۱۳۸۷ آذر ۲۱, پنجشنبه

کلينت ايستوود و حکايت نسلی رو به انقراض در آمريکا - روز چهاردهم


خوبی کار برای آدمهای کميابی مثل کلينت ايستوود آنست که هرگز نمی توان کاری از او را "آخرين هورای" او خواند، حتی اگر در اين زمان يعنی در ۷۸ سالگی او باشد.بنابراين من هم منظورم از "آخرين" فقط آخرين فيلم او تا اين لحظه است که خود هم بازيگری و هم کارگردانی آنرا انجام داده است.
فيلمی بنام Gran Torino و کاراکتر والت کوالسکی، آدمی از ميانه نسلی رو به انقراض در آمريکا، نسل خو کرده به ارزشهای قديمی و بدون تغيير خود، خو کرده به نسبت های جامعه خود، خو کرده به ادای وظايف ميهنی مثل رفتن به جبهه جنگ آنگاه که لازم بوده، خانه خود را قصر خود فرض کرده، نسل مغرور، نسل زحمت کش، که پنجاه سال را در يک کمپانی اتومبيل سازی بی وقفه کار کرده و بازنشسته شده، نسل امروز تنها مانده و بالاخره نسلی که کلام ممنوعه "نژادپرست" هم در قالب شخصيت او می گنجد.Gran Torino نام نوعی اتومبيل ساخت کمپانی فورد است که در سالهای ۱۹۶۸ تا ۱۹۷۶ توليد ميشد و جوانان قديم ميتوانستند در سريالهای تلويزيونی مثل Starsky & Hutch آنرا ببينند.Gran Torino ماشينی است که والت کوالسکی با دقت و وسواس در گاراژ خانه نظيف و تميز و همه چيز مرتب خود نگهداری می کند.
"والت کوالسکی" که از سربازان بازگشته از جنگ کره است و خود بسياری از آنان را در جنگ کشته است، حالا در محيط و در جامعه امروز آمريکا زندگی ميکند که همسايگانش را همان دشمنان از ديدگاه او حقير ديروز تشکيل ميدهند. و اين ضد قهرمان از هر يک از شخصيتهای فيلمهای گذشته نظير؛ مرد بی نام، بخاطر يک مشت دلار، يا هری کالاهان در Dirty Harry، يا ويل ئونی در بخشش ناپذير، چيزی با خود دارد که شايد همان "صداقت با خويشتن" باشد و در خود نگريستن.و بالاخره روی خط باريک حائل ميان قهرمان يا ضد قهرمان، راه را برگزيدن.
وقتی روزنامه نگاری از او پرسيده بود آيا نگران نيستی که با ايفای نقشی مثل والت کوالسکی ضد بيگانه، سر و صدای عده ای را از هر دو سو بلند کنی، کلينت ايستوود با نيم لبخند معروف و صدای آرام و نجوا مانند خود جواب ميدهد؛ وقتی سنت از ۷٠ گذشت ميترسی چکارت کنند؟Gran Torino را کلينت ايستوود در فاصله ماههای ژوئن تا اکتبر بپايان رساند و شايد زمانی بهتر از اين برای ساختن چنين فيلمی وجود نداشته باشد. زمان نشان دادن آمريکای امروز که مردمش سياهپوستی را با اکثريت قاطع برای بالاترين مقام، رياست جمهوری، انتخاب می کنند، و همزمان در لايه های آن والت کوالسکی ها نيز هستند، که پاره ايشان دريافته اند و درميابند که برای خويشتن تصحيح کردن، هيچ زمانی دير نيست.
ارسال به دوستان نسخه چاپی

آنان که می پندارند فردايی در کار نيست - روز سيزدهم




گزينش سناتور اوباما و سناتور بايدن در انتخابات رياست جمهوری امسال آمريکا، عملا ۲ کرسی سنا را در کنگره آمريکا خالی کرده است.قانون آمريکا در چنين مواردی که سناتور يک ايالت به دليلی در ميانه دوره خود، از خدمت باز بماند، به فرماندار آن ايالت قدرت ويژه ای می بخشد که برای مدت باقی مانده، سناتوری را برای آن ايالت تعيين کند. يعنی در حقيقت يک پست انتخابی تبديل می شود به يک پست انتصابی.اين قضيه پيوسته بحث انگيز بوده و صحبت سر آن است که آيا اصولا رواست که سرنوشت پستی به حساسيت پست سناتور يک ايالت در آمريکا به وسيله يک نفر تعيين شود؟آنچه در ايالت ايلينوی رخ داد و دستگيری فرماندار آن ايالت «راد بلاگويويچ» که ظاهرا کرسی خالی شده توسط سناتور اوباما، رييس جمهور منتخب آمريکا را وسيله کسب پول و قدرت ساخته و در حقيقت آن را به مزايده گذاشته بود بی شک استدلال آنان را که مخالف اين اصل جايگزينی «انتصاب» به جای «انتخاب» هستند تقويت می کند و شايد سرآغازی شود برای تغيير و تبديلی در اين بند قانون.دادستان آمريکا، پاتريک فيتزجرالد، ديروز به هنگام اعلام خبر دستگيری بلاگويويچ، که ظاهرا سالها پليس فدرال آمريکا او را زير نظر داشته گفت؛ "اعمال بلاگويويچ، لينکلن را در قبر می چرخاند." اشاره دادستان آمريکا به پرزيدنت آبراهام لينکلن بود که او نيز سياستمداری از ايالت ايلينوی بود و اينک به عنوان يکی از بزرگترين روسای جمهوری آمريکا و مدافعين بزرگ حقوق مدنی در اين سرزمين به حساب می آيد.اما بياييد از خودمان بپرسيم چرا؟چرا آدمی به قدرتمندی فرماندار يک ايالت، آن هم ايالتی مثل ايلينوی که در قلب آن شهر شيکاگو می درخشد، آن چنان رفتار می کند که انگار فردايی در کار نيست و همين امروز بايد از هر موقعيت و فرصت به حد اعلا سوءاستفاده کرد؟چگونه است که همين آقای بلاگويويچ، با آن که احساس می کند به او شک برده اند و احيانا زير نظر است، باز هم اين چنين بی محابا روی پست مقدسی مثل کرسی نمايندگان مردم، معامله می کند و آن را به مزايده می گذارد؟من نمی دانم در ديگر نقاط دنيا واکنش مردم در قبال اين نمونه سوءاستفاده از قدرت چگونه است، اما می دانم که در اين مملکت مردم از اين قضيه دست بردار نخواهند بود.و شايد، شايد اين نيز آنان را گامی پيشتر در راه آزادی های مدنی پيش برد. و باز عدو سبب خير شود و هر صاحب منصبی از اين پس به هنگام سوءاستفاده از قدرت يا نيت آن، يادش بيايد که در عصر کنونی اطلاعات، برای يافتن و کيفر هر خطا، دير و زود وجود دارد اما سوخت و سوز خير.

۱۳۸۷ آذر ۱۹, سه‌شنبه

از سگها و آدمها - روز دوازدهم


در ميانه امواج خبرهای جنگ و کشتار و زد و خورد و زد و بند سياست و عداوت و شرارت و ديگر مخلفات آن، خبرهايی که «تو» را وا می دارد از خود بپرسی اين چه دنيايی است که ما در آن هستيم؟ و چه دنيايی است که برای خود ساخته ايم؟
خبرهای خوب هم فراوان است، اما از آنجا که «ما» برای خبر خوب ارزش قايل نيستيم، کمتر جزو خبرها در می آيد و در حاشيه می ماند.چرا؟
تا به فکر پاسخ چرای اول هستيم بشنويم از اين حادثه.
بعد از ظهر جمعه گذشته، همين دو سه روز پيش، در همين يک قدمی جايی که من نشسته ام، در ايالت ويرجينيا، سه تا بچه، يک بچه سه ساله آدم و دو بچه چند ماهه سگ از غفلت دايه استفاده می کنند و می زنند بيرون، دنبال چه اکتشافی خدا می داند!رهبر گروه، بچه آدم، و بچه سگها به دنبال او در اين هوای چند درجه زير صفر اينجا و جنگل روبرو.ناپديد شدن بچه سه ساله همه مردم منطقه را به جستجوی او وا می دارد و اين جستجو در تمامی شب يخ بندان بی نتيجه ادامه می يابد.تا بيست و يک ساعت بعد، روز شنبه، که بچه را کنار تنه يک درخت، صحيح و سالم پيدا می کنند و اولين حرف او اين است که دو تا بچه سگی که با او بودند تمامی شب با حرارت بدن خود، او را گرم و زنده نگاه داشتند.
حالا حکايت اين سه بچه را بگذاريد جلو «سگ آزارها» و «سگ ستيزها» که از هر حکايت و روايت جاهلانه عصر حجر برای آزار اين نزديک ترين دوست آدم استفاده می کنند.وقتی به حکايت سگها و آدمها می رسيم، به جای گوش کردن به اين و آن و «دکتر بعد از اينها» و غيره، همين امروز نگاه کن به وضعيت و حالت های افراد دو خانواده که می شناسی، آن که سگ دارد و آن که ندارد. اخلاق و روحيه اين دو خانواده را با هم مقاسه کن، آن وقت شايد پاسخ را بيابی، که در وجود اين موجود سری است نهان و انگار در اين نظام طبيعت ما قدرتی است بر عهده او که شعله عشق و محبت از ياد رفته در ميان انسان ها را نگاهبانی کند و به يادشان آورد.
من اين را که پيشتر هم گفته ام با اجازه تو تکرار می کنم که وضعيت مردم را در اجتماعات به اصطلاح «سگ ستيز» ببين و مقايسه کن با وضعيت زندگی و رفاه مردم در اجتماعات «سگ پذير». تفاوتشان را ببين از کجاست تا به کجا

حکايت «واترگيت» - روز يازدهم


«تو» حسين از دوبی پيشنهاد می کنی که در هر فرصتی که پيش آيد، قلم بدست به پاسخ يک «سئوال» بپردازد و خود تو يک سئوال کوتاه مطرح کرده ای که از سال ۱۹۷۲ تا کنون، يعنی ۳۶ سال ميليونها مطلب در مورد آن نوشته شده و صدها فيلم مستند و ده ها فيلم داستانی ملهم از آن ساخته شده است.
می پرسی جريان «واترگيت» چه بود؟
اجازه بده با هم سری بزنيم به Google 
تحت عنوان واترگيت و نيکسون يک ميليون و هفتصد هزار منبع موجود است. تحت عنوان هتل واترگيت ۴۵۴ ، تحت عنوان گلوی عميق  ( منبع مخفی درز خبرها از کاخ سفيد) ۶۵ هزار و خلاصه تا بی انتها
اما اسکلت داستان از اين قرار است که در ۱۷ ژوئن ۱۹۷۲، پنج نفر که در ساختمان واترگيت در شهر واشنگتن دی سی، شبانه به داخل مرکز کميته ملی حزب دموکراتيک شبيخون زده بودند، دستگير شدند.
اين حادثه سرآغازی شد برای پايان رياست جمهوری ريچارد نيکسون که در انتخابات رياست جمهوری همان سال با اکثريت قاطع برای دومين دوره برگزيده شد.
تحقيقات FBI به کميته های تحقيقاتی در مجلس نمايندگان و همچنين سنای آمريکا کشيده شد و آشکار شدن بسياری از «قانون شکنی ها» توسط کسانی که خود می بايست مجری قانون در اين مملکت باشند. از جمله استراق سمع در ستاد انتخابات حريفان سياسی و همين طور مخالفان سياسی در سطحی گسترده، خرابکاری، رشوه، و به طور خلاصه «سوء استفاده از قدرت».
پرزيدنت نيکسون در آغاز ماجرا، هر نوع اطلاعی از اين عمليات را انکار کرد اما طی دو سال روز به روز بر شواهد و مدارک حاکی از آگاهی او و حلقه محارم از ماجرا افزوده شد. از جمله اين مدارک نوارهای ضبط مکالمات روزانه رييس جمهوری بود که با حکم ديوان عالی کشور به مامورين ويژه تحقيق سپرده شد.
و بالاخره رييس جمهور، ريچارد نيکسون، در تاريخ نهم اوت سال ۱۹۷۴ زير فشار شديد و استيضاح قريب الوقوع از سوی مجلس نمايندگان از مقام خود استعفا داد و رياست جمهوری به معاون او، جرالد فورد، رسيد که در اولين اقدام او را مورد عفو قرار داد. که اين هم جنجال های بسيار در پی داشت.
اين پايان کار نيکسون به عنوان رييس جمهوری آمريکا بود، اما پايان «واترگيت» و درسهای تاريخی آن نبود.
به طور خلاصه واترگيت نشان داد که به دست آوردن قدرت شايد آسانتر از نگهداری آن و استفاده مشروع از آن باشد.
هر چند «واترگيت» به عنوان بزرگترين جنجال سياسی آمريکا معرفی شده است اما «واترگيت» نقطه عطف و سنگ بنای روزنامه نويسی و ژورناليسم مدرن در آمريکا به حساب می آيد. چرا که در حقيقت اين روزنامه نويسان آمريکا بودند که اجازه ندادند ماجرای واترگيت در معاملات و زد و بندهای سياسی کمرنگ شده و به فراموشی سپرده شود و اينکه روزنامه نويس آمريکايی با واترگيت گام بر پله ای فراتر گذاشت که در آن هيچ حاشيه امنيتی برای هيچ خطاکاری در هر پست و مقامی وجود نداشت.
در گرماگرم جنبش روزنامه نگاران آمريکايی، Dan Rather خبرنگار CBS که در آن زمان با پيگيری ماجرای واترگيت و ارتباط آن با کاخ سفيد داشت به شهرت میرسيد، در يک مصاحبه مطبوعاتی با پرزيدنت نيکسون، وقتی می خواست از رييس جمهوری سئوال کند، همه برايش کف زدند.
نيکسون به شوخی و جدی با اشاره به کف زدن ها گفت آقای رادر آيا داری برای انتخاب شدن در جايی فعايت می کنی؟
پاسخ تاريخی دن رادر اين بود: «خير آقای رييس جمهور، شما چطور؟»

۱۳۸۷ آذر ۱۸, دوشنبه

Mahtab Farid writes in:
http://washingtontehran.blogspot.com/
about her experience at Voice Of America
Where is the father of public diplomacy voice to Iran?
Many thanks Mahtab jaan.

قلم بدست - روز اول


پنجشنبه آينده که بيايد، يعنی روز شکرگزاری در آمريکا، سابقه حضور و خدمت من در صدای آمريکا، و در جوار شما اگر نه در حضورتان، به بيست و نه سال خواهد رسيد.
حالا اگر مثل ليوان نيمه آب به اين داستان نگاه کنم، از يکسو نشانه آن است که سابقه خدمت من به بلند مدت رسيده و اگر به عنوان ليوان نيمه خالی نگاهش کنی، معنايش آن است که بنده هم روزگاری دراز را پشت سر گذاشته ام و کوله بار سالهای دراز را دارم با خود حمل می کنم.
اما من نه قضيه را به عنوان ليوان نيمه پر و نه ليوان نيمه خالی می بينم. برای من اين حکايت، حکايت ادامه زندگی است، و مداومت و پيوستگی آن در روالی که انگار نه اختياری و شايد جبريست.
چرا که زندگی کاری من، از روزنامه نويسی گرفته تا فيلمسازی و بالاخره راديو و بعد هم تلويزيون، انگار پيوسته با «تو» پيوند يافته که چهره ای داری از مجموعه ميليون ها چهره و حضوری داری که همه جاست، از دورترين نقطه دور اين عالم تا نزديک ترين و بی فاصله ترين نقطه با من. در قلب من.
بر همين منوال در اين ستون هر روزه و اين بار در اين دنيای مجازی CYBERSPACE از من خواهی شنيد و من هم از «تو». اسم اين صفحه را هم می گذاريم قلم بدست، اما اگر اسم بهتری به نظر تو رسيد، آن هم قابل تغيير است. اصل قضيه پيوستگی و ارتباط من و «تو» هست؛ من که از آن گريزی ندارم، «تو» را نمی دانم.
از پندار و اوهام تا واقعيـت - روز دوم
از احمدرضا بهارلو 25/11/2008
اين صدای آمريکا، اسمش به خودی خود باری با خود دارد که مجموعه ای است از پندارها، اوهام و ابهام و اندکی نيز واقعيتها، نه فقط برای آنها که در ايران به اين صدا گوش می کردند و امروز می بينند و نه فقط برای ايرانی های غربت نشين و امروز ساکن در هر گوشه اين عالم، بلکه حتی پاره ای وقتها برای خود ما که واقعيت هدف و ماموريت ما در اين سازمان که بودجه اش از سوی دولت آمريکا تامين می شود، اما بايد به اصول منشور صدای آمريکا پايبند بماند چيست؟اين منشور که سند استقلال و افتخار صدای آمريکاست در سال ۱۹۷۶ به همت روزنامه نگارانی در صدای آمريکا تهيه شد و از تصويب کنگره گذشت و به توشيح رياست جمهوری آن زمان، پرزيدنت جرالد فورد، رسيد که از آوازه و شوکت روزنامه نگاری در آمريکا پس از واترگيت، برای استقلال و شوکت صدای آمريکا به عنوان يک سازمان خبری و نه يک سازمان تبليغاتی بهره گرفتند و منشور صدای آمريکا را نگاشتند.اين منشور بر اصول اوليه ژورناليسم، يعنی بی طرفی و گزارش بدون کم و کاست خبر قابل تاييد تاکيد می کند، اما همزمان جای ابهامی باقی نمی گذارد که هدف از ايجاد اين سازمان، برآوردن منافع دراز مدت آمريکا است.اين همان نکته ای است که بسياری از منتقدان صدای آمريکا، به محض برخورد با آن مثلا مچ گيری می کنند که ببيند خود اينها معترفند که در جهت منافع آمريکا کار می کنند.
در طول اين سالها، پاسخ بنده پيوسته اين بوده که هيچکس نمی تواند انکار کند که صدای آمريکا در جهت منافع دراز مدت آمريکا به وجود آمده است و فعاليت می کند. اما اصل قضيه اينجاست که منافع دراز مدت آمريکا به عنوان سرزمينی که بر اساس حکومت مردم بر مردم و پايبندی به آزادی و استقلال هر انسان بنا نهاده شده، در تضاد با منافع دراز مدت هيچ ملت صلح جو و آزادی خواهی در جهان نيست.و آمريکا، فقط دولت آمريکا نيست که هر چهار سال يک بار، با رای مردم، افرادش عوض می شود. آمريکا مجموعه ايست عظيم از انسانها و نهادهای گوناگون، که هر کس و هر نهاد، سهم و جای خودش را در اين مجموعه دارد و دولت نيز به همچنين.
آيا ما در صدای آمريکا پيوسته بر اساس مبانی اين منشور، پيش رفته و عمل کرده ايم؟ احتمالا خير.اما عيب کار را نه در اساس اين نهاد که بايد در اين گونه موارد، در «خود» جستجو کنيم.
اين مطلب را برای يکی از دوستان خود ايميل کنيد از اينجا چاپ کنيد