۱۳۸۸ تیر ۱۱, پنجشنبه

و این بار نوبت مازیار بهاری است – روز یکصد و چهل و سوم

نمی دانم چگونه می توان از یک ترفند مستعمل و چند صد بار مصرف شده، باز هم استفاده کرد و انتظار داشت که این ترفند کارگر افتد؟
قضیه اعترافات در جمهوری اسلامی و به خصوص آنجا که مربوط به نویسندگان و روزنامه نگاران می شود چنان که می دانی داستان دیروز و امروز نیست. سال هاست ادامه داشته، گاه فروکش کرده و زمانی شدت گرفته، در آغاز به صورت کتبی بوده و بعداً پیشرفت کرده و به صورت شفاهی و تلویزیونی در آمده است.
شاید به یاد ماندنی ترین آن اعترافات، سخنان نویسنده و روزنامه نگار بزرگ ایرانی، زنده یاد سعید سیرجانی باشد، که در قالب نامه ای خطاب به بازجوی خود، یکی از درخشان ترین گزارش های روزنامه نگاری را از آنچه بر یک روزنامه نگار اسیر در جمهوری اسلامی می گذرد، به جهانیان عرضه کرد و آنچنان هشیارانه و زیرکانه نوشت که خود زندانبان، وسیله انتشار آن را در دنیا فراهم کرد. این گزارش، این نمونه بزرگ و کم مانند روزنامه نگاری در اسارت، بی شک باید ابعادی فراتر از مرزهای ایران و زبان فارسی بیابد و برای دانش پژوهان مدارس ژورنالیسم، به عنوان سندی از نبوغ یک ژورنالیست تدریس شود.
اما قضیه امروز، حکایت جلو دوربین آوردن یک خبرنگار دیگر است که ده سال است برای مجله نیوزویک گزارش تهیه می کند و سابقه و کارش مکان او را به عنوان یک ژورنالیست حرفه ای تثبیت می کند نه به عنوان کسی که مامور ایجاد اغتشاش باشد و صدها هزار ایرانی را وادار کرده باشد به خیابان ها بریزند و بگویند، رای من کو؟
مازیار بهاری را به گفته ادیتور او در مجله نیزویک، ابتدا در ساعات اولیه بامداد بیست و دوم ژوئن از بستر بیرون می کشند و به نقطه نامعلومی می برند و اجازه تماس او را نه با مجله نیوزویک و نه با خانواده اش می دهند تا پریروز یا دیروز که با یک سری اعترافات که در آن ظاهراً مسئولیت هر نوع ایجاد بلوا و آشوبی را پذیرفته، جلو دوربین تلویزیون می آورند. وقتی CNN با این و آن در مورد این «اعترافات!!» صحبت می کرد، کسی اهمیتی برای این به اصطلاح اعترافات قائل نبود، اما نگرانی برای سرنوشت روزنامه نگاری دیگر که به گمان بسیار روزنامه نگاران نه زندانی که گروگان گرفته شده است بود و به جا هم بود.
ژورنالیست ها در حقیقت در اجتماعات در به روی اطلاعات بسته ای که انگار از روی دست هم کپی برداری می کنند، مثل ایران و کره شمالی، باید با این حساب نه فقط نگران خود که نگران گروگان و گروگان هائی باشند که در این جوامع با اتهاماتی بی معنی مثل جاسوسی و یا تحریک و خرابکاری می تواند زندگیشان مورد تهدید جدی قرار گیرد.
اما آیا فی المثل، اعترافات مازیار بهاری که هیچکس نیز برای آن و در شرایطی که صورت گرفته بهائی قائل نیست می تواند سبب یک خودسانسوری میان ژورنالیست های دیگر گردد؟ مثلاً آیا نیوزویک در نگارش گزارش ها و تفسیرها در مورد ایران، از ترس جان مازیار کوتاه خواهد آمد؟
پاسخ را خدمت تو می گویم که نه. چون اگر قرار بود روزنامه نگاری و ژورنالیسم در دنیا بیدی باشد که از این بادها بلرزد، امروز حاکمان خودکامه در جهان اثری از اطلاع و اطلاع دهنده و شنونده اطلاع باقی نگذارده بودند.
و می بینی که چنین نشده و نخواهد شد.

۱۳۸۸ تیر ۱۰, چهارشنبه

وقتی چه می گذرد، تبدیل می شود به چه باید بگذرد – روز یکصد و چهل و دوم

یک عامل مشترک و مشخص در میان فرقه ها، حکومت های ایدئولوژیکی و حکومت های مذهبی وجود دارد و عیان و آشکار می بینی و آن بی چون و چرا بودن دستوری است که از «بالا» می رسد. که «چرا» پذیر نیست و زیر پوشش مصلحت فرقه، مصلحت نظام و مصلحت حزب و نهاد باید بدون برو برگرد اطاعت و اجرا شود. حالا این «بالا» چگونه و با چه معجزه ای به «عقل کل» تبدیل شده و می شود، بحثی جداگانه است و بماند تا بعد، اما مشکلی که این گونه نهادها در دراز مدت پیدا می کنند آن است که «خبر» نیز از طبیعت آگاهی دهنده خود خارج و دستوری می شود. بنابر این دیگر قضیه بر سر این نیست که «چه می گذرد؟» بلکه «چه باید بگذرد؟»
حکایت رخ داده و واقعی سلطانی که از خواب برخواسته و نمی داند چه وقتی است، روز است یا شب، صبح است یا نیمروز و آنگاه که می پرسد، چه وقتی است؟ چاپلوسان بارگاهش پاسخ می دهند، هر وقت که قبله عالم اراده بفرمایند. و این قبله عالم وقتی تصمیم می گیرد که الان نیمروز باشد، دستورش تبدیل می شود به خبر و بعد هم بالاخره به عنوان خبر به خود «قبله عالم» بر می گردد.
اما این روش دستور به جای خبر، امروز با آنکه هنوز هم منسوخ نشده و فرقه و نظام و حکومت هائی که دوزاریشان هنوز هم نیفتاده سعی در اجرای آن دارند، با مشکلی جدی رو به روست که همان دنیای کنجکاو خارج از محدوده و آزاد از قید فرقه و نظام های خودکامه است.
آدم هائی هستند به نام خبرنگار و ژورنالیست که دنبال «خبر» هستند و نه دستور، و آدم هائی هم هستند که خبرهای دستوری را که با عقل سلیم جور در نمی آید، در سطل زباله می ریزند و قبولش نمی کنند.
و باز شاهد یک واکنش مشترک در قبال این «مشکل» از سوی فرقه ها، حکومت های ایدئولوژیک و دینی هستیم و آن افراشتن دیواری به دور فرقه یا اجتماع یا کشور است که زمانی به صورت «دیوار آهنین» در اطراف کشورهای کمونیست برافراشته می شد و امروز در اطراف کشورها و اجتماعاتی که معرف حضورت هستند. در همین ایام که خبرهای مربوط به ایران و جنبش مردم و سرکوب آنها توسط نهادهای آشکار و پنهان حکومتی خبرهای روز همه رسانه های دنیای آزاد بوده، در کشورهائی چون کوبا، کره شمالی، و برمه هیچ خبری از این خبر دنیاگیر، در این اجتماعات اجازه انتشار نیافته و حداقل از دید حاکمان، خیالشان راحت است که مردمانشان نام میوه ممنوعه «آزادی» را نشنیده اند.
و بعد می رسیم به منبع خبر، که شیوه معمول افراشتن دیوارهای اطلاعاتی را بر می گزیند و دسترسی هر خبرنگاری را به منبع خبر ممنوع می کند. با این همه، خبرهای آن چه در ایران گذشته و می گذرد همچنان در رسانه های عمومی و یا در میان ایرانیان برون مرزی مطرح و دنبال می شود. تنها تفاوت آن است که در ابتدای خبر هر خبرگزاری، یک پاراگراف نگاشته شده به این مضمون که از آنجا که حکومت ایران همه خبرنگاران را از دسترسی به خبر در ایران بازداشته و اجازه دنبال کردن خبر به روش معمول خبری ممکن نیست، آنچه می خوانید بر اساس بیانات و گفته های این و آن تهیه شده است.
چالشی که اینک در برابر ژورنالیست دنیای امروز قرار گرفته دریافتن این نکته است که در یک شرایط اضطراری روش های معمول ژورنالیستی از قبیل یافتن دو منبع موثق برای یک خبر و از این قبیل گاه کارگر نیست و اینک که نیست، چگونه باید در میانه دریائی از شایعه و خبر و آرزو و غیره، خبر را یافت و در معرض دید مردم گذاشت.
ژورنالیست امروز یا این غریزه و آگاهی را دارد که در سرعت دنیای خبر و شایعه، خبر را بیابد و بازگو کند و یا مردم خودشان به سلیقه خود «خبر» و یا «ناخبری» را گزیده و باورش خواهند کرد.
در هر صورت در شرایط اضطراری کسی معطل بنده و امثالهم نخواهد شد که استخاره کنیم و متوسل به رمل و اسطرلاب شویم.

۱۳۸۸ تیر ۹, سه‌شنبه

از قانونی به نام Good Samaritan Law – روز یکصد و چهل و یکم

در آمریکا قانونی است به نام Good Samaritan Law، که مانع بی تفاوت ماندن و بی تفاوت گذر کردن از کنار کسی می شود که دچار سانحه ای شده، بیمار افتاده، تصادف کرده، یا مورد هجوم کسی یا کسانی قرار گرفته و خلاصه کلام، نیازمند یاری و کمک باشد. این قانون به شما اجازه نمی دهد آدمی را که زیر ماشین رفته یا مورد ضرب و شتم کسی قرار گرفته ببینی و کاری برای مساعدتش انجام ندهی، که نگوئی به من چه و نمی خواهم خودم را به دردسر بیندازم و از این قبیل عذر و بهانه ها.
این قانون، Good Samaritan Law، معنای کلی اش، وظیفه کمک برای نجات انسان و انسان های دیگر است، که آن را از «اختیار» بالاتر می داند و «اجبار» می خواند. این قانون در بسیار کشورها که سیستم حقوقیشان از سیستم حقوقی انگلستان الهام گرفته نظیر، کانادا و استرالیا وجود دارد، و در حقیقت برای آن زمانی به کار می رود که اخلاقیات و شفقت بشری به خاطر ملاحظات شخصی و حقوقی و مادی و غیره، کارائیشان را در زمان هائی از دست داده باشند. بنا بر این، این قانون فرد را مکلف می کند که آن زمان که آدمی را در حال غرق شدن و نیازمند نجات می بیند به یاریش بشتابد و نتواند بی تفاوت از کنارش بگذرد تا غرق شود. اگر دید ده نفر ریخته اند سر یک نفر و دارند به قصد کشت می زنند، اگر خودش هم زورش نمی رسد، چند نفر را به کمک بطلبد و نگوید به من مربوط نیست. این اختیار نیست، اجبار است و قانون است.
با این فلسفه وجودی، آیا زمان آن فرا نرسیده تا قوانین بین المللی نیز در تکمیل ساختار کهنه و نیمه کاره و ناقص خود، این قانون را، قانون Good Samaritan را به قوانین خود اضافه کند؟
قوانین بین المللی کنونی که ده ها سال است از حد یک سری قوانین و مقررات سیاسی و تجاری فراتر نرفته آیا وقتش نیست که نگاهی نیز به «وضعیت بشری» افکند و قانون کمک به اجتماعی نیازمند به مساعدت را جایگزین کمک اختیاری کند؟
آیا زمان آن فرا نرسیده که فی المثل اگر در جائی از دنیا، سرکرده و سرکردگانش، با انگیزه «نگهداری قدرت به هر قیمت» به جان مردم خود افتاده باشند، دیگر جوامع متمدن بشری نتوانند با عذر و بهانه «مسائل خودشان است» و «به ما مربوط نیست» اجازه ادامه خشونت و بیداد را بدهند؟
آیا نباید آنجا که ملاحظات سیاسی و اقتصادی و تجاری کارآئی را از همه اخلاقیات و معنویات بشری سلب کرده باشد، قانون به کمک «بشر» آید و کمک به جوامع مورد آزار و نجات آنان، نه فقط اختیاری که قانونی و اجباری باشد؟
مسلم است که در اینجا استدلال پیوسته حکومت های دیکتاتوری و خودکامه پیش کشیده خواهد شد که این دخالت در امور داخلی ما محسوب می شود. در حالی که وقتی صحبت از نقض حقوق بشر در میان باشد، هیچ استدلالی به عنوان «سپر» برای توجیه آزار و سرکوب انسان ها نمی تواند و قانوناً نباید مورد استفاده قرار گیرد.
نه اینکه منظور آن است که هر زمان رهبر کره شمالی قرص نانی از جیره اندک مردمش کاست، یا در قاهره پلیس با دانشجویان درگیر شد و یا در تهران بسیجی ها با باطوم به مردم حمله کردند، باید با لشکرکشی، به کمک مردمشان شتافت. به هیچ وجه.
اما یک قانونGood Samaritan بین المللی، جامعه جهانی و همه دولت های قد و نیم قد عضو آن را ملزم خواهد ساخت که نه اختیاری و بلکه اجباراً از دولتی که ستم می کند بازخواست کند. و مهمتر از همه قانوناً از همه حکومت ها خواهد خواست تا دیوارها و سدهای اطلاعاتی را که به دور سرزمین های خود کشیده اند پائین آورند تا دنیا بتواند برای اجرای Good Samaritan Law به آنچه در همه سرزمین ها می گذرد، شفاف بنگرد.
آیا تو اسم این را می گذاری دخالت در امور داخلی کشورها؟

۱۳۸۸ تیر ۸, دوشنبه

نغمه هائی که به سرودهائی جهانی تبدیل می شوند – روز یکصد و چهلم

Joan Baez هنرمندی که در دهه ۱۹۶۰ یکی از پرچمداران نهضت آزادی های مدنی بود و سرود جاودانه او"we shall overcome" (ما پیروز خواهیم شد) به صورت سرودی دنیائی و سمبل مبارزات مدنی در آمد، اینک همین سرود را به نشانه همبستگی با مردم ایران می خواند و به فارسی آوا سر می دهد که «ما پیروز میشیم، يه روز».
و در همین هفته موزیک همیشه به یاد ماندنی "Stand by me" (در کنارم بایست) با اجرائی تازه میان ایرانیان و غیر ایرانیان دست به دست می گردد و به سرودی تازه تبدیل می شود، وقتی Jon Bon jovi ستاره بزرگ راک بین المللی به فارسی می خواند:
«وقتی که شب میاد، با همه غمها،
ای یاور، ای هم فریاد، با من باش.
دست به دست، هموطن، تو و من
هموطن درد تو، درد من
با من باش».

در اجرای این موزیک بسیار جذاب و زیبا، «اندی» هنرمند ایرانی مقیم آمریکا، Bon jovi را همراهی می کند.
آنچه این دو آهنگ بازگوی آنند، در حقیقت واکنشی است که نه فقط آمریکائیان که جهانیان به عنوان همبستگی با مردم ایران نشان می دهند. حالا اگر کسی فکر کند که مثلاً «جون بایز» از کاخ سفید خط می گیرد، یا Jon Bon jovi از دولت و حکومتی دستورالعمل می گیرد، تنها پرت بودنش از سابقه و کردار اینان را می رساند و اینکه این هنرمندان پیوسته صدایشان در اجتماع خود صدای اعتراض و انگشت به روی ناروائی های اجتماعی گذاشتن بوده است.
حرف «جون بایز» و «جان بان جووی» در حقیقت انعکاس حرف و خواسته جامعه ای است که در آن زندگی می کنند، جامعه دنیا. و این جامعه دنیا، از آنچه در مورد رفتار با مردم ایران از سوی حکومت و نهادهای آشکار و پنهان وابسته به آن می شنود و یا به لطف تکنولوژی بی مهار و علیرغم اعمال همه گونه سانسور خبری، می بیند و گاه دقایقی بعد از رخداد شاهد آن است، تازه دریافته که این ایرانی کیست و چگونه در این سی سال این جامعه گاه حاکمانش را با مردمانش عوضی گرفته بوده و در موردشان آنچنان که شایسته بوده قضاوت نگرده است.
موج حمایت از ایرانیان را نه کاخ سفید رهبری کرده و نه در پایتخت های اروپائی به دست دولتمردان و رهبران سیاسی سازماندهی شده است. این موج، موجيست خود جوش که شعارش و باورش، همبستگی و یکی بودن مردمان دنیاست.
این موج خودجوش برای سرکوب و خشونت علیه مردم، آن هم به شیوه ای که هزاران دوربین تلفنی نگذاشته تا در خفا بماند، هیچ توجیهی را نمی پذیرد.
بنا بر این وقتی مقامات حکومتی در ایران، صحبت دخالت در امور داخلی ایران توسط دولت های غربی و یا پرزیدنت اوباما می کنند، توجه ندارند که این بار این قضیه و در دنیای امروز و در عصر جهش بزرگ ارتباطی از یک شخص و یک دولت و حتی یک رئیس جمهوری فراتر رفته و جنبه ای مردمی به خود گرفته که، این مردم هم محدود به یک کشور و دو کشور و حتی یک قاره و دو قاره نیستند.
ما داریم پدیده ای را تجربه می کنیم که داستان نخستین آزمایش موفقیت آمیز پیوند آدمیان دنیا، به لطف تکنولوژی است. و اینکه از پس این آزمایش، می دانیم که هیچ خشونت و بیدادی، حتی در کوئی دورافتاده، از دید «بنی آدم» پنهان نمی ماند.
و در وسط این آزمون، مقامات حکومتی در ایران تهدید می کنند که حالا که در امور داخلی ما دخالت کرده اید، کاری می کنیم که از کرده خود پشیمانتان کنیم.
پرسش این است که این تهدید خطابش به کیست؟ به مردم دنیا؟ به همه قوم آدم؟ که جرمشان ظاهراً اظهار همبستگی با هم است؟
آیا باید بنی آدم را از آنکه خود را اعضای یک پیکر بدانند پشیمان کرد؟ و چگونه؟

۱۳۸۸ تیر ۵, جمعه

وضعیت جاذبه ای ایران در جهان - روز یکصد و سی و نهم

وقتی در دسامبر ۱۹۷۷ جیمی کارتر، رئیس جمهور آن زمان آمریکا ایران را به عنوان جزیره ثبات توصیف کرد، قصدش هرچه بود و با هر نيت، کاری ندارم، اما در این گفته حقیقتی نهفته است اگر به این صورت معنی و تعبیر شود که ایران از آنچنان «موقعیت جاذبه ای» در منطقه و فراتر از آن برخوردار است که هر حرکت عمده و بنیادی در آن، چه در مسیر صعود و چه در سراشیبی و نزول مآلاً کل منطقه و ماورای آن را به دنبال خود می کشد.
آنچه ایرانیان سی سال و اندی پیش، با رویای آزادی و آزادزیستی آغاز کردند با این نیت که دمکراسی را در قلب منطقه ای بارور کنند که ساکنانش از بیم حکومت هایشان، اسم آن را هم از حافظه شان پاک کرده بودند چه رسد به درخواستش، آن زمان که عملاً مسیر عکس در پیش گرفت و بجای پیشگرایی به واپسگرایی کشیده شد، تأثیرش بر منطقه و فراتر از آن در جهان آن است که در سال های اخیر شاهد آن بوده ایم و بوده اید.
يعنی جایگزینی رویای دهه ۱۹۶٠ و ۱۹۷۰ با خشونت و واپسگرایی های مذهبی و عقیدتی دهه ۱۹۸٠ و تروريسم که بشریت را در این سال های مدید در زنجیری گذارده که توان پیشرفتن را از آن سلب کرده است.
و سی سال بعد، امروز، ایرانی ها باز دارند بدعتی دیگر می گذارند و این بدعت به گمان من در تاریخ بشریت به عنوان یک نقطه عطف در مسیر تعالی آدمیت، نگاشته خواهد شد.
همان مسیری که دورنمایش را یک ایرانی به نام کورش که فراتر از القاب بزرگ و کبیر است، متجاوز از دو هزاره پیش، برای بشریت ترسیم کرد.
آنچه امروز مردم ایران ابتدا به بهانه انتخابات و بعد تقلب در انتخابات آغاز کردند و اینک به زیر سؤال بردن هر بنیاد سرکوبگر و بی مسئولیت و دفاع از حقوق خداداد بشر تبدیل شده، فراتر از ایران و حتی فراتر از منطقه رفته و اینک به عنوان نقطه الهامی برای همه مردمان محروم از آزادی و در قيد حکومتهای استبدادی و خودکامه در آمده است. گزارش همین امروز روزنامه واشنگتن پست در صفحه اول آن، زیر عنوان « فعالین دنیای عرب به ایران می نگرند و متحیرند، چرا ما نه؟» به جنب و جوش بزرگی در منطقه اشاره می کند که ملهم از حرکت مردم ایران است. این جنب و جوش هرچند اینک فی المثل در مصر جنب و جوشی ذهنی است و آنان، یا بسیاریشان در رویای آنند که مثلا در سال ۲۰۱۱ که نوبت انتخابات ریاست جمهوری در مصر است، کاری کنند که ایرانیان می کنند، اما تأییدیست بر نقش کلیدی و موقعیت جاذبه ای ایران که نیک بر آن نگریسته شود؛ صعودش در جهت پیشرفت و تعالی منطقه و مآلاً بشریت و نزولش در حکم پس رفتی برای کل جامعه انسانی است که امروز حتی در این سراشیبی نیز به بن رسیده و باید تغییر مسیر دهد.
وقتی به حرکت امروز ایرانیان اشاره می کنم، منظورم فقط تظاهرات خیابانی در ایران نیست، هرچند اصل و منشأ آنجاست. منظور من توفیقی است که ایرانیان در پیوند دادن همه ایرانیان درون و برون از مرزها یافته اند که هر روزه و هر شبه در همه شهرهای جوامع آزاد حضور و گردآمدن هزار و بیشتر نفری آنها را می بینی. مثل همین دیشب در Dupont Circle واشنگتن. و ایرانی هایی که این بار دیگر گول تفرقه افکنی ها و کینه های پوسیده تاریخی را نخورده و گردهم خواستار حقوق انسان ایرانی هستند و مصمم به آنکه با مرگ ندا، صدا در ایران به خاموشی نگراید.
و در میانشان البته غیرایرانی ها هم یافت می شوند، جوان های سرزمین های مجاور که می خواهند بوی خوش آزادی را اگر شده به همت ایرانیان به مشام خود برسانند.
و این را هم بشنو از همین گزارش امروز واشنگتن پست که آن زمان که جوان های مصری اعلام می کنند که برای همدردی و همدلی با ایرانیان و در سوگ «ندا» گرد هم خواهند آمد، ده ها کامیون مملو از پلیس قاهره، خود را به وعده گاه می رسانند که کسی جرأت حضور در آنجا را نیابد.
می بینی که در حرکت ایرانیان، ملت ها در امید، و دیکتاتورها در بیمند و همین باید موجب سربلندی من و سربلندی تو باشد.

۱۳۸۸ تیر ۴, پنجشنبه

کی باید از کی عذرخواهی کند؟ – روز یکصد و سی و هشتم

نمی دانم اگر تو چیزی به عقلت می رسد، من که نه، چون می شنوم در ایران، درست بعد از هنگامه هجوم به مردم با تمامی تجهیزات و سلاح های سرد و گرم و الکتریکی در میدان بهارستان توسط لباس شخصی ها و نا شخصی ها، محمود احمدی نژاد خواستار آن می شود که پرزیدت اوباما از مردم ایران عذر خواهی کند.
نمی دانم ما معنی کلمه عذر خواهی و مواقعی که باید بکار برده شود را درست می دانیم یا نه؟
نگاه می کنم به آنچه رئیس جمهوری آمریکا در مورد ایران گفته و می خواهم دریابم کجای آن جای عذرخواهی دارد. او می گوید، دنیا از نحوه برخورد با معترضین در ایران مبهوت و آشفته است. او هم مثل من و مثل همه دیگر مردمان دنیا، صحنه های هجوم به مردم را که روی تلفن های همراه مردم ضبط شده و جلوی چشم دنیا گذارده شده، دیده و می بیند. او هم همچون من و همچون تو، هم مبهوت و هم آشفته از رفتار یک دولت با مردمانش است. او هم مثل من و مثل تو گروهی را در میان مهاجمین به مردم می بیند که نه پلیس هستند و نه جزو نیروهای انتظامی اما مجهز به سلاحها و غیر مسئول در برابر همه سوال ها.
او هم مثل من و مثل تو، مرگ ندا را هزاران بار در همه تلویزیون ها و رسانه های جمعی و اینترنتی دیده ، و کشتن دختری بی گناه را به هر دلیل قابل توجیه نمی داند و آشفته از دیدن آن است.
آیا اظهار این بگمان تو، جرمی است که باید از بابت آن عذر خواهی کرد؟
اوباما هم مثل من و مثل تو، ایرانیان را در هر گوشه آمریکا می بیند که در سوگ «ندا» نشسته اند و می بیند که «ندا» چگونه با مرگ خود به صورت اسطوره ای برای ایرانیان در آمده، پس او نیز می گوید همراه با مردم آمریکا در سوگ آنان که بی گناه جان باخته اند با ایرانیان شریک و سهیم است.
آیا این سخنی است خطا که باید رئیس جمهوری آمریکا بابت آن از مردم ایران عذر خواهی کند؟
و اوباما می گوید، اگر حکومت ایران می خواهد در جامعه جهانی برای خود احترام ایجاد کند، باید نخست به مردم خود احترام گذارد. لابد در این درخواست احترام به مردم ایران و رعایت حقوق انسانی آنها که خداداد است و نباید در گروگان هیچ حاکمی قرار گیرد، نکته ای برخورنده وجود دارد که من و تو از آن بی خبریم و باید رئیس جمهوری آمریکا از بابت آن از مردم ایران عذر خواهی کند.
می دانید در این منطق دیوان بلخی، اسم این همدردی با مردم و اسم این درخواست احترام به مردم را می گذارند، «دخالت در امور داخلی».
از آنجا که نمی خواهیم یک طرفه به قاضی برویم و راضی برگردیم، شاید، شاید تصور آقای احمدی نژاد اين است که خبرهای مربوط به ایران درست در دنیای آزاد منعکس نمی شود.
که جواب را هم باید از خود بخواهند که چرا؟
آن خبرهای درست کجاست که باید در دنیای آزاد دیده شود و در موردش قضاوت شود؟
تصور من این است که برداشت آقایان از نحوه خبررسانی در دنیای آزاد یک مقداری یا کلاً عیب دارد. مثلاً شاید ندانند که در دنیای آزاد و در دنیای مبادله آزاد اطلاعات، بخشنامه ها و اطلاعیه های دولتی چه کتبی و چه از نوع تصویری و ادیت شده آن، هرچند جزئی از خبر است اما خبر محسوب نمی شود.
بنا بر این اگر گله ای هست، باید از کل جامعه دنیا گله داشت و خواستار عذر خواهی شد که از پشت دیوارهای اطلاعاتی افراشته شده در اطراف ایران، خبرها را می جویند و قضاوتشان هم بر اساس آنهاست.

۱۳۸۸ تیر ۳, چهارشنبه

سازمان هایی که با نیاز امروز آدمیان همخوانی ندارند – روز یکصد و سی و هفتم

آنچه شاید سیاست اقتضا نمی کرد، اما مردم آمریکا، ایرانی ها و مردمان آزاده در سراسر جهان در انتظار شنیدن آن از پرزیدنت اوباما بودند را، او دیروز بر زبان راند. اوباما دیروز قاطعانه از مردم ایران در این ستم و آزار و کشتار مداوم و هر روزه که بر آنان نازل می شود حمایت کرد.
رئیس جمهوری آمریکا فراتر از این رفته و خود و مردم آمریکا را در سوگ همه بی گناهانی که در ایران جان می بازند، با مردم ایران شریک خواند. او گفت که دنیا در قبال آنچه حکومت با مردم ایران می کند حیرت زده و آشفته است و این سرکوب خشونت بار ایرانیان را محکوم کرد. رئیس جمهوری آمریکا توجه داد که آمریکا به تمامیت ارضی ایران احترام میگذارد و خیال دخالت در امور داخلی ایران را ندارد، اما توجه داد که دولت ایران سعی دارد برای توجیه آنچه در مورد مردم ایران انجام می دهد متوسل به بهانه هائی از قبیل دخالت و تحریک آمریکا و غرب شود که سراپا دروغ است.
اوباما، همه آنچه را که مردم در انتظار شنیدنش بودند، بر زبان راند اما به گمان من، شاه بیت سخنان او این گفته بود که: «اگر حکومت ایران می خواهد احترام جامعه جهانی را داشته باشد، باید نخست به مردم خود احترام بگذارد.»
آیا تو دوست من این احترام یا نشانه ای از آن را از خلال آنجه می بینی و می شنوی و تجربه می کنی، احساس می کنی؟
همین الان که دارم این خط را می نویسم، CNN دارد صدای مردمی را پخش می کند که امروز در سرکوب خونین میدان بهارستان مواجه با بیشتر از پانصد نفر چماق به دست و تفنگ به دست شدند و معلوم نیست چند تنشان در این مواجهه انسان بی دفاع با گانگسترهای مسلح تا دندان که معلوم نیست مسئولشان کیست و به کجا حساب پس می دهند و کی مزدشان را می دهد و از کجا می دهد، تلف شده باشند. این هرچه اسمش باشد، تصور نمی کنم واژه «احترام به مردم» در قالب آن بگنجد.
اما حالا برویم به سراغ جامعه جهانی، آیا جامعه جهانی در این عصر و این قرن به جائی رسیده است که مجمعی و سازمانی برای حمایت از ملل و نه دول بر پا کرده باشد که هیچ «ندائی» بدون بیم از کیفر این سازمان جهانی، خاموش نشود؟
آیا سازمانی مثل سازمان ملل اصولاً در توان خود می بیند که بیاید و بگوید، دارید چه می کنید، این ها که با مردم می جنگند کدامشان نیروهای انتظامی هستند؟ کدامشان پاسدار هستند؟ و این دسته های مسلح و لباس شخصی مجوزشان چیست و امر و نهی آنها از کدام منبع می آید؟
یا آن زمان که می شنویم و می خوانیم که مجروحین این حوادث را در بیمارستان ها ردیابی و دستگیر می کنند، آیا سازمانی مثل صلیب سرخ جهانی که در همه جبهه ها حداقل برای یاری به مجروحین و مصدومین حضور دارد، آیا می تواند مثلاً بیاید و خواستار حضور کمک به مجروحین در ایران شود تا حداقل آدم مجروح جرات مراجعه به دکتر و بیمارستان را داشته باشد؟
آنچه می بینیم و به عنوان آدم های امروز، صاحب آن هستیم اما تعدادی تشکیلات جهانی است که طبیعت وجودشان بیشتر با نیاز و شرایط قرن پیش سازگار است. آنزمان که ارتباط های دنیائی اگر نه منحصراً که اکثراً ارتباطات دولت ها با یکدیگر بود و طبیعتاً دلمشغولی و مقررات و تشکیلات آنها نیز در جهت منافع دولت ها.
آن زمان که این تشکیلات جهانی درست شد و با نیت خیر هم درست شد، شیوه زندگی و ارتباط مردم دنیا آنسان نبود که قتل دختر بی گناهی در گوشه ای از تهران، و صحنه جان باختن بی دلیل و توجیه ناپذیر او ساعتی بعد در برابر چشمان حیرت زده و ناباور همه مردم دنیا قرار گیرد، علیرغم همه تلاش برای افراشتن دیوار و سد اطلاعاتی در اطراف ایران.
ما به عصری رسیده ایم که اطلاعاتی که به ما می رسد فراتر از تشکیلات و سازمان هائی است که در اختیارمان است؟ ما می خواهیم با این اطلاعات چه کنیم؟ بدون کاربردی منطقی برای این اطلاعات قائل شدن، چه حاصلی از این شکوفائی ارتباط جهانی به دست می آوریم.
آنچه در ایران رخ می دهد دوست من، نیاز امروز بشریت را آشکارتر از همیشه در برابر دیده من وتو قرار می دهد و شاید این نیاز، من و تو و همگان را به این ادراک برساند که باید طرحی نو دراندازیم که با طبیعت دنیای امروزمان سازگار باشد، نه با نیاز قرون گذشته. طرح سازمانی موثر برای حمایت از ملل و نه دول. سازمانی که حرفش خریدار داشته باشد و هیچ دولتی از بیم آن خود را محق به سرکوب مردمان خود نداند و نخواند.