؟ که جرمشان ظاهراً اظهار همبستگی با هم است؟
آیا باید بنی آدم را از آنکه خود را اعضای یک پیکر بدانند پشیمان کرد؟ و چگونه؟