۱۳۸۸ مرداد ۸, پنجشنبه

در ادامه اتفاقی نه چندان ساده - روز یکصد و پنجاه و نهم

حادثه نه چندان ساده دستبند زدن و بازداشت پروفسور «هنری لوئیس گیتز»، استاد سیاه پوست دانشگاه هاروارد در خانه خود او به وسیله پلیس شهر کمبریج همچنان که انتظار میرفت بصورت یک حادثه ساده و منتزع باقی نماند. این حادثه در حقیقت خاکستر از روی آتشی کنار زد که به خاطر مجموعه ای از تعصب ها، پیش داوری ها، حساسیت و دل نازکی ها و تاریخی که حتی اگر بخشودنی باشد فراموش شدنی نیست، در این سرزمین پهناور و متنوع وجود دارد، و اینک جامعه با همین حادثه فرصتی یافته تا در قالب نوعی مناظره ملی آن را اگر نه بسامانی که بقدمی فراتر برد.
امروز قهرمانان این ماجرا، یعنی پروفسور گیتز و سرجوخه پلیس«جیم کراولی» بدعوت پرزیدنت اوباما در کاخ سفید و در حضور رئیس جمهوری آمریکا با هم ملاقات می کنند تا در قالبی متمدنانه و اینک که احساسات تند اولیه فروکش کرده است با سخن گفتن باهم، به جستجوی علت حادثه برآیند، که چه مجموعه عواملی در یک موقعیت خاص، باعث می شود تا پلیسی که همه سوابق او نیز سرشار از وظیفه شناسی و رعایت قانون بوده، به دست استاد ممتاز و مشهوری از دانشگاهی با شهرت عالمگیر هاروارد، در خانه خود او دستبند بزند و او را با خود ببرد.
هر آدم عاقلی می تواند باین نتیجه گیری برسد که هزار راه وجود داشته تا از اتفاقی اینچنین جلوگیری شود، اما انگار هر دو طرف تنها راه های خود را منحصر به یک راه کرده بودند که این حادثه رخ دهد.
زمانی که پرزیدنت اوباما در کنفرانس مطبوعاتی هفته گذشته خود در پاسخ خبرنگاری که خارج از موضوع از او درمورد این حادثه می پرسد، می گوید بگمانش کار پلیس کمبریج احمقانه بوده که آدم مسنی را که با عصا راه می رود در خانه خودش و با علم به اینکه خانه خود اوست دستبند بزند، در حقیقت او نیز به هزار راه ممکن فکر می کرده که میتوانست مانع از رخدادن این حادثه شود.
با این همه اوباما دو روز بعد خود به سرجوخه پلیس کراولی تلفن می کند و از او دلجویی می کند، چرا که نیک می داند، ریشه حادثه ای این چنین به کجا می رسد و چرا می رسد.
او هم از پیش داوری منفی بسیاری از پلیس ها در برخورد با سیاه پوستان آگاه است و هم از حساسیت و دل نازکی سیاهان که گاه حتی پرسشی از پلیس که آیا این خانه که در آن هستی محل سکونت تو است را توهینی بزرگ و نژادپرستانه نسبت به خود تلقی می کنند و فریاد به آسمان بر میاورند.
او همچنین به نوع برخورد «خودمحق بین» و شاید «خودبزرگ بین» بسیاری از پلیس ها بطور کلی در برخورد با افراد جامعه واقف است که پیوسته عاقلان را واداشته که به دیگران نصیحت کنند، سربسر پلیس نگذارید.
پرزیدنت اوباما همچنین واقف است که تا مجموعه این عوامل باقی باشد و در موردش متمدنانه و آگاهانه و بدور از خشم و احساسات گفت و گو نشود، این در همچنان بر روی همین پاشنه خواهد چرخید و حتی حضور مردی چون خود او در بالاترین مکان این مملکت هم قضیه را حل نمی کند و نشانه سامان گرفتن مسئله نژاد و نژادپرستی با پیشینه شرمبار آن نخواهد بود.
بنابراین اوباما در این امر بزرگ نیز امروز ابتکاری تازه را آغاز می کند و گفت و گوی هشیارانه در مورد نژاد و نژادپرستی با همه پیش داوری های مربوط به آن را به سطحی بالاتر و همگانی تر می رساند. او می داند که حادثه نه چندان ساده دو هفته پیش، امروز در یک فرصت تاریخی میتواند، به نقطه عطفی تاریخی تبدیل شود که آیندگان از آن سخن گویند.
و امروز، روز سی ام ژوئیه دو هزارو نه است.

۱۳۸۸ مرداد ۷, چهارشنبه

متمم پنجم قانون اساسی آمريکا و دنيای امروز – روز يکصد و پنجاه و هشتم

طبق متمم پنجم قانون اساسی آمريکا، هيچ فردی ناچار نيست به سئوالی پاسخ دهد که سبب مجرم قلمداد شدن او در جنايت و يا خلافکاری باشد. يعنی در حقيقت شهادت فرد عليه خود فرد اگر منجر به مجرم شناخته شدن او گردد بی اعتبار است.
يعنی اگر تو را و مرا بياورند جلوی دوربين و به هر جرم و جنايتی اعتراف کنيم از اين اعتراف نمی توان عليه من و تو در ثبوت جرممان استفاده کرد.
اينکه اين قانون از کجا آمده و چرا آمده، مشخص است که پدران بنيانگذار اين سرزمين که نيک از سيستم تفتيش عقايد و اعتراف گيريهای قرون پيشين در اروپا آگاه بودند و ميدانستند اين اعتراف گيری ها چگونه و با چه روش هائی انجام شده، در حقيقت با گنجاندن اين اصل درخشان در قانون اساسی اين مملکت دست هر اعتراف گير و شنکنجه گری را راحت بسته اند.
و حکومت در مقابل سپری بنام قانون قرار ميگيرد که فلسفه وجوديش حفظ حقوق يک يک شهروندان سرزمين است.
وقتی اين قانون تضمين ميکند که نمی توان از شهادت يکنفر عليه خود او استفاده کرد (مگر در چارچوب بسيار مشخص قانونی) خود بخود حکومت به خودش زحمت نميدهد به کار عبثی مثل اعتراف گيری متوسل شود که ميدانيد شيوه مرسوم بسياری از سرزمين ها در همين عصر کنونی است.
بنابراين، يک دادستان بيهوده بدنبال مونتاژ فيلم و نمايش اعتراف کسی نميرود چون هر رئيس دادگاهی چشم بسته اين چنين اعترافات در خلوت گرفته شده ای را به سطل زباله ميريزد و ميتواند بر همين روال اصولأ محاکمه متهم را که بر اساس چنين شواهدی به دادگاه کشيده شده است غيرقانونی و ملغی اعلام کند.
اما چگونه است که اين شيوه شهادت فرد عليه خود او که دنيا بخوبی ميداند چگونه و با چه روش هائی انجام ميگيرد، همچنان در بسياری از ممالکی که معرف حضورت هست رواج دارد و حتی بسبک فيلمهای سينمائی بشارت نمايش قريب الوقوع آن هم داده ميشود. مثل همين اعترافاتی که در ايران قرار است از شهروندان ايرانی بنمايش درآيد.
آيا تصور نمی کنی به سالها و به عصری رسيده باشيم که دنيا و همه تشکيلات دنيائی و حقوق بشری بايد نه فقط نظاره گر که بعنوان بنيادهای مدافع حقوق اوليه انسانها، مدعی دولت های اعتراف گير شوند؟
مدعی باشند و از اين دولت ها بپرسند، اصلأ کاری به جرم و جنايتی که مدعی هستيد اينها مرتکب شده اند نداريم، شما چگونه و با استفاده از چه تکنيک و روشی يک آدم را که تا ديروز برای خودش صحيح و سالم راه ميرفته و به کرده خويش هم مفتخر بوده، آورده ايد که به هر جرم و جنايتی اعتراف ميکند؟
و آيا توسل به اين روشها و شيوه ها ناقص حقوق اوليه انسانی اين فرد نبوده است؟ و اگر بوده شما که زير منشور حقوق بشر سازمان ملل امضاء کرده ايد، بعنوان متخلف بايد پاسخگوی مردم دنيا باشيد.
آيا تصور ميکنی سازمانهای جهانی به اين مرحله که رسيدن به آن تهور و شجاعتی همگانی ميخواهد رسيده اند که فی الواقع نقش وجوديشان دفاع از حقوق انسانهای اين کره خاکی باشد در مقابل حکومت هائی که خود بايد حافظ حقوق آنها باشند؟
در اينکه سازمانهای مسئول جهانی به چنين تهور و تقوائی رسيده باشند شک دارم اما در اينکه مالأ جبر زمان و شرايط، آنان را به اين مرحله برساند شکی ندارم.

۱۳۸۸ مرداد ۶, سه‌شنبه

آمریکا با مایکل ویک چگونه رفتار خواهد کرد؟ - روز یکصد و پنجاه و هفتم

برای من بسیار مشکل است که بی طرفانه در مورد شخصی بنویسم که در رفاه و اشتهار کامل، برای تفریح خاطر سگ ها را به جان هم می انداخت و بعد هم سگ های مغلوب را یا خود می کشت یا دستور قتل فجیح آن ها را می داد.
برای من بسیار مشکل است تا منطقی در قساوت و شرارت آدمی ببینم که فقط یک فقره قراردادش با باشگاه فوتبال آتلانتا، به صد میلیون دلار می رسید و برای پرتاب دو تا توپ از صد تا دانشمند روی هم بیشتر دستمزد می گرفت، با این همه در یکی از شش هفت خانه ای که داشت و مرکز تجمع کاسه لیسان و مفت خورهای دور و بر او بود، تشکیلات مخوفی بر پا کرده بود که خود و بیماران روان پریشانی چون خود او سگ های بی پناه و بی حامی را با شکنجه از بین می بردند.
این حیرت و ناباوری مختص من نیست که در جامعه آمریکا و فرهنگ آمریکا که سگ جائی والا در قلب و روان و همینطور قانون این مملکت دارد، یکباره دو سال و اندی پیش آشکار شد که «مایکل ویک» کوارتربک تیم فوتبال آمریکائی آتلانتا که شهرتش بر استعدادش می چربید، در ماجرائی دمش به تله افتاده که معمولاً مربوط به طبقات بسیار زیر و مخفی جامعه است که با تعلیم و به جان هم انداختن سگ ها، سوداگری می کنند و نان ناحقی از این بابت می خورند.اما برای ستاره فوتبالی که میلیون ها دلار با اشاره ای به پایش می ریزند چگونه این جنایت قابل توجیه بود؟
جامعه آمریکا اما مایکل ویک را نبخشید و قانون و فشار افکار عمومی، این ستاره سگ کش فوتبال را راهی زندان کرد و همراه با زندان و ولنگاری و ندانم کاری همه ثروت و میلیون ها دلار پول او هم بر باد رفت و به ورشکستگی افتاد.
در دو سالی که مایکل ویک در زندان بود اما مردمان مهربان و آزاده، به یاری سگان اسیر این بازیکن روان پریشان شتافتند و این سگ ها را با خود بردند و با محبتی آشنا کردند که همه عمر از آن ها دریغ شده بود.
چندی پیش برنامه ای تلویزیونی از این سگ ها نشان دادند که چگونه عاقبت به خیر شده اند و به تلافی همه سنگدلی های اقلیتی روان بیمار، اینک چگونه محبت انسان های شریف را ارج می نهند و چگونه با بزرگواری همیشگی، بی مهری انسان را کاملاً از یاد برده اند. اما خود این مایکل ویک حالا از زندان آزاد شده، هر چند آزادیش مشروط است و باید در چارچوب نظارت قانون در هیچ موردی دست از پا خطا نکند.
و این بازیکن از زندان در آمده و ورشکسته تنها کاری که بلد است کار پر درآمد فوتبال است.اما آیا جامعه، آنهم جامعه سگ دوست آمریکا به این آسانی حاضر به بخشیدن اوست؟
آیا لیگ فوتبال آمریکائی NFL می تواند امیدوار باشد که دو سال زندان و خواری و خفت، مجازاتی درخور برای جرم مایکل ویک از دید مردم باشد، که در ورزشگاه های فوتبال او را بپذیرند و احیاناً برایش هورا هم بکشند؟ من که شک دارم.
بهر حال کمیسیونر NFL آقای راجر گودل بعد از چند ساعت صحبت با مایکل ویک و مطالعه و بررسی و مشورت های بسیار بالاخره اعلام می کند که مایکل ویک می تواند در NFL بازی کند، اما نه تا هفته ششم بازیها و زمانی که کمیسیونر متقاعد شده باشد که این فوتبالیست ۲۹ ساله نه فقط درس خود را آموخته باشد که درمانی برای بیماری خود یافته باشد که لذت بردن از آزار و شکنجه موجودی دیگر باشد.
با این همه و حتی بخشش NFL، اصل موضوع بخشش مردم و جهتی است که افکار عمومی آمریکا به آن سو کشیده شود.
در حال حاضرهر باشگاه فوتبال آمریکائی با این کابوس بالقوه دست و پنجه نرم می کند که آیا می توان امیدوار بود که این همه سازمان های مدافع حقوق حیوانات به این آسانی خاطره قساوت بی دلیل و از سر تفنن مایکل ویک را از یاد برده و او را بخشوده باشند؟ و آیا بستن قراردادی با این بازیکن در حکم فراری دادن تماشاگران آن باشگاه نخواهد بود؟
از آنسو نیز گفته می شود که باید به این آدم یک فرصت دیگر داده شود تا به جای سقوط بیشتر در قعر، خود را به قافله آدمیانی برساند که برای حیات و برای هر موجود زنده ای ارزش قائلند و نیکبختی آدم را در نیکبختی همه آدمیان و همه موجودات جست وجو می کنند.
آنچه فعلاً و تا امروز برای مردم آمریکا روشن نشده آن است که آیا مایکل ویک فی الواقع از عظمت خطای خود آگاه است؟ آیا به راستی نادم و پشیمان است؟ و یا از ناچاری اظهار ندامت می کند؟
افکار عمومی آمریکا، هنوز پاسخ روشنی برای این سوال نیافته است. مثل بنده.

۱۳۸۸ مرداد ۵, دوشنبه

آنگاه که اسم به فعل تبدیل می شود – روز یکصد و پنجاه و ششم

واژه تبدیل شدن اسم به فعل را من دفعه اول از زبان آگاه مرد همه دورانها، باک مینستر فولر شنیدم در کتابی از او به نام I seem to be a verb، (انگار که من یک فعل هستم) که در سال ۱۹۷۳ منتشر شد. اما تا این زمان و تا وقتی که نوشته کوتاهی را از معلمی در نیویورک نخوانده بودم این مفهوم را چنین آشکار احساس نکرده بودم.
این معلم دبیرستان در روزنامه Huffing Post توضیح می دهد که چگونه واژه عامیانه و من درآوردی مثل Going Iranian یا «براه ایرانی رفتن» با باری مثبت در فرهنگ عامیانه مردم آمریکا جا باز می کند.
این معلم آمریکائی می نویسد: اخیراً یکی از شاگردان مدرسه در مقابل ناظم مدرسه که همه شاگردان از او شدیداً حساب می برند ایستاد، کاری که تقریباً هرگز سابقه نداشت. وقتی این شاگرد درخواستش برای آنچه که می خواست پذیرفته نشد، یکی دیگر از شاگردها گفت بیائید باهاش ایرانی بشیم. منظور او سازمان دادن اعتراض بود علیه ناظمی که حرف حساب به گوشش نمی رفته.
او می نویسد از آن به بعد این شاگردان از کلمه «ایران» به عنوان یک فعل برای هر تغییری که خواستار آن هستند استفاده می کنند و ایران از حالت اسم به فعل تغییر پیدا کرده است و در این فرهنگ عامیانه «فعل ایران» یعنی در مقابل قدرت حاکم ایستادن. این معلم می گوید در حالیکه من کمتر توانسته ام توجه شاگرد مدرسه ها را به آنچه در دنیا می گذرد جلب کنم، این برداشت و رویکرد آنها از نام «ایران» برایم در حکم جایزه بزرگی است.
او می گوید حتی آن شاگرد مدرسه هائی که کمترین میزان آگاهی از اخبار دنیا دارند از واژه «ایرانیان» به جای «تهور و شجاعت» در جملاتشان استفاده می کنند.
او می نویسد من نیز در این باور با شاگردان خود در توافق و تفاهم کامل هستم و آرزو داشتم من نیز چنین شهامت درونی همچون آنها را داشتم.
و باز دوست من این نیز حکایت دیگری است از آنچه پیشتر برایت نوشته بودم که دنیا و مردم دنیا پیوسته برای آنان که با تهور و آگاهی برای دستیابی به آزادی در مقابل قدرت حاکم می ایستند، احترام قائل است و همه تاریخ مملو است از این ستایش و احترام مردم و حتی همان قدرت های زورگو نسبت به آنها که در طلب ودیعه خداداد آزادی ایستادگی و پایمردی کرده اند با احترام نگریسته اند.
تبدیل شدن نام ایران به فعل شجاعانه در برابر حرف زور ایستادگی کردن آنهم در میان جمع شاگرد دبیرستانی های آمريکائی که همیشه به بی خیالی و بی خبری از دنیای برون از آمریکا اشتهار داشته اند، حکایت یک شبه ره صد ساله پیمودن قوم ایرانی است که سی سال شاهد آن بوده که به ناحق ازو تصویری برای دنیا ترسیم کرده بودند که آمریکائی و غیر ایرانی را که سهل است، من زاده و بزرگ شده در ایران را هم به شک می انداخت، که این چگونه قوم خشمگین و بی منطقی است که هیچ قانون بین المللی و هیچ حرف حسابی را قبول ندارد؟
و اینکه اگر این تندروی ها و تندگوئی ها مختص اقلیتی است که حکم ميراند و دم فرمانبر و مسلحی که حکم را به زور به خورد مردم می دهد آن اکثریت، آن اکثریت خاموش که مدعی است جزو اینان نیست کجاست؟
و آنچه در این سی روز و روزهای بعد آن از ایران و ایرانی دیده و شنیده شد، نشان داد که «ایرانی ها کجا هستند و کی هستند؟» تا جائی که نام ایران و ایرانی شدن در سرزمین هائی که معمولاً آنچنان توجهی به دنیا نشان نمی دهند، با باری مثبت، تبدیل به فعلی می شود که معنایش ایستادگی متهورانه در برابر زور است.
این گام بزرگ مردمی را هزار تا «اعترافات معروف تلویزیونی» نیز نمی تواند خنثی کند یا از بزرگی آن بکاهد.

۱۳۸۸ مرداد ۲, جمعه

یک اتفاق نه چندان ساده - روز یکصدو پنجاه و پنجم

یک اتفاق نه چندان ساده در هفته گذشته در شهر کمبریج ایالت ماساچوست و در جوار دانشگاه معروف هاروارد برای یکی از استادان آن دانشگاه رخ می دهد که اینک از حالت منطقه ای فراتر رفته و دارد به صورت نوعی مناظره ملی در می آید.
چهارشنبه شب در کنفرانس مطبوعاتی پرزیدنت اوباما با آنکه همه سؤالات درمورد برنامه بهداشت عمومی است اما خبرنگاری نظر اوباما را درمورد حادثه بازداشت و دستبند زدن به دست پروفسور Gates می پرسد.
رئیس جمهوری آمریکا پاسخ می دهد که من همه اطلاعات لازم را در این مورد ندارم که بخواهم قضاوت کنم ، اما می توانم بگویم که براساس آنچه همگی شنیده ایم، آنچه اتفاق افتاده در وحله اول هریک از ما را می تواند خشمگین کند و دیگر اینکه پلیس کمبریج با دستگیر کردن مردی در خانه خود و با علم به این که خانه متعلق به خود اوست، کار احمقانه ای را مرتکب شده است.
پرزیدنت اوباما به واقعیت آزاردهنده ای در جامعه آمریکا اشاره می کند که همان «پیش داوری منفی» جامعه در برابر سیاه پوستان و اسپانیش ها در آمریکاست. بنابراین حتی انتخاب خود اوباما برای بالاترین مقام این مملکت نمی تواند در حکم این باشد که همه تعصبات تبعیض نژادی و همین طور خشم آنان که پیوسته هدف این تبعیض ها بوده اند از میان رفته باشد.
حادثه اینطور اتفاق میافتاد. یک آدم بیکار که انگار زیاد فیلم های پلیسی تماشا کرده در محله خود سیاه پوستی میانسال را می بیند که سعی دارد در خانه ای را باز کند. این آدم بیکار و نه چندان با عقل اول نگاه نمی کند که آن که دارد سعی می کند در را بازکند، آدم نیمچه پیریست با عصا که ناسلامتی هم محله خود اوست و دارد در خانه خودش را باز می کند.
این شخص به جای آن که عقلش را به کار اندازد دست و زبانش را به کار می اندازد و زنگ میزند به پلیس که بیایید که یک نفر می خواهد به خانه ای در همسایگی ما دستبرد بزند.
پلیس هم سرجوخه Crowley ایرلندی تبار را با پلیسی دیگر به محل می فرستد و این ها هم میروند در خانه پروفسور Gates استاد برجسته دانشگاه هاروارد. پروفسور Gates استاد سیاه پوستی است که در منطقه از کفر ابلیس هم مشهورتر است و تازه از سفر چین برگشته و بعد از هفده هیجده ساعت پرواز و این فرودگاه و آن فرودگاه وقتی آمده در خانه اش را با کلید باز کند، در باز نمیشده بنابراین سعی کرده با زور در را باز کند که می کند و میرود داخل خانه.
و پلیس ها در میزننند و سؤال آنها از او اینست که آیا او صاحب خانه است و در اینجا اقامت دارد. اینجاست که کفر پروفسور Gatesدر میاید که اگر من سفید پوست بودم هم شما می آمدید و همین سؤال را ازش می کردید؟ و چرا من باید در خانه خودم به شما مدرک نشان بدهم که ساکن این خانه هستم.
پلیس ها هم که به اخلاقشان واردید، وقتی اونیفورم پوشیده باشند و اسلحه هم بسته باشند بعضی شان نوعی قدرت کاذب در خود می بینند، مثل همان قدرت کاذبی که فلان بچه بسیجی با حمل اسلحه بدست میاورد و کار بالا می گیرد. یعنی استاد دانشگاهی که حاضر نیست کوتاه بیاید چون در سن 59 سالگی و با سابقه درخشانی چون استادی دانشگاه هاروارد در شأن خود نمی بیند که این چنین مورد سؤال قرار گیرد. پلیس هم که کوتاه نمی آید و بالاخره هم پروفسور Gates را با دستبند میبرند به اداره پلیس و هرچند چند ساعت بعد آزادش می کنند اما اتفاقی نه چندان ساده رخ داد که صدایش را باید صبر کرد و شنید.
پروفسور Gates و بسیاری از رهبران سیاه پوستان آمریکا این حادثه را نمونه تراژدی بزرگی می دانند که سیاهان و اسپانیش ها هرروزه باید از آن بیم داشته باشند. از آن طرف سرجوخه Crowley می گوید که هیچ کار بدی نکرده که بخواهد معذرت خواهی کند و می گوید کافی بود پروفسور Gates کوتاه بیاید و ما برویم دنبال کارمان.
و Gates و دیگران برعکس می گویند چرا باید کوتاه آمد؟
بنابراین ما با حادثه ای روبرو هستیم که فقط خود حادثه نسبت و مقدمه ای دارد که آغازش می رسد به حکایت شرمبار برده داری و بعد تبعیض نژادی و بالاخره پیش داوری منفی نسبت به سیاهان. سرجوخه Crowley اما معتقد است که او مسئول پیش زمینه حادثه نیست و او تنها وظیفه خود را انجام میداده و رفتار منازعه جویانه پروفسور Gates او را وادار به دستبند زدن به او کرده.
و باز به جز این دو مورد و این دو موضع، مسئله کلی نحوه روبرویی پلیس با جامعه پیش می آید و این که چرا اونیفورم و اسلحه به آدمی نوعی شخصیت و قدرت کاذب می دهد که هرکس در برابرش سرخم نکند آن هم بی چون و چرا باید برای عبرت دیگران هم شده حسابش رسیده شود. و این که برداشت عمومی و نصیحت همگان به یکدیگر در اینجا اینست که بیخودی با پلیس جماعت سربسر نگذارید. و زمان آن فرارسیده که همین برداشت واقع گرایانه نیز به پرسش گرفته شود که چرا؟
و این که جامعه امروز که همه نهادها و مظاهرش عوض شده و دگرگون شده چرا در زمینه روبرویی پلیس و مردم در خم کوچه اول باقی مانده است.
جنجالی که برسر بازداشت پروفسور Gates براه افتاده را اما من به فال نیک میگیرم و این نگرش های زنگار تعصب گرفته باید تغییر میکرد مثل هراصل و هر برداشت نادرست و نابجای دیگر.

۱۳۸۸ مرداد ۱, پنجشنبه

فرهنگ مشترک ایرانی: آزادی خواهی – روز یکصد و پنجاه و چهارم

برایت نوشتم که رمزیست در این کلام آزادی، که با خود تحسین و احترام می آورد. احترام به مفهوم آزادی، احترام به آن که به آزادی رسیده و آزاد مانده و احترام به آن که استوار در طلب آزادی کوشیده است.
مثل وقتی که از نلسون ماندلا حرف می زنیم. مردی که در تلاش برای رسیدن به آزادی، آزادی قوم محروم و دربند تبعیض نژادی خود، بیست و پنج سال در زندان می ماند و دست آخر به اسطوره ای زنده تبدیل می شود که در ذلت و عزت پایبندیش به آزادی از او آزاده ای ساخته که کینه ورزی و انتقام جوئی در ذهنیت والایش بر خلاف بسیار تازه به قدرت رسیده ها، جائی ندارد.
انگار آن که رایحه دلپذیر آزادی را استشمام می کند به خرد و تقوائی می رسد که هیچ قید و بندی چون تعصب و کینه و حرص و آز را در سرزمین اندیشه و باورهایش راهی نیست. و چنین است که انسان، مال هر کجای دنیا که باشد، برای آنکه در طلب آزادی می کوشد، احترام قائل است و تحسینش می کند.
این همان احترام و تحسینی است که «ایرانی» امروز در سایه آنچه در این نزدیک به دو ماه به دنیا نشان داده، از آن بهره مند است و صد البته ارزان هم به دست نیامده است.
این احترام و تحسین دنیا را که امروز هر هنرمند مطرح دنيا را مثل مادونا، مثل بان جا وی، مثل شان پن به حمایت از ایرانی واداشته اما منحصر به احترام دنیا به ایرانی نیست و فراتر از آن، حکایت احترام ایرانی به ایرانی است. احترام به خویشتن، قبول داشتن خود و به دور انداختن عقده حقارتی که سی سال است ایرانی سربلند را گاه واداشته که سر به زیر اندازد.
این احترام و سربلندی دوست گرامی من با چهار صد و چهل و چهار روز گروگان گرفتن دیپلمات های آمریکائی، نیک می دانی که به دست نیامد. و برعکس شد.
این احترام و سربلندی دوست گرامی من با «میزنم، می شکنم، مشت به دهان می کوبم و یا مثلاً فتوای قتل سلمان رشدی» به دست نیامد و نیک می دانی که برعکس شد.
این احترام دنیا به ایرانی و احترام ایرانی به خود، با کیک زرد و پرتاب این موشک و آن موشک به هوا هم می دانی که به دست نیامد. سوزاندن پرچم این و آن و سر دادن شعارهای مرگ بر این کشور و آن سرزمین هم این احترام و شوکت امروز را نیاورد. گفته های افراطی این رهبر و آن مقام هم باز نیک می دانی کمکی به قضیه نکرد که هیچ، قوزی هم بالای قوز ایرانی ها گذاشت.
این احترام دنیا به ایران و مهمتر از آن احترام خود ایرانی به خود اما، اگر در این سی ساله به دست نیامد در این سی روزه آمد.
و آنچه در این سی روزه دنیا از ایرانی و ایرانی از ایرانی دید، باور و اعتقاد ایرانی به «آزادی» بود که هر بار ذهن فراموشگر دنیا آن را فراموش می کند و گاه خود ایرانیان نیز به این فراموشی مزمن گرفتار می شوند.
یادشان می رود که چگونه همین قوم ایرانی هزاران سال پیش اندیشه حقوق بشر و آزادی مذهب را داشته. یادشان می رود که یکصد و سه سال پیش و در زمانی که اندیشه مشروطیت به جای مشروعیت در ایران پای می گیرد در کشورهای همجوار که سهل است، در بسیار کشورهای پیشرفته امروز نیز این اندیشه، اندیشه ای نو و پیشرو محسوب ميشده است.
اما ایرانی امروز دریافته که حتی اگر حافظه کوتاه مدت دنیا هم گاه کم بیاورد و یادش برود او کیست، روزی، مثل امروز عطش آزادی خواهی و آزادگیش که به گمان من بزرگترین مشخصه فرهنگ ایرانی است بر همه این فراموشی ها چیره می گردد و دنیا یادش می آید که ایرانی راستین کیست و ایرانی نیز که هیچ رنگ تعصب قومی و زبانی و مذهبی و نژادی را قبول ندارد، یادش می آید، که فرهنگ مشترک هر ایرانی، نه این رسم و نه آن رسم و این لباس و آن لباس و این زبان و آن زبان و آن لهجه و این رنگ و آن نژاد که خاصیت آزادی خواهی اوست و بقیه حرفها قصه. مثل همین امروز.

۱۳۸۸ تیر ۳۱, چهارشنبه

اسپارتاکوس – روز یکصد و پنجاه و سوم

به روایت مورخان رم، اسپارتاکوس برده ای بود و گلادیاتوری در رم که در طلب آزادی، جنگی نابرابر را با بزرگترین امپراطوری آنزمان، امپراطوری رم آغاز و رهبری کرد. این جنگ که شورش سوم بردگان نام گرفته در سالهای هفتاد و سه تا هفتاد و یک پیش از میلاد رخ داد و در پایان آن سردار کراسوس با خدعه و نیرنگ این جنبش بزرگ آزادیخواهی را با حمایت سه لشکر بزرگ و تطمیع کشتی داران سیسیلی، درهم شکست و اسپارتاکوس را همراه با لشکری از اسیران، مصلوب کرد.
اما در پایان آنکه نامش باقی ماند و ستایش شد اسپارتاکوس و آنکه حتی در جامعه رم و تا این زمان نیز منفور باقی مانده کراسوس است.
حکایت اسپارتاکوس هر چند به صور مختلف و با تفاوت هائی با هم در طول این قرن ها گفته و نوشته شده اما آنکه نام او را در دنیای امروز بر زبان ها جاری کرد هاوارد فست (Howard Fast) آمریکائی بود که در سال ۱۹۵۱ سرگذشت اسپارتاکوس را به صورت کتابی درآورد که بر اساس آن «استانلی کیوبریک» یکی از نادرترین نوابغ سینما، فیلم همیشه در یاد اسپارتاکوس را در سال ۱۹۶۰ ساخت.
این فیلم که کمتر نظیری برای آن در تاریخ سینما می توان یافت، مجموعه ای بود از داستانی حماسی در حد کمال، هنرپیشگانی کم مانند همچون کرک داگلاس در قالب اسپارتاکوس، لارنس اولیویه در نقش کراسوس، جین سیموتز، پیتر پوسیتنف، جان گاوین، پیتر لافورد، تونی کورتیس و کارگردانی چون استانلی کیوبریک که آثار جاودانه اش همچون اودیسه فضائی سال ۲۰۰۱، دکتر استرنج لاو و راه های افتخار، گویای احاطه بی مانند او بر هنر هفتم است.
در صحنه ای فراموش نشدنی از حماسه اسپارتاکوس، آنگاه که کشتی داران و قاچاقچی های سیسیلی که توسط کراسوس خریده شده اند به اسپارتاکوس پیشنهاد می کنند که او و همسر باردارش را همراه با اطرافیان او از مهلکه خارج کنند و به جائی برند که چون شاهان زندگی کند، اسپارتاکوس حاضر به ترک دیگر بردگان نمی شود و به مقابله رو در رو با لشکر رم، پمپئی و لوکولوس می رود که از پیش سرنوشت این جنگ نابرابر مشخص است.
هزاران برده به قتل می رسند و هزاران نیز به زنجیر کشیده می شوند و کراسوس می آید تا از میان آنان اسپارتاکوس را بیابد تا برای عبرت دیگران به صلیبش بکشد. اما آنگاه که اسپارتاکوس بر می خیزد که بگوید من اسپارتاکوس هستم، آنتونیوس (تونی کورتیس) از کنارش بلند می شود و فریاد می زند من اسپارتاکوس هستم، و برده ها یکی بعد از دیگری فریاد می زنند من اسپارتاکوس هستم. آنچنان که انگار با فریاد خود سمفونی عظیم آزادی را متجاوز از دو هزار سال پیش در گوش کر کراسوس و لشکریان او سر داده باشند.
حکم کراسوس آن است که پس همگی را در طول جاده به صلیب کشند.
پایان فیلم و پایان حکایت البته حکایت امید و تعالی انسان است. زمانی که واری نیا همسر او که فرزند او را به دنیا آورده حکم آزادی او را در دست دارد، در جمع مصلوبان جاده اپیان، اسپارتاکوس را بر فراز صلیب در لحظات آخر زندگی می یابد و فرزندش را به او نشان می دهد که آزاد به دنیا آمده و آزاد خواهد زیست. و با چنین رویای به حقیقت پیوسته، اسپارتاکوس دیده از جهان می بندد تا در اسطوره های همه قوم ها و همه انسان های در جستجوی آزادی جاودانه شود.
جاذبه این حکایت برای من آن است که آنکه در راه آزادی و نه به سودای دستیابی به مقام و ثروت و از این قبیل جنگیده، پیوسته تحسین می شود حتی از سوی آن که آزادی را از او سلب کرده باشد.
می بینیم که نهاد زمانی معتقد به برده داری نیز خود امروز اسپارتاکوس برده شورشی را ستایش می کند و کراسوس را که برای بقای آن سیستم برده داری جنگیده و پیروز شده، منفور می داند. چرا؟
چگونه است که این همه سلطان و سردار و کشورگشاهای قد و نیم قد آمده اند و رفته اند، و مردم هم احیاناً از ترس القابی روی آنها گذاشته اند، اما نه آتیلا و نه چنگیز مغول و نه تیمور لنگ و نه اسکندر مقدونی و نه همه شاهان فاتح، نتوانسته اند ستایش پایدار مردم را برانگيزند و با همه جلال و جبروتشان به اندازه برده ای در طلب آزادی، اسپارتاکوس، جائی در قلب و حافظه جمعی انسان ها باز کنند؟
چه رمزی است در کلام آزادی و آن که در پی آن می رود؟
چگونه است که کلام آزادی و آن که در پی آن می رود این چنین احترام برانگیز بوده و هست و خواهد بود؟