۱۳۸۷ اسفند ۱۶, جمعه

روزی که نه جشن بلکه يادآور مصيبت است – روز شصت و هفتم

روز هشتم مارس، که بنام روز بين المللی زن، نامگذاری شده و مثلأ قرار است يک جشن جهانی باشد، ريشه و آغازش از آمريکا بوده، اما من در جائی، روزنامه ای، تلويزيونی در آمريکا، نشانی از اين چنين جشنی، آنهم در حد جهانی نمی بينم. و چرا؟
روز هشتم مارس سال ۱۸۵۷، يکصد و پنجاه و دو سال پيش، در شهر نيويورک گروهی از زنان کارگر در يک کارگاه بافندگی بخاطر شرايط بد کار و دستمزد، دست به اعتراض ميزنند و در مقابل، نيروهای پليس (به سبک آقايان و خانمهائی که معرف حضورتان هستند) به اين زنان حمله ميکنند و تار و مارشان ميکنند. اما اين حادثه بجای خاموش کردن صدای معترضين تبديل به سراغازی ميشود برای اعتراض و راهپيمائی های سالانه ای که بعد از آن برگزار ميشود که اوج آن در هشتم مارس در سال ۱۹٠۸ در همين شهر نيويورک صورت ميگيرد که يک جمعيت پانزده هزار نفری زنان در اعتراض به دستمزد کم و نداشتن حق رأی دادن، به راهپيمائی ميپردازند.
نمی خواهم سرت را با تعقيب اين داستان درد آورم، بنابراين يکراست ميرسيم به امروز، که من در اين آمريکا، و در رسانه هائی که نگاه ميکنم، اثری از چنين روزی، يادآوری و يا جشنی بعنوان روز زن نمی بينم.
چرا؟ ظاهرأ انگار سوار از پياده خبر ندارد و سير از گرسنه.
فراتر از آن، در آمريکا، روزی و تعطيل و سالگردی برای سوگواری و ذکر مصيبت برگزار نميشود و هر روز مخصوص و هر تعطيل سالانه بهانه بزرگداشت و جشنی است، در حاليکه خود اين نام "روز زن" بار مصيبتی با خود دارد که "مردانِ مردی پيشه نکرده" در پناه کلماتی مثل رسم و مذهب و مسلک و عرف و ازين قبيل بر سر "همراهان زندگی" خود در ميآورند و يا آنگاه که ستم جاهلين را بسبت به زنان می بينند، رو بسوی ديگر می کنند و مدعی هم هستند که آزادمنش هستند، اما آزادمنش شرط و شروطی.
روز مادر، يعنی روز بزرگداشت مادر، بياد او بودن و با او و يا اگر ديگر نيست، با ياد او جشن گرفتن. روز پدر، بزرگداشت و جشن تجليل از نيمه ديگر خانواده است. روز عشق، باز يادآور و جشن عشق است. اما روز زن چيست؟ جشن است؟ بزرگداشت است؟ اگر بود که ايکاش بود، و اگر جا داشت که آدم امروز بيايد و به کمال و بجائی رسيده باشد که ادعا کند که با زن و مردش در خوشی و ناخوشی يکسان رفتار ميکند، امروز جشن و روزی بهمين نام در آمريکا هم برپا بود. اما "روز زن" در وجدان هر انسان مدعی انسان بودن، تنها يادآور قصور مردان و همينطور قصور زنان در پايه گذاری خشت اول زندگی است.
"روز زن" در وجدان هر انسان بيدار امروز، روز غفلت و سرکوب و جهالت هزاران سالانه است. و معلوم است که آدم دليلی نمی بيند برای غفلت خود، برای سرکوب کردن و جهالت خود بيآيد و جشن و سرور برپا کند.
نه مرد متوسل به زور شده، نه مرد ناتوان از مقابله با زورگوئی به زنان، دليلی برای دست افشانی و پايکوبی نمايشی دارد و نه زن زور شنيده.
بنابر اين با اجازه تو، اين کلمه "جشن" را از جلو اين "روز" برداريم عجالتأ معقول تر است.
اما من و تو با قبول برداشتن کلمه "جشن" از جلوی "روز زن"، در حقيقت می پذيريم که کاری بايد پيشه کنيم، کارستان.
من و تو با پذيرش اين قصور هزار ساله انسان، حداقل بخود اين وعده را دهيم که نه زبانی و در مهمانی ها و بخاطر به به شنيدن ها، که با درايت و مسئوليت پذيری شايسته يک انسان، از بار سنگين اين "شرم بزرگ" انسانی بکاهيم تا جائی که روزی از روزهائی که ميآيند، جرأت آنرا بيآبيم تا اين پيشوند "جشن" را که از جلو روز زن برداشتيم، دوباره به آن بيافزائيم.

۱۳۸۷ اسفند ۱۵, پنجشنبه

سايبرنتيک مجموعه ای از علم ها برای سهولت کار من و تو – روز شصت و ششم

سايبرنتيک (Cybernetic) علميست، چندين علمی مثل سينما که هنريست مجموعه هنرها، که از علم سخت افزار کامپيوتری تا رياضيات و فلسفه جامعه شناسی و روانشناسی مردمان را نيز در کليت خود جا داده است. در دهه ۱۹۷۰ زمانی که انسان ساده لوحانه پنداشت که بروزگاری رسيده که ديوارهای تعصب و جهل و جهل پذيری را در هم شکسته است، "سايبرنتيک" بعنوان مشکل گشای بسياری از علوم که به تنهائی قادر به حل "معضل" روبروی خود نبودند، جانی تازه گرفته و در غرب و حتی شرق دنبال ميشد. واژه ای که در آن زمان از سوی آقای باقر پرهام در ايران برای ترجمه سايبرنتيک بکار رفت، کلام زيبای "عرفان صنعتی" بود که بُعد گسترده ای از دانش بيکران سايبرنتيک را در بر ميگرفت.
اما در غرب در يک تعريف ساده و نه آنچنان علمی، روش سايبرنتيک برای حل مسائل به اين ترتيب تعريف ميشود که از يک مدل کامپيوتر ساخته دست انسان و عملکرد و واکنش های اين کامپيوتر، انسان به عملکرد و واکنش ها در ماهيت های ديگر و يافتن راه حل ها برای معضلات پيچيده در ديگر علوم بپردازد، و از جمله يافتن مسائل و مصائب انسان منفرد و يا جامعه متشکل از انسان ها.
حالا اجازه بده امروز من و تو يک تمرين کوچک در کارآئی سايبرنتيک انجام دهيم.
وقتی روی کامپيوتر خود، داری روی نوشته ای، پروژه ای کار ميکنی، در کامپيوترهای مدل های قديمی تر بايد مرتبأ و هر از چند دقيقه ای آنچه را انجام داده ای Save ميکردی، يعنی حفظ آن در گوشه امنی از Hard Disc کامپيوتر که يکباره با اختلالی ناگهانی پاک نشود و ناچار نشوی برگردی به آغاز کار و دوباره شروع کنی.
در کامپيوترهای مدل های جديدتر اين Save معمولأ بطور اتوماتيک انجام ميشود، با اين همه برای پروژه هائی مثل فيلم و تصوير و رنگ هميشه بايد اين دکمه جادوئی Save را فشرد و از خطر احتراز کرد.
خوب حالا ميرسيم به بنده که فرضأ در کارهای معمول روزانه، گرفتار کم حواسی شده ام. قلمم را کجا گذاشتم؟ زير کتری را خاموش کردم يا نه؟ اين عينک که الان دستم بود کجاست؟ قرصم را خوردم يا نه؟ کليدم را کجا گذاشتم؟
و تمام وقت روزانه من در اين صورت صرف اين دور باطل گشتن و دنبال اين هدف های کوچک بودن ميشود. اين را ميگويند گرفتاری با Short term memory يا "حافظه کوتاه مدت"، که همراه با گذر عمر و بالا رفتن سن و سال بهر حال ميآيد، آنهم در عصر مملو از اطلاعات که گاه حافظه کوتاه مدت ما قدرت جذبش را ندارد.
حالا بيائيم و همين روش Save کامپيوتر را در مورد خود انجام دهيم. به اين ترتيب، قلم را که روی ميز ميگذارم، روی دکمه Save فشار ميآورم و ميگويم، قلم را روی ميز گذاشتم. وقتی زير کتری آب را خاموش کردم، به خود ميگويم؛ زير کتری را خاموش کردم يعنی Save . اين عينک که الان بدست دارم ميگذارم در اين کشو Save . قرصم را خوردم، بله Save .
اين تمرين ساده و بی خطر و بدون هزينه را لطفأ تو هم انجام بده و نتيجه را بمن بگو. کاری که من و تو کرديم يک تمرين ساده سايبرنتيک بود که احتياج به کلمات سخت و علمی هم نداشت.
اما يک توضيح، اگر روزی به جائی رسيدی که خدای ناکرده از خود پرسيدی کليدم کجاست؟ و بعد ندانی اصلأ "کليد" چيست، بايد بروی سراغ يک متخصص که اين کامپيوتر ديگر با يک Save ساده کارش سر نميگيرد.

۱۳۸۷ اسفند ۱۴, چهارشنبه

آیا ما به تقویم نگاه خواهیم کرد؟ روز شصت و پنجم

در آمریکای امروز، یعنی آمریکای درگیر با بزرگترین رکود اقتصادی سالهای مدید، آنچه آشکار است اینکه هر سرمایه گزار و هر واحد اقتصادی راه و رسم دست به عصا را پیشه کرده و مصرف کننده هم صد البته از ترس آینده راه و رسم کمتر دست به جیب شدن را.
در همین اقتصاد که بازار سهام هر روز پا به نشیب تازه تری می گذارد، که شرکت اتومبیل سازی فورد ۴۸ درصد فروش اتومبیلهایش نزول کرده و بقیه هم روزگار بهتری ندارند، و بانکها و نهادهای مالی یکی پس از دیگری در سراشیب می افتند، اما نهادهای ورزش حرفه ای که در راس آنها لیگ فوتبال NFL نشسته و با فاصله ای نزدیک از سوی لیگ NBA بسکتبال حرفه ای و MLB لیگ اصلی بیس بال و باز با اندک فاصله ای از سوی NHL لیگ ملی هاکی و بعد لیگ ملی فوتبال (ساکر) تعقیب میشود، کمتر نشانی از رکود اقتصادی، حداقل در ظاهر امر نشان میدهند.
در همین اقتصاد ظاهرا راکد، در همین هفته گذشته تیم فوتبال آمریکایی Redskins از شهر واشنگتن، آلبرت هانیزورث، یک بازیکن «تیم دفاع» را با قراردادی معادل یکصد میلیون دلار میخرد و دو بازیکن دفاع دیگر را نیز به تیم اضافه میکند به بهای حدود ۸۵ میلیون دلار و این گونه هزینه کردن برای بازیکنان در مقیاس چندین میلیونی منحصر به یک تیم و حتی یک لیگ ورزشی نیست که خبرهای قراردادهای ازین گرانتر را در لیگهای بیس بال و بسکتبال آمریکایی حتی بمیزانی بالاتر می شنوید.
بنا بر این باید بازدهی در کار باشد که تیمها که همگی مستقل و بخود وابسته اند چنین هزینه هایی را تقبل میکنند. شاید نمونه روشن این بازده، تبلیغات تلویزیونی سوپربال بود که شبکه NBC هر سی ثانیه تبلیغ را سه میلیون دلار بفروش رساند.
اما در همین واحدهای همچنان پولساز هم آنزمان که زنگ های خطر رکود اقتصادی بصدا در میاید، مدیران این واحدها بفکر صرفه جویی میافتند و در این صرفه جویی یقه اولین کسانی را که میگیرند، آدمهای معمولی هستند که برای این واحدها کار میکنند.
همین تیم پولساز و خراج Redskins واشنگتن، که حاضر است یکصد و هشتاد وپنج میلیون، هزینه تنها سه بازیکن کند، در هفته های اخیر چند ده نفر از کارمندان و کارکنان خود را در همه بخش های فعال تیم برای صرفه جویی از کار برکنار کرد. روشی که هر کدام از واحدهای اقتصادی در اولین قدم صرفه جویی در پیش میگیرند. بیکار کردن کارگر و کارمند.
این روش بیکار سازی از یکطرف نشانه پاس دادن «مشکل» به بخشی دیگر از جامعه است (چون بهرحال این گروه بیکار شده باید در همین جامعه نان بخورد) و از سوی دیگر بگمان من شاید نشان دهنده آنست که مدیران امروز آنچنان آگاهی از آنچه بر آن مدیریت میکنند ندارند که برای صرفه جویی در یک واحد اقتصادی، نقطه های اسراف و هزینه غیر لازم را بدرستی شناسایی کنند و ازین اسراف ها و هزینه ها بکاهند، بجای آنکه با بیکار سازی گروهی دیگر و افزودن آنها به جمع بیکاران جامعه، خود را در کوتاه مدت خلاص کرده و بر حجم مشکل کلی جامعه بیافزایند.
شاید دنیای متحول قرن بیست و یکم بالاخره باید روزی بخود آید و «تقویم» را نگاه کند که سال نهم از قرن بیست و یکم را داریم طی میکنیم، که مدیریت و روش های مدیریت سالها و قرون گذشته در دنیای جهانی شده امروز باید خود را با تفکر و تصوری تازه برای مواجهه با مشکلات مجهز سازد.
و در این تفکر و تصور نو، باید «آدمها» گرانبهاترین عنصر هر واحد اقتصادی بحساب آیند و صرفه جویی ها نه «از آدمها» بلکه «برای آدمها» صورت گیرد.

۱۳۸۷ اسفند ۱۳, سه‌شنبه

سطحی خوانی روشنفکرانه – روز شصت و چهارم

مک ران که قطعا اسمی مستعار اینترنتی است و «تو» نیستی، به من یادآوری میکند که دیدگاه و قلمی بسیار سطحی دارم، چرا که بگفته او «نگاهتان به سرمایه دار و انتظاری که از ایشان دارید به واقع مضحک است. شما و مرادتان آدام اسمیت توقع دارید سرمایه دار از منافع دراز مدت خود بسود جامعه بگذرد؟»
مک ران سپس به ادبیات اوایل قرن بیستم برمیگردد و اینکه، «سرمایه دار در رقابتی وحشتناک با هم نوعان خود و در تقابلی تام با جامعه تا توان دارد ثروت جامعه را بسوی خود میکشد و جامعه را بسمت اضمحلال میبرد...» بعد هم میگوید حداقل نگاه کنید برفتار کشورهای اروپا و همین اوباما که سعی دارند سرمایه داری را کمی قانونمندتر سازند.
حالا من از تو میخواهم قضاوت کنی که من چه گفته ام و مک یا مک ران چگونه برداشت کرده، یا اصلا زحمت خواندن بخود داده یا نه.
در یادداشت روز پنجاه و دوم که حی و حاضر است و میتوانی در همین سایت دوباره آنرا بخوانی زیر عنوان «نیمه گمشده اندیشه آدام اسمیت» من نوشته ام که دنیای سرمایه گذاری امروز قسمت تئوری «سرمایه ملت ها» را چسبیده و نیمه دیگر آن را که پیش زمینه این تئوری است و ده سال پیشتر از آن آدام اسمیت آنرا نوشته بوده بنام «انگیزه و احساس معنوی» فراموش کرده است.
و باز در همان صفحه نوشته ام، «در اجتماعاتی که اساس اقتصادشان بر پایه فکر اقتصاد آزاد آدام اسمیت بنا نهاده شده، مثل همین آمریکا، گاه دوره هایی یافت شده که از فکر آدام اسمیت تنها یک نیمه آن مورد استفاده قرار گرفته که پیشبرد منافع شخصی باشد.»
و باز نوشته ام: «اما حقیقت امر آنست که آنچه دنیا دارد با آن دست و پنجه نرم میکند معضلیست که نه بخاطر سرمایه داری، بلکه بخاطر «آزمندی» کسانی بوجود آمده که نیمه فکر آدام اسمیت را بهانه قرار داده و زمینه اصلی یعنی انگیزه معنوی را بحساب نیاورده اند.»
و در این نوشته از نظر مک ران سطحی ادامه داده ام که، «این زمانیست که قوانین و مقررات و معیارها نیازشان بثبوت میرسد و طرفداران اقتصاد آزاد هم اندک اندک در میابند که در غیاب نیمه گمشده اندیشه آدام اسمیت، مقررات و قوانین و نظارت بر این قوانین یا بقولی دخالت دولت، مثل امروز نه بصورت اختیاری که بصورت جبر در میاید.»
من از آقا یا خانم مک ران از اینکه دیدگاه و نوشته مرا سطحی بخواند نه گله مندم و نه دلخور. گله مندی از تیتر خوانی و سطحی خوانی مک ران است و دنبال بهانه گشتن او از قضیه ای موهوم که در تصور خود پرورانده است.
و باز و اینبار برای «تو» میگویم که در قرن بیست و یکم، ما بروزگاری رسیده ایم که باید دنبال تعاریف و مفاهیم تازه تری بگردیم که با روزگار امروز جور درآید. تکرار حرف و مفاهیم گذشته در حکم استفاده از کبوتر نامه بر برای پیام رسانی در عصر شاهراه اطلاعاتی است.
ما تقریبا اگر نه تمامی که بیشتر قرن بیستم را با تکرار این مکررات به هدر دادیم و جنگ ها و همنوع کشی ها نه تخفیف یافت که جهانی تر شد و ابعاد و قدرت انهدامش عظیم تر.
اما ما در همین قرن بیستم که گذشت «انشتین» را هم داشتیم، و آنگاه که «او» میتوانست چشم اندازی بکلی متفاوت را در برابر بشریت بگشاید، ما چسبیده بودیم به نبرد ایدئولوژی های صد تا یک غاز و بر سر لقمه ای ناچیز افتاده بودیم بجان هم و در پی انهدام هم.

۱۳۸۷ اسفند ۹, جمعه

در مسير گذر نشده آينده – روز شصت و سوم

اول کار خدمت تو ميگويم که آنچه در اين ستون از من ميشنوی (يا ميخوانی!!) تئوری علمی و جامعه شناسی نيست، چون من نه عالمم و نه جامعه شناس، بلکه تنها "ديد" من از زندگی و جامعه ايست که در آن زندگی ميکنم.
حالا ميرسيم به اصل مطلب که از "ديد" من اين جامعه آمريکا با همه گوناگونی و تنوعی که در آن است، انگار مردمانش سرنشينان يک هواپيما هستند که هدفش مشخص است اما مسيرش در ميانه فضای پهناور و هرگز عبور نشده آينده، پيوسته نمی تواند بصورت خط مستقيم، يعنی کوتاهترين فاصله با هدف باشد. اين تغيير مسير که گاه به راست و گاه به چپ است نيز همواره با جابجا کردن خود مسافرين و سنگين کردن يک طرف هواپيما انجام ميشود. نه اينکه هواپيما فاقد موتور باشد، اما اين موتور را برای صرفه جوئی در سوخت تا رسيدن به ايستگاه سوخت بعدی که چون در آينده است و معلوم نيست در يک قدميست يا در هزار فرسخی، فقط در موارد اضطراری روشن می کنند. بنابراين هر وقت لازم است هواپيما براست متمايل شود مسافرين آنطرف را سنگين ميکنند و زمانی که دارد اين تمايل براست هواپيما را بجای جلو راندن، در مسيری دايره وار و دوری باطل وارد ميکند، مسافرين را به چپ هواپيما دعوت ميکنند تا مسير تصحيح شود.
اما اين تعيين مسير را که تشخيص بدهد کی زيادی براست و کی زيادی بچپ رفته شده خلبانی بعهده دارد که نشأت از عقل جمعی این جامعه گرفته.است.
اما آيا عقل جمعی جامعه هميشه تشخيصش درست بوده است؟ مسلمأ خير. در خيلی از اجتماعات انقلاب زده در دنيا اگر اين سئوال را بپرسی اصولأدرعقل سليم جامعه در مواردی از زمان و زندگی شک ميکنند و بسياری از انقلابيون جوامع انقلاب زده حرکت دسته جمعی خود را در برهه ای از زمان به عقل جمعی گروهی مست تشبيه ميکنند.
بهر حال حرف من در مورد آمريکاست که بگفته پرزيدنت اوباما به شرايطی رسيده که حاصل "يک دوران طولانی غفلت" است و اگر برگرديم به همان حکايت تمثيلی هواپيما، در اين دوران طولانی غفلت که حدود سی سال گذشته را شامل ميشود،  هواپيما بچرخ زدن بدور خود افتاده است. اين وضعيتی است که در سال ۱۹۳۲ نيز پرزيدنت فرانکلين روزولت را در ميانه بزرگترين رکود اقتصادی آمريکا به اجرای طرح متهورانه New Deal واداشت، که معنايش روشن کردن موتور هواپيمائيست که ديگر فقط با جابجا کردن مسافرين نمی توان مسير آنرا تصحيح کرد.
آنچه ديروز پرزيدنت اوباما بعنوان بودجه سال آينده به کنگره آمريکا تسليم کرد و همگان را تکان داده است، دست کمی از طرح متهورانه روزولت ندارد و پرزيدنت اوباما ميخواهد موتور هواپيمائی را روشن کند که همچنان که گفتم برای صرفه جوئی آنرا خاموش کرده اند.
آنچه پرزيدنت اوباما ميگويد آنست که اگر اين موتور و در اين زمان روشن نشود اين سرزمين بجای پيش رفتن، عقب گرد هم خواهد کرد و آنچه مخالفين يعنی جمهوريخواهان و محافظه کاران ميگويند شبيه به اين است که، در حاليکه معلوم نيست ايستگاه سوخت گيری بعدی در چه فاصله ای از آينده قرار گرفته روشن کردن موتور و مصرف سوخت ممکن است تتمه ذخيره سوخت هواپيما را هم بهدر دهد.
و آنچه اوباما ميگويد اينست که اگر ايستگاه سوختی باشد که هست، در جلو و در آينده است و بدون تصحيح کلی مسير اين هواپيما اميدی اصولأ برای جلو رفتن و رسيدن به آن وجود ندارد.
اما دو سال پيش اوباما کتابی مينويسد بنام Audacity of hope يعنی "تهور اميد" که در حقيقت مسير گذشته و طرح آينده خود را روشن و آشکار بيان کرده و بسيار، بسيار مردمان آمريکا هم آنرا خوانده اند و شايد بهمين جهت هم او را برگزيده اند تا کشتی بان و ناخدای اين کشتی عظيم باشد.
او معقولانه به آينده اميد دارد و حل بحران کنونی را دور از دسترس نمی بيند. و باز ميداند اما، که برای غلبه کردن بر اين بحران "اقدامی تعيين کننده" لازم است که "تهور" ميطلبد، آنهم تهوری هشيارانه، نظير کاپيتان سولنبرگر خلبانی که هواپيمای در حال سقوط را سالم بر رودخانه هودسون فرود آورد.
اما موفقيت اصلی در حقيقت حاصل هماهنگی و درايت سرنشينان آن هواپيما بود که بجای روی سر هم پريدن، نجات خود را در گرو نجات همگان ديدند.

۱۳۸۷ اسفند ۸, پنجشنبه

عنکبوت هفت ساله – روز شصت و دوم

ديروز بهروز يادآوری کرد که فردا (امروز) سالگرد تأسيس وب سايت فارسی صدای آمريکاست. سر انگشتی که حساب کرديم ديديم هفت سال گذشته و خبر نداشتيم!
گشايش وب سايت فارسی درست که در بيست و ششم فوريه سال ۲۰۰۲ اتفاق افتاد اما طرح آن در سال ۲۰۰۱ پی ريزی شد و از همان اول ديديم کسی که سرش برای اين کارها درد ميکند همين بهروز است. بنابراين بهروز قرار شد پايه کاری بگذارد که هنوز در بخش فارسی تجربه نشده بود و تازه در کل صدای آمريکا هم در مراحل ابتدائی و اوليه بود.
گرفتاری مضاعف در راه انداختن اين وب سايت از آغاز، يکی ايده ال ها و بلندپروازی ما بود که وب سايتی را تجسم می بخشيديم که نقش يک رسانه چند رسانه ای يا Multi Media را در جهان پر شتاب آنروز و امروز ايفا کند. در حاليکه چنان آمادگی فنی و کادری نداشتيم که در خور اين بلندپروازی باشد، و ديگر محدوديت گنجاندن چنين طرح بلندپروازانه ای در مجموعه تشکيلات وب صدای آمريکا با همه محدوديت های خاص خودشان بود.
يعنی از همان اول کار وب سايت بخش فارسی هميشه ميخواست و دنبال چيزی بود که "تصورش" اجازه ميداد، اما "امکاناتش" اجازه نميداد. با اين همه، اين تيمی که با بهروز و علی و راشين شروع شد و سعيد و جواد و انوشيروان و مسعود به آن اضافه شدند، در سپتامبر سال ۲۰۰۳ در موقع برگزاری مسابقات جهانی کشتی در نيويورک کاری کرد که من هميشه بيادش دارم بعنوان کاری که يک وب سايت پويا و زنده پيوسته بايد انجام دهد.
در آن مسابقات سعيد که او هم سرش برای اين قبيل کارها درد ميکرد و درد ميکند را با يک لپ تاپ گذاشتيم از صبح کله سحر تا آخر شب هر روز در سالن مديسون اسکواير گاردن که کار کشتی گيران ايران را که گاه همزمان در دو تشک هم کشتی ميگرفتند، بطور همزمان يعنی با هر امتيازی که رد و بدل ميشود، در وب سايت بخش فارسی منعکس کند. که هنوز خيال ميکنم کاری کمتر تجربه شده بوده است.
بهر حال اين وب سايت که بهروز از همان اول اسمش را عنکبوت خانه گذاشت و آدرس ايميل آن هم بهمين نام عنکبوت باقی ماند، در اين هفت ساله فراز و نشيب های بسياری را ديد و ميبيند. مهمتر از همه آنکه در حاليکه يک رسانه بايد تنها نگرانيش اين باشد که چگونه بر تنوع، کيفيت و سرعت کار خود بيافزايد تا مخاطب بيشتری را جذب کند، تيم عنکبوت که تعدادشان هم بر خلاف تصور آنچنان زياد نيست، بايد با عامل سانسور و مسدود کردن اين سايت که مداومأ در ايران انجام ميشود مقابله کنند و هر روز در برابر ترفندهائی که در آنجا برای مسدود کردن " عبور آزاد اطلاعات" انجام ميشود، راه حلی بيابند و در اختيار مخاطبی قرار دهند که به او اجازه ازادانه دسترسی به منابع اطلاعات را نمی دهند.
يعنی قضيه فقط اين نيست که "پيام" بايد چگونه باشد و "ارائه پيام" با چه سرعت و کيفيت و دقتی انجام شود، اينجا مسئله بر سر حفظ "پيام رسان" است که از اول جلويش را با ديواری بلند مسدود کرده اند. و بسياری از نيرو و توان دوستان من بايد صرف يافتن پراکسی ها و راه حل ها و همينطور آگاه ساختن مردم ازين راهها شود و در اين جنگ و گريز اطلاعاتی مشغله ذهنيشان بجای تمرکز روی خود "پيام" بايد تکميل پيام بری باشد که از ديوارها و سدهای مانع انديشه بگذرد.
دوستان عنکبوتی من که طالب نام و شهرت هم نيستند و کارشان را ميکنند اما، از پس اين سدها و ديوارها بر آمده اند و بر خواهند آمد.

۱۳۸۷ اسفند ۷, چهارشنبه

اتفاق هدف در غیاب اتفاق نظر – روز شصت و یکم

بیشتر از یازده دقیقه طول کشید تا پرزیدنت اوباما بعد از پایان سخنرانی خود در برابر نمایندگان کنگره آمریکا، بالاخره توانست در میانه ابراز احساسات حاضران و امضا دادن به خیل بی شماری از آنان که او را محاصره کرده بودند، از تالار کنگره خارج شود. صحنه ای که آدم را بیشتر بیاد هجوم مردم بسوی ستاره های سینما و راک استارها و ستاره های ورزشی میانداخت تا مواجهه نمایندگان کنگره با رییس جمهوری مملکت.
این جمعیت مشتاق نه جوانها و نوجوانهای کنسرت رو بلکه اکثرا آدمهای میان سال ببالا و نمایندگان مجلس و سناتورهای این سرزمین بودند که هرکس بدنبال یادگار و امضائی و فشردن دستی با اوباما بودند و بسیاری از آنها هم شاید از حزب مخالف و شاید همان کسانی بودند که احیانا به طرح اصلی و پایه ای پرزیدنت اوباما برای احیای اقتصادی رای منفی دادند.
میدانید که بسته محرک اقتصادی نزدیک به هشتصد میلیارد دلاری اوباما تنها سه رای موافق جمهوریخواهان را در مجلس سنا داشت و در مجلس نمایندگان حتی یک تن از جمهوریخواهان باین طرح رای مثبت نداد.
اما منش و کردار «اوباما» او را بصورت پدیده ای در آورده که حداقل در این نیم قرن اخیر کسی نظیرش را بیاد ندارد و این پدیده جاذب حتی نمایندگان حزب مخالف را هم جذب میکند، حتی اگر رایشان را بنا به مصالح حزبی خلاف خواسته او بدهند.
بهرحال مراد آنست که اینجا هر کس حد و حدودی برای خود قایل است که این حد و حدود را مسئولیت اجتماعی او برایش تعیین کرده و معمولا از آن عبور نمی کند.
معنای دقیق تر و واضح تر حرف بنده اینست که اینجا مخالفت عقیده تو با من «خیانت» تلقی نمی شود و نه من تو را «خائن» مینامم و نه تو مرا. کلمه ای که در سرزمین های بسیاری که باز اسم نمی برم که به تریز قبای کسی بر نخورد، مثل نقل و نبات نثار یکدیگر میشود. کافیست عقیده سیاسی یک نفر با آن یکی در تضاد باشد که همین برای اثبات «خیانت» طرف کافیست و هیچ نوع مدرک و دلیل و محکمه ای هم لازم نیست، یک «خائن» میگویی و راحت.
آیا فی الواقع فاصله میان «مخالف» تا «خائن» این چنین کم است؟ یا اصلا وجود ندارد؟ این خصوصیت البته منحصر به مردم و فعال سیاسی نیست که همیشه در این اجتماعات که معمولا نیز حاکمانی زورگو دارند، از بالا و از راس هرم شروع میشود و به همگان سرایت میکند و معمولا در منش ها و روش های سیاسی الهام از بالا میگیرند که هر مخالفت حتی با اشاره، خیانت اعلام میشود و تعداد خائنان نیز طبیعتا خارج از شماره.
پرزیدنت اوباما دیشب در آخر سخن خود اشاره کرد که روابط با حزب مخالف آنچنان که باید آسان و بی دردسر نبوده، اما با یک جمله در حقیقت همه را خلع سلاح کرد که همه شما که در این مکان نشسته اید، در یک امر با هم سهیم و یکصدائید و آن عشق و تعلق به این سرزمین و عشق به پیشرفت این سرزمین است.
و با چنین زمینه ای، یعنی اعتقاد و اطمینان که همه (حالا هر کس به راه و سلیقه خود) نه خائن که عاشق سرزمین خود هستند او میگوید:
"سنگینی این بحران (اقتصادی) سرنوشت این ملت را معین نمی کند و پاسخ مشکلات ما دور از دست رس ما نیست. پاسخ ما در لابراتوارها، در دانشگاهها، در مزارع، در کارخانه ها، در قوه تصور کار آفرینان و در غرور سخت کوش ترین مردم روی زمین است".
و دوست گرامی من در این لابراتوارها، دانشگاهها، مزارع، و ... همگان اتفاق نظر ندارند، اما در «اتفاق هدف» یکدیگر شک نمی کنند.