۱۳۸۸ مرداد ۱, پنجشنبه

فرهنگ مشترک ایرانی: آزادی خواهی – روز یکصد و پنجاه و چهارم

برایت نوشتم که رمزیست در این کلام آزادی، که با خود تحسین و احترام می آورد. احترام به مفهوم آزادی، احترام به آن که به آزادی رسیده و آزاد مانده و احترام به آن که استوار در طلب آزادی کوشیده است.
مثل وقتی که از نلسون ماندلا حرف می زنیم. مردی که در تلاش برای رسیدن به آزادی، آزادی قوم محروم و دربند تبعیض نژادی خود، بیست و پنج سال در زندان می ماند و دست آخر به اسطوره ای زنده تبدیل می شود که در ذلت و عزت پایبندیش به آزادی از او آزاده ای ساخته که کینه ورزی و انتقام جوئی در ذهنیت والایش بر خلاف بسیار تازه به قدرت رسیده ها، جائی ندارد.
انگار آن که رایحه دلپذیر آزادی را استشمام می کند به خرد و تقوائی می رسد که هیچ قید و بندی چون تعصب و کینه و حرص و آز را در سرزمین اندیشه و باورهایش راهی نیست. و چنین است که انسان، مال هر کجای دنیا که باشد، برای آنکه در طلب آزادی می کوشد، احترام قائل است و تحسینش می کند.
این همان احترام و تحسینی است که «ایرانی» امروز در سایه آنچه در این نزدیک به دو ماه به دنیا نشان داده، از آن بهره مند است و صد البته ارزان هم به دست نیامده است.
این احترام و تحسین دنیا را که امروز هر هنرمند مطرح دنيا را مثل مادونا، مثل بان جا وی، مثل شان پن به حمایت از ایرانی واداشته اما منحصر به احترام دنیا به ایرانی نیست و فراتر از آن، حکایت احترام ایرانی به ایرانی است. احترام به خویشتن، قبول داشتن خود و به دور انداختن عقده حقارتی که سی سال است ایرانی سربلند را گاه واداشته که سر به زیر اندازد.
این احترام و سربلندی دوست گرامی من با چهار صد و چهل و چهار روز گروگان گرفتن دیپلمات های آمریکائی، نیک می دانی که به دست نیامد. و برعکس شد.
این احترام و سربلندی دوست گرامی من با «میزنم، می شکنم، مشت به دهان می کوبم و یا مثلاً فتوای قتل سلمان رشدی» به دست نیامد و نیک می دانی که برعکس شد.
این احترام دنیا به ایرانی و احترام ایرانی به خود، با کیک زرد و پرتاب این موشک و آن موشک به هوا هم می دانی که به دست نیامد. سوزاندن پرچم این و آن و سر دادن شعارهای مرگ بر این کشور و آن سرزمین هم این احترام و شوکت امروز را نیاورد. گفته های افراطی این رهبر و آن مقام هم باز نیک می دانی کمکی به قضیه نکرد که هیچ، قوزی هم بالای قوز ایرانی ها گذاشت.
این احترام دنیا به ایران و مهمتر از آن احترام خود ایرانی به خود اما، اگر در این سی ساله به دست نیامد در این سی روزه آمد.
و آنچه در این سی روزه دنیا از ایرانی و ایرانی از ایرانی دید، باور و اعتقاد ایرانی به «آزادی» بود که هر بار ذهن فراموشگر دنیا آن را فراموش می کند و گاه خود ایرانیان نیز به این فراموشی مزمن گرفتار می شوند.
یادشان می رود که چگونه همین قوم ایرانی هزاران سال پیش اندیشه حقوق بشر و آزادی مذهب را داشته. یادشان می رود که یکصد و سه سال پیش و در زمانی که اندیشه مشروطیت به جای مشروعیت در ایران پای می گیرد در کشورهای همجوار که سهل است، در بسیار کشورهای پیشرفته امروز نیز این اندیشه، اندیشه ای نو و پیشرو محسوب ميشده است.
اما ایرانی امروز دریافته که حتی اگر حافظه کوتاه مدت دنیا هم گاه کم بیاورد و یادش برود او کیست، روزی، مثل امروز عطش آزادی خواهی و آزادگیش که به گمان من بزرگترین مشخصه فرهنگ ایرانی است بر همه این فراموشی ها چیره می گردد و دنیا یادش می آید که ایرانی راستین کیست و ایرانی نیز که هیچ رنگ تعصب قومی و زبانی و مذهبی و نژادی را قبول ندارد، یادش می آید، که فرهنگ مشترک هر ایرانی، نه این رسم و نه آن رسم و این لباس و آن لباس و این زبان و آن زبان و آن لهجه و این رنگ و آن نژاد که خاصیت آزادی خواهی اوست و بقیه حرفها قصه. مثل همین امروز.

۱۳۸۸ تیر ۳۱, چهارشنبه

اسپارتاکوس – روز یکصد و پنجاه و سوم

به روایت مورخان رم، اسپارتاکوس برده ای بود و گلادیاتوری در رم که در طلب آزادی، جنگی نابرابر را با بزرگترین امپراطوری آنزمان، امپراطوری رم آغاز و رهبری کرد. این جنگ که شورش سوم بردگان نام گرفته در سالهای هفتاد و سه تا هفتاد و یک پیش از میلاد رخ داد و در پایان آن سردار کراسوس با خدعه و نیرنگ این جنبش بزرگ آزادیخواهی را با حمایت سه لشکر بزرگ و تطمیع کشتی داران سیسیلی، درهم شکست و اسپارتاکوس را همراه با لشکری از اسیران، مصلوب کرد.
اما در پایان آنکه نامش باقی ماند و ستایش شد اسپارتاکوس و آنکه حتی در جامعه رم و تا این زمان نیز منفور باقی مانده کراسوس است.
حکایت اسپارتاکوس هر چند به صور مختلف و با تفاوت هائی با هم در طول این قرن ها گفته و نوشته شده اما آنکه نام او را در دنیای امروز بر زبان ها جاری کرد هاوارد فست (Howard Fast) آمریکائی بود که در سال ۱۹۵۱ سرگذشت اسپارتاکوس را به صورت کتابی درآورد که بر اساس آن «استانلی کیوبریک» یکی از نادرترین نوابغ سینما، فیلم همیشه در یاد اسپارتاکوس را در سال ۱۹۶۰ ساخت.
این فیلم که کمتر نظیری برای آن در تاریخ سینما می توان یافت، مجموعه ای بود از داستانی حماسی در حد کمال، هنرپیشگانی کم مانند همچون کرک داگلاس در قالب اسپارتاکوس، لارنس اولیویه در نقش کراسوس، جین سیموتز، پیتر پوسیتنف، جان گاوین، پیتر لافورد، تونی کورتیس و کارگردانی چون استانلی کیوبریک که آثار جاودانه اش همچون اودیسه فضائی سال ۲۰۰۱، دکتر استرنج لاو و راه های افتخار، گویای احاطه بی مانند او بر هنر هفتم است.
در صحنه ای فراموش نشدنی از حماسه اسپارتاکوس، آنگاه که کشتی داران و قاچاقچی های سیسیلی که توسط کراسوس خریده شده اند به اسپارتاکوس پیشنهاد می کنند که او و همسر باردارش را همراه با اطرافیان او از مهلکه خارج کنند و به جائی برند که چون شاهان زندگی کند، اسپارتاکوس حاضر به ترک دیگر بردگان نمی شود و به مقابله رو در رو با لشکر رم، پمپئی و لوکولوس می رود که از پیش سرنوشت این جنگ نابرابر مشخص است.
هزاران برده به قتل می رسند و هزاران نیز به زنجیر کشیده می شوند و کراسوس می آید تا از میان آنان اسپارتاکوس را بیابد تا برای عبرت دیگران به صلیبش بکشد. اما آنگاه که اسپارتاکوس بر می خیزد که بگوید من اسپارتاکوس هستم، آنتونیوس (تونی کورتیس) از کنارش بلند می شود و فریاد می زند من اسپارتاکوس هستم، و برده ها یکی بعد از دیگری فریاد می زنند من اسپارتاکوس هستم. آنچنان که انگار با فریاد خود سمفونی عظیم آزادی را متجاوز از دو هزار سال پیش در گوش کر کراسوس و لشکریان او سر داده باشند.
حکم کراسوس آن است که پس همگی را در طول جاده به صلیب کشند.
پایان فیلم و پایان حکایت البته حکایت امید و تعالی انسان است. زمانی که واری نیا همسر او که فرزند او را به دنیا آورده حکم آزادی او را در دست دارد، در جمع مصلوبان جاده اپیان، اسپارتاکوس را بر فراز صلیب در لحظات آخر زندگی می یابد و فرزندش را به او نشان می دهد که آزاد به دنیا آمده و آزاد خواهد زیست. و با چنین رویای به حقیقت پیوسته، اسپارتاکوس دیده از جهان می بندد تا در اسطوره های همه قوم ها و همه انسان های در جستجوی آزادی جاودانه شود.
جاذبه این حکایت برای من آن است که آنکه در راه آزادی و نه به سودای دستیابی به مقام و ثروت و از این قبیل جنگیده، پیوسته تحسین می شود حتی از سوی آن که آزادی را از او سلب کرده باشد.
می بینیم که نهاد زمانی معتقد به برده داری نیز خود امروز اسپارتاکوس برده شورشی را ستایش می کند و کراسوس را که برای بقای آن سیستم برده داری جنگیده و پیروز شده، منفور می داند. چرا؟
چگونه است که این همه سلطان و سردار و کشورگشاهای قد و نیم قد آمده اند و رفته اند، و مردم هم احیاناً از ترس القابی روی آنها گذاشته اند، اما نه آتیلا و نه چنگیز مغول و نه تیمور لنگ و نه اسکندر مقدونی و نه همه شاهان فاتح، نتوانسته اند ستایش پایدار مردم را برانگيزند و با همه جلال و جبروتشان به اندازه برده ای در طلب آزادی، اسپارتاکوس، جائی در قلب و حافظه جمعی انسان ها باز کنند؟
چه رمزی است در کلام آزادی و آن که در پی آن می رود؟
چگونه است که کلام آزادی و آن که در پی آن می رود این چنین احترام برانگیز بوده و هست و خواهد بود؟

۱۳۸۸ تیر ۳۰, سه‌شنبه

And that’s the way it is... – روز یکصد و پنجاه و دوم

اگر در تاریخ رسانه های گروهی در آمریکا، بخواهند دنبال یک دلیل و تنها یک دلیل عمده بگردند که چرا ژورنالیستی همچون «دن رادر» با آن همه اشتهاری که بابت ماجرای واترگیت پیدا کرده بود و همینطور با آوازه ای که حضورش در برنامه 60minutes به عنوان یکی از مجریان اصلی برایش به وجود آورده بود، چگونه نتوانست جائی را که می خواست و می پنداشت شایسته آن است در قلب مردم آمریکا باز کند، به گمان من دلیل اصلی، تکیه زدن او بر جای بزرگی بود که انگار اینجا درست شده بود و اندازه شده بود برای آدمی به نام «والتر کرانکایت.»
آنگاه که در سال ۱۹۸۱ بعد از نوزده سال اجرا و اداره خبر شبکه تلویزیونی CBS، والتر کرانکایت، خود را بازنشسته کرد، صندلی او را به دن رادر سپردند که همه چیز داشت اما، والتر کرانکایت نبود. و دن رادر هر چه کرد و هر چه کوشید، پیوسته با استاندارد مردی اندازه گیری شد که خود پایه گذار این اصول و استانداردها بود و در یک کلام، این پایه گذاری که بر اساس طبیعت و کاراکتر ویژه او همراه با دانش و آگاهی او از علم در حال تجربه ای به نام «ژورنالیسم تلویزیونی» بود، به نهایتی دست یافته بود که تا این زمان کسی را یارای دست یافتن به آن نبوده است. اعتماد و اطمینان مردم.
آمریکا به سخن مردی به نام والتر کرانکایت اعتماد کرد و کرانکایت هرگز اجازه نداد تا غلبه دنیای تجارت بر تلویزیون خدشه ای بر این اعتماد میان مردم و او وارد کند.
نیویورک تایمز، در مقاله ای در ستایش از والتر کرانکایت که هفته پیش در ۹۲ سالگی درگذشت نوشته بود، در سالهای بازنشستگی در مصاحبه هائی که با او شد تحت عنوان «کرانکایت به یاد می آورد» او توضیح می دهد که «هر کاری که ما کردیم برای بار اول بود» اما برای بینندگان او انگار باید گفت، آنچه کرانکایت کرد برای بار آخر نیز بود.
هنگامی که در سال ۱۹۶۲ تکیه بر صندلی گویندگی و مدیریت خبر شبکه CBS زد، هنوز گویندگی خبر تلویزیونی همچون دریائی بود که از آن پیشتر گذر نشده بود، که باید چگونه بود و چگونه عمل کرد.
آیا باید شق و رق و خشک و عبوس بود؟ باید خندان و بذله گو بود؟ باید پیراهن های آهار زده با کراوات های سنگین بها به تن کرد؟ باید لباس نیم آراسته داشت؟ باید موها را با سشوار و آرایشگر همچون ستارگان سینما کرد؟ باید از خود احساس نشان داد؟ باید در گزارش خبر خوب یا بد بی تفاوت به نظر آمد؟
والتر کرانکایت اما، به جای همه این ها، خواست و ماند که والتر کرانکایت باشد. انسانی باشد که آدم حرفش را واضح بشنود و بدون پیچ و خم. ادا در نیاورد و خودش باشد. خبر را به صورت خبر بخواند اما، آنگاه که خبر کشته شدن پرزیدنت کندی را اعلام می کند که ماه پیش از آن با او مصاحبه ای اختصاصی داشته، بشکند و اشک به چشم آورد.
در یک کلام او از جانب آمریکا و برای آمریکا سخن می گفت و آگاهانه نیز می گفت.
پیوسته اکراه داشت تا تفسیر کند و می گفت من خبرنگارم نه مفسر، اما زمانی که در سال ۱۹۶۹ به جبهه جنگ ویتنام رفت و فاجعه را از نزدیک دید و احساس کرد، گزارش تکان دهنده او از این سفر و نتیجه گیری او که این جنگ قابل فتح نیست، آغازی بود برای پایان مصیبت ویتنام.
نوشته اند و ثبت شده که هنگامی که پرزیدنت لیندون جانسون این گزارش را از تلویزیون دید، به اطرافیانش گفت، اگر من کرانکایت را از دست داده ام، یعنی میانه مردم آمریکا را از دست داده ام.
اوج والتر کرانکایت در سال های دهه ۱۹۷۰ بود که من از ایران آمده، می توانستم سخن او را به وضوح بشنوم، از سادگی کلامش در شگفت شوم و دست آخر هم دریابم که فارغ از ادا و اصول دیگر گویندگان آن زمان، دنیا دست کیست و چه اتفاق افتاده. آنچنان که خود او در پایان هر شب خبر می گفت، and that’s the way it is، و این است آنچنان که هست، من نیز به کلامش اعتماد می کردم و می پذیرفتم که او خبر را آنچنان روایت می کند که رخ می دهد. این اعتماد را نه من و نه آنها که پیشتر از من این آدم را پذیرفته بودند، و و نه آنها که تنها افسانه کرانکایت را شنیده اند، هرگز با هیچ خبرگوی دیگری پیدا نکردم و نکردیم و گناهی نیز متوجه گویندگان به نام دیگر نمی دانم.
برای من و برای ما تنها یک روایت گر خبر، صادقانه می گفت و آگاهانه می گفت، که «این است آنچنان که هست» و هنوز می پنداریم که آنچه کرانکایت می گفت «آن بود آنچنان که بود.»

۱۳۸۸ تیر ۲۹, دوشنبه

آیا امضای خود را قبول دارید یا نه؟ - روز یکصد و پنجاه و یکم

اگر قرار باشد دولت های عضو سازمان ملل متحد، به آنچه در این سازمان تعهد کرده اند و پای آن امضا گذاشته اند، احترام گذارند و به آن عمل کنند، مطمئناً وضعیت من و تو به عنوان شهروندان این دنیا بسیار بهتر از این خواهد بود که امروز هست. و اگر قرار نباشد که این دولت ها احترامی برای امضاهای خود زیر سندهای بسیاری که موجود است و سندهای بسیار دیگر که اضافه می شود، قائل شوند، این تشکیلات عریض و طویل چگونه می تواند در سالهائی که می آیند موجودیت خود را توجیه کند؟
در زمینه جنگ ها و آشوب ها و تروریسم و منازعات سیاسی که این سازمان می نالد از آنکه قطعنامه ها و تصمیماتش ضمانت اجرائی ندارند و عملاً نمی تواند کاری درخور در مورد اجرای این قطعنامه ها انجام دهد، اما در مورد اصول اولیه حقوق انسان ها نیز این سازمان باید نقش ناظر بی طرف و احیاناً بی ثمر را بازی کند؟
جرمی رابکین، استاد حقوق، در دانشگاه جورج میسون و اریل رابکین دانشجوی علوم کامپیوتری در دانشگاه برکلی در مقاله ای که در روزنامه وال استریت ژورنال به چاپ رسیده هر چند خطابشان بیشتر به دولت آمریکاست که چگونه این دولت می تواند و باید در حمایت از مردم ایران که برای آزادی و برقراری دموکراسی در مملکت خود می کوشند، سعی در شکستن سدهای سانسوری کند که دولت جمهوری اسلامی از هر سو و با استفاده از بسیاری از تکنولوژی های سرزمین های آزاد در مقابل گردش آزاد اطلاعات «از ایران و به ایران» ایجاد کرده، اما این توضیح لازم را نیز می دهند که هر کشور و جامعه آزاد دنیا در حقیقت ملزم به تلاش برای شکستن دیوار سانسور در ایران و یا هر کجای دیگر در دنیاست.
جرمی رابکین و اریل رابکین توجه می دهند که دولت آمریکا در حقیقت با تعهدی که در برابر کنوانسیون حقوق بشر سازمان ملل برای خود پذیرفته است، این اصل را پذیرفته که «هر فردی باید از آزادی کامل برای انتشار و دریافت اطلاعات برخوردار باشد و این آزادی نه مرزهای جغرافیائی می شناسد و نه محدودیت تکنولوژیک.» این بخشی از منشوری است که هم دولت آمریکا آن را امضا کرده، هم اروپائیان و غیر اروپائیان و هم ایران.
اما آیا سازمان ملل که نگاهدارنده این منشور است و به این خاطر احیاناً به خود می نازد، آمده تا به عضوی از خود، ایران که خود را متعهد به اجرای این منشور ساخته بگوید، با چه مجوزی و با چه اختیاری راه های دستیابی به اطلاعات به مردم خود و همین طور راه های آگاه شدن دنیا از وضیعت آنان را بسته است؟ آیا این سازمان از دولت های امضا کننده منشور حقوق بشر پرسیده است شما برای خنثی کردن این سد، سد محرومیت از دستیابی آزادانه به اطلاعات در ایران چه کرده اید و چه می خواهید بکنید؟
اگر آنچه در مورد همکاری دو شرکت عظیم زیمنس و نوکیا با دولت ایران در مورد یاری دادن به آن دولت در زمینه سانسور، شناسائی به اصطلاح مخالفان و غیره درست باشد، آیا دولت های ناظر بر فعالیت این دو شرکت، آمده اند تا جانب مردم ایران را بگیرند و از نفع کوتاه مدت صادرات تکنولوژی «سانسور» جلوگیری کنند؟
اگر جواب ها منفی است که هست، چرا؟
این دو نویسنده وال استریت ژورنال در مقاله خود همچنین راه هائی را پیشنهاد می کنند که دولت ها و از جمله دولت آمریکا با توسل به کنوانسیون حقوق بشر و بدون آنکه اقدامش به عنوان دخالت در امور داخلی کشور قلمداد شود به یاری مردم ایران بشتابند.
پیشنهاد های این دو تن شامل راه هائی است از قبیل فرستادن تلفن های ماهواره ای به داخل ایران که می توان به کمک آنها حصار سانسور را دور زد و یا احداث شبکه ها و سرورهای پنهان که ارتباطات اینترنتی را از بلای سانسور و مسدود کردن راه های ارتباطی مصون نگاه می دارد. اما مسلماً این راه ها همه راه هائی نیست که می توان از آنها برای کمک به شکستن دیوار اطلاعاتی به دور ایران بهره گرفت.
اصل قضیه آن است که در راه احقاق حقوق بشر برای انسان های روی زمین یک بازنگری دولت های عضو سازمان ملل به آنچه تعهد کرده اند و مدعی احترام به آن شده اند، بیشتر از هر زمان دیگر لازم است.
و اینکه دولت ها، تکلیف ما و خود را روشن کنند با جواب به این سوال ساده که «آیا امضا و تعهد خود را قبول دارید یا نه؟»

۱۳۸۸ تیر ۲۶, جمعه

درغیبت یک انگیزه - روز یکصد و پنجاهم

این دوشنبه که بیاید، بیستم جولای ۲۰۰۹، چهلمین سالگرد اولین گام بشر بر کره ماه فرا میرسد، اما تصور نمی کنم با آنچنان تشریفات و سروصدایی که باید و شاید.
چهل سال پیش، من هم همراه با نسلی که مشکلات زمینی را تمام شده و یا در حال تمام شدن میدانست و چشم بر افلاک دوخته بود تا وسعت کهکشان ها را بنگرد و گذر بر این پهنه بیکران را از عالم خیال به واقعیت نزدیک سازد، همین صحنه، صحنه پاگذاردن «نیل آرمسترانگ» را بر سطح ماه میدیدم و چهره فراموش نشدنی گوینده تلویزیون ایران را که از هیجان موهای خود را گرفته بود و می کشید. انسان آن روزها رویایی را جسته و گریخته دیده بود و گذر از رویا تا واقعیت را آنچنان سنگین و سخت تصور نمی کرد.
قرار بود ماه اولین گام باشد و گام های بعد از سیارات منظومه شمسی شروع و به سفرهای خیال انگیزتری باندازه ابعاد تصورات انسان برسد که معلوم نبود تا کجا امتداد دارد.
آنچه باعث شد تا آمریکا در فاصله ۱۹۶۹ تا ۱۹۷۲ شش بار بر خاک ماه بنشیند اما انگار در ذهن سیاستمداران انگیزه اش نه آنچنان که ما می پنداشتیم بلکه پیش افتادن و سبقت از رقیبی بود به نام «اتحاد جماهیر شوروی» که با پرتاب اولین ماهواره مصنوعی سرنشین دار و ثبت نام یوری گاگارین، بنام اولین فضانوردی که در مدار زمین چرخیده است، ولوله در جامعه غرب و در آمریکا انداخت که حاضر نبود در این عرصه که پای «حیثیت» دو نظام سرمایه داری و کمونیستی در میان بود از قافله عقب
بماند.
بنابراین اهرم حرکت دهنده این حرکت عظیم و راه تسخیر فضا، اگر کلاهمان را قاضی کنیم بر خلاف تصور نسل ما، پیش از آن که انگیزه های علمی باشد انگیزه های سیاسی بود. و آن گاه که رقیب یعنی شوروی در زمینه اکتشافات فضایی از همان ماهواره سرنشین دار فراتر نرفت و آمریکای در ماه نشسته هرچه پشت سرش را نگاه کرد نشانی از رقیب ندید، باز سیاست بر علم چیره شد و پرونده سفرهای فضایی ماورا مدار زمین از سال ۱۹۷۲ بسته شد و بسته ماند.
در همین ایام بودجه سازمان فضایی ناسا به بهانه های وضعیت اقتصادی و کسادی و جنگ و غیره شدیداً کاهش پیدا کرد و «ناسا» در لاک خود فرو رفت و حداقل در زمینه پرواز انسان به فضا از حد مدار زمین بالاتر نرفت. در عوض تا دلتان بخواهد بر هزینه ها و بودجه نظامی افزوده شد.
نسل مانده در رویای آن زمان هم اندک اندک به جای غور در رویای فضا به تفکر و اندیشه درمورد کابوس تروریسم و فقر و جنگ پرداخت. اینک چهل سال بعد اما این سئوال در برابر بشریت قرار گرفته که آیا باید به طور کلی از خیر سفرهای فضایی گذشت؟ آیا اولویت هایی که در این چند دهه برای جنگ و تروریسم اینک نیز رکود اقتصادی قائل شده اند، اصولاً اجازه بلندپروازی که سهل است، حرکتی پیش رونده به برنامه های فضایی می دهد؟
برای بسیاری و از جمله خود ناسا نیز روشن نیست که در دنیای امروز چگونه هدفی را باید پیش روی جامعه بگذارد که آن را حاضر برای قبول پرداخت هزینه های فضایی کند.
مثلاً وقتی ناسا می گوید دوباره به ماه برگردیم، بلافاصله صدای بسیاری بلند می شود که بعد از ۴۰ سال دوباره به ماه برگردیم ؟
انگار که ما تمامی این چهل سال را در ماه گذرانده و آن را زیر و رو کرده ایم. در حالی که مجموعاً حضور انسان بر کره ماه در طول شش سفر فضایی پروژه آپولو، چیزی حدود ۱۳ ساعت بوده است.
آیا این سیزده ساعت حضور بر ماه ما را از هرچه دانستنی در مورد ماه است بی نیاز می کند؟ آیا ما دیگر همه چیزمان درمورد ماه تکمیل شده است؟
مسئله فی الواقع همچنان مثل همان دوران پیش است، یعنی بدون حضور یک رقیب و یک انگیزه سیاسی انگار هیچ جامعه ای حتی جامعه ای پویا و پیشرونده مثل آمریکا نیز مشکل از جای خود بر می خیزد و گامی و راهی تازه را تجربه می کند.
آنچه ناسا باید به عنوان چالش بزرگ پیش روی دانشمندان خود گذارد آنست که انگیزه ای جلوی این جامعه سخت گیر و مشکل پسند گذارد که حاضر به پرداخت هزینه ای گردد که سودش را در آینده نزدیک احیاناً خواهد دید.

۱۳۸۸ تیر ۲۵, پنجشنبه

اداره مهاجرت آمریکا و قضیه خشونت خانگی در سرزمین های دیگر – روز یکصد و چهل و نهم

در حال حاضر پرونده ای در دادگاهی در سانفرانسیسکو مطرح است، در مورد درخواست پناهندگی یک زن مکزیکی که تنها با حروف اول نام معرفی شده است. L.R از مکزیک آمده، سه فرزند دارد از مردی که با او ازدواج نکرده اما هر بار به زور کتک و آزار او را مورد تجاوز جنسی قرار داده است. این مرد مکزیکی آخرین بار که خبر حاملگی او را می شنود می خواسته او را زنده زنده آتش بزند.
L.R خواستار پناهندگی به آمریکا است زیرا بازگشت خود را در حکم تسلیم دوباره به این موجود و یا نابودی خود و کودکانش می داند. مدارکی که به دادگاه ارائه شده نشان دهنده این روش مستمر خشونت خانگی و آزار جنسی است که در بسیاری از اجتماعات امروز رواج دارد و به عنوان نوعی رسم و رسوم متداول پذیرفته شده است. اما نه در آمریکا. و خوشبختانه نه در آمریکا.
اما در همین آمریکا در سال ۲۰۰۶ و با سختگیری های بیشتری که نسبت به متقاضیان پناهندگی و اصولاً مقرارت مهاجرت در دولت پیشین رواج یافت، یک قاضی درخواست پناهندگی این زن را رد کرد. استدلال این قاضی و وکلای اداره مهاجرت آن بوده که این قضیه یعنی قضیه «قربانی خشونت خانگی» در جامعه دیگر، در چارچوب مقرارت پناهندگی آمریکا نمی گنجد.
در حقیقت آنچه اداره مهاجرت آمریکا را در این مورد و موارد مشابه به سختگیری بیشتر وا داشته بود، ترس از آن بود که اگر این رسم باب شود که زنان آزاردیده از مردان در کشورهای خود خواستار پناهندگی در آمریکا شوند، سیلی از مهاجرین تازه را روانه آمریکا خواهد ساخت که اداره مهاجرت نخواهد توانست از پس آن برآید.
استدلال دیگر این بوده که چنین قضیه ای راه را به روی بسیار تقلبات و ادعاهای دروغ و واهی باز خواهد کرد در حالی که خشونت خانگی در کشوری دیگر انجام شده و ثبوتش در اینجا آنچنان آسان نیست.
و باز مسئله دیگر این که خشونت خانگی که مثلاً در کشوری مثل فرانسه رخ بدهد که خودش قوانین و مقرارت خود را برای مقابله و دادرسی آن دارد نمی تواند اساس درخواست پناهندگی به خاطر خشونت خانگی شود. و خشونت خانگی در اجتماعی باید صورت گرفته باشد که جامعه به نوعی آن را مجاز دانسته باشد.
اما این موضع بی انعطاف و سختگیرانه در مورد قربانیان خشونت خانگی در دولت کنونی آمریکا به گزارش روزنامه نیویورک تایمز تغییر یافته و دولت اوباما دارد راه ها را برای پذیرفتن درخواست پناهندگی از سوی زنانی که در سرزمین خود از سوی مردان مورد آزار و اذیت و کتک و تجاوز جنسی قرار می گیرند و جامعه نیز در برابر این بیدادگری ها اقدامی برای حمایت و دفاع از قربانیان نمی کند، هموار می کنند.
همین قضیه خانم L.R که سیزده سال است از این دادگاه به آن دادگاه حواله می شود،بار دیگر و این بار با نگاهی مسالمت جویانه تر از سوی مقامات اداره مهاجرت، در دادگاهی دیگر مطرح شده و جای شک است اگر درخواست پناهندگی او این بار پذیرفته نشود.
اصل قضیه آن است که آمریکا درمی یابد که برای آنکه مظهری از دموکراسی و احترام به حقوق بشر باشد، هر روز باید آزمونی تازه را پشت سر گذارد.
دولت اوباما بر همین امر وقوف یافته که آمریکا که خود را مدافع و همراه با همه طرفداران رعایت حقوق بشر در سراسر جهان می داند، نمی تواند در مقابل قضیه ای مثل آزار جنسی و خشونت خانگی علیه زنان، هر چند در سرزمینی دیگر صورت گرفته باشد، بی تفاوت بماند.
آمریکا اینک در جایگاهی نشسته که خود را منادی احقاق حقوق انسان ها می داند در هر جا که باشند و با این برداشت، مسئله هر انسان که حقوقش پایمال و لگدمال شود، مسئله بشریت و مسئله آمریکا باید قلمداد شود و با چنین برداشتی، زنی که در گواتمالا مورد آزار و خشونت خانگی قرار می گیرد، مثل خانم رودی آلواردو که نخستین بار در سال ۱۹۹۶ قدم پیش گذاشت و به خاطر خشونت خانگی در کشورش درخواست پناهندگی کرد، می تواند امیدوار باشد که حتی اگر جامعه اش چشم و گوش را در برابر بیداد علیه او ببند، باز در جائی دیگر صدایش به گوش کسی خواهد رسید.
حالا سوال این است که آیا آمریکا می تواند هر زن آزار دیده در اجتماعات زن ستیز را به پناهندگی بپذیرد؟ یا آنکه دنیا باید نگاهی قاطعانه تر به اجتماعاتی کند که زن ستیزی و خشونت خانگی را امری عادی می پندارند و احیاناً جزو امضا کنندگان منشور حقوق بشر سازمان ملل هم هستند.

۱۳۸۸ تیر ۲۴, چهارشنبه

من رأیم را به خانم سوتومایور داده ام – روز یکصد و چهل و هشتم

اگر کسی از من بپرسد و رأی مرا در مورد گزینش خانم سونیا سوتومایور برای احراز یکی از ۹ کرسی قضات دیوان عالی آمریکا جویا شود، می گویم که من در همان روزهای نخست که حرف های این بانوی لاتین تبار را شنیدم، که سرگذشتش را خواندم و مسیر استوار و بی انحراف دختری از میان اقلیت لاتین تبار را در آمریکا دنبال و مطالعه کردم، رایم را داده ام، و گزینش نهائی او را در حکم هوای تازه ای می بینم و بارقه ای از امید برای همه اقلیت ها و مهم تر از همه برای همه زنان.
چگونه است که در رفیع ترین مکان قوه قضائیه این سرزمین مهد دموکراسی که پیوسته از آمادگی تغییر و رفع محدودیت ها برای هر انسان به خود می بالد، تا این زمان که دویست وسی وسه سال از استقلال آمریکا می گذرد، تنها دو زن قدم به این مکان انحصاری مردان گذارده اند؟
چگونه است که در میان هزاران هزار قضات شایسته و فرهیخته زن سهم زنان در مکانی این چنین حساس برای تعیین و تصحیح مسیر حرکت جامعه آمریکا این چنین نادیده گرفته شده است.
هر جای دیگر بود یک حرفی، در آمریکا چرا؟ جز آنکه جامعه مرد سالار دنیا دقیقاً در جائی کم آورده که بیشتر از هرمکان دیگر حضور تعادل دهنده یک زن لازم بوده و لازم است و لازم خواهد بود؟
به هر حال در همین لحظه ای که دارم به رسم روزانه برایت می نویسم، در سنای آمریکا، کمیسیون قضائی آن و اعضای آن که سناتورهای دو حزب دموکرات و جمهوری خواهان آمریکا هستند، ساعت هاست در برابر دوربین های تلویزیونی دارند با او سین جیم می کنند. مثل دیروز، مثل پریروز سوال ها شاید بعضی اوقات تعلق های حزبیش بیشتر از جنبه های منطقی آن باشد، اما این روندی است که بوده و هست و به تصور الان من باید باشد.
درست است که من در قلب خود، گزینش خانم سوتومایور را به عنوان گامی بزرگ در پیشرفت و تعالی دموکراسی و عدالت اجتماعی می دانم. درست است که از هم اکنون می توانم تاثیر این گزینش را بر روحیه همه اقشار متنوع و از هر سو آمده در این سرزمین ببینم، اما می بایست میزان تحمل و قدرت روحی و اطمینان به نفس این بانو را نیز در سرزمین سیاستمداران و سیاست پیشگان می دیدم و ببینم که او از این آزمون چگونه بیرون خواهد آمد؟
او قرار است اگر سنا تصویب کند، در جائی بنشیند که مفسر نهائی قانون اساسی این سرزمین باشد، او باید روح قانون را که دیروز دور به وسیله پدران بنیادگر این سرزمین نگاشته شده در قالب جامعه قرن ۲۱ تفسیر و تعبیر کند.این چنین مکان و مقامی، کوهی از خویشتن داری و تسلط بر خود و اتکا به نفس لازم دارد. واین آن است که خانم سوتومایور در این چند روزه نشان داده و به صورتی مثال زدنی نیز نشان داده است.
با این همه سناتورهای جمهوری خواه، سعی بر این دارند که او را به نوعی در فشار بگذارند و ضعفی از او آشکار سازند. اما این موضوع دیگر مرا آشفته نمی کند، چرا که آنها دارند حق خود را تمرین می کنند و در اقلیت قرار گرفتنشان در سنا، نه تنها زبانشان را کوتاه نمی کند که آنان را جری تر می سازد. کسی هم جرات نمی کند آنها را خس و خاشاک بنامد.
و من شاید در سالهای دوراقامت در این سرزمین، در چنین مواردی احیاناً آشفته می شدم که اینها چرا آنقدر سوالات تکراری می کنند و موضوع را کش می دهند و مگر نمی شنوند که طرف چه می گوید.
اما امروز نه فقط آشفته نمی شوم که از این سین جیم ها، حتی اگر تعلق حزبی داشته باشند، و حتی اگر به نیت یافتن نقطه ضعفی در کاندیدای مورد علاقه و نظر من باشد مثل خانم سوتومایور، استقبال می کنم. چرا که زیبائی سیستمی را می بینم در عمل و اینکه این سیستم چگونه از بانوئی استوار دارد پولادی آبدیده می سازد که من در قضاوت نهائی او برای تعیین مسیر حرکت این جامعه شک به خود راه ندهم.