۱۳۸۷ دی ۲۵, چهارشنبه

اهميت اوباما بودن و اوباما ماندن – روز سی و ششم

شايد در آغاز حرکت اوباما و حتی بعد از پيروزی او، بسياری اهميت اين پيروزی را به خاطر رنگ پوست او "تصور" می کردند، اما گمانم اين است که امروز "يقين" اکثريت آن است که اهميت پيروزی " اوباما" در " اوباما بودن" اوست.
اهميت " اوباما بودن" به گمان بنده در جوار بسيار عوامل و شرايط زمان و مکان و خصوصيات فردی و اجتماعی، شايد در " اوباما بودن" او باشد و پيوستگی و مداومت در "سخن"، "منش" و "روش" که در بيست و يکماهی که در طول مبارزات انتخاباتی زير ذره بين مخالف و موافق بود، با وزش اين نسيم موافق و آن باد مخالف تغيير نکرد و فراتر از آن، بعد از پيروزی نيز اين " اوباما بودن" بی تغيير ماند.
اهميت " اوباما بودن"، پذيرش اين فکر از سوی اکثريت مردمان آمريکاست که گزينش او به رياست جمهوری آمريکا، نشانه پا بر جا باقی ماندن پايه اصلی و اوليه بنياد اين سرزمين، يعنی "حکومت مردم بر مردم و برای مردم" است.
اهميت " اوباما بودن" در توانايی او برای ترسيم سيمای واقعی آمريکا برای آمريکاست که همچنان که در سخن پس از پيروزی انتخابات گفت: "قوت آمريکا از نيروی عظیم نظامی یا میزان سرشار ثروت آن نیست" که این قوت " از پیوسته زنده نگاه داشتن ایده ها و فکرها، از دموکراسی، آزادی و آزادی طلبی، به وجود آوردن فرصت ها و همیشگی بودن امید است."
اهمیت " اوباما بودن" پیمانسیت که با مردم بسته است و وعده ایست که خلافش ثابت نشده است، که "من به حرف شما گوش خواهم کرد بخصوص وقتی که موافق هم نباشیم."
اهمیت " اوباما بودن" همچنین، توانایی او در ترسیم یک آرزو و تبدیل آن به یک رویا و بالاخره آن را بصورت هدفی قابل دسترسی برای یک ملت و شاید دنیا، در آوردن است.
اين هدف، سنگرهای خالی مانده و برجا مانده از گذشته و از قرن گذشته و قرون گذشته نيست. در روزگار "مالتوس" نيست که ازدیاد نفوس " آدم" را خطر بزرگ برای آدمیت تصویر کرد و بذر وحشتی را کاشت که منابع زمین کفاف همگان را نمی دهد و این بذر وحشت جنگ ها و کشتارهای سهمگین قرون بعد تا به امروز را به دنبال داشته است.
این هدف که با آرزویی آغاز می شود، در قرن بیست و یکم و ماورای آن قرار گرفته است و این هدف همچنان که خانم هیلاری کلینتون در جلسه رسیدگی به تایید او برای مقام وزارت خارجه در سنای آمریکا گفت: متجاوز از دو میلیارد نفر از انسان های محروم از همه چیز در کره خاکی ما را نيز شامل می شود که اکثریت آنها را نیز زنان و کودکان تشکیل می دهند، و دنیای ما، دنیای آدمهای مرفه، بدون ایجاد فرصت های مناسب و درخور انسانها برای این محرومان قادر به عبور از بن بست کنونی که بشریت به آن رسیده است نیست.
اهمیت " اوباما بودن" تا اینجا، کاشتن بذر امید است برای همه جهانیان، اما بارور شدن این بذر و این که این امید تا چه حد رنگ واقعیت خواهد یافت، حکایتی است که آغازش نیمروز سه شنبه، بیستم ژانویه ۲۰۰۹ خواهد بود و من و تو نیز نمی توانیم تنها تماشاگران این حکایت باشیم.

۱۳۸۷ دی ۲۴, سه‌شنبه

روزهای انتظار در سرزمين آمريکا – روز سی و پنجم

سال های زندگی من در اين سرزمين، آمريکا، نزديک به ۳۶ سال است، يعنی سپتامبر ۱۹۷۳ تا امروز که هفته های نخست سال ۲۰۰۹ را تجربه می کنيم.
در اين سالهای دراز اما، هرگز من آمريکا را اين چنين هيجان زده و در انتظار نديده بودم و نديده ام. هرگز نديده بوده ام و نديده ام که در فاصله يک هفته تا شروع کار يک رئيس جمهور، اين چنين انتظار و اشتياقی آمريکا را فرا گيرد. هرگز نديده بودم که اشتياقی اين چنين همه مرزها و خط های حزبی، نژادی، مذهبی، مسلکی، سنی، گروهی، و عقيدتی را در فاصله يک هفته تا آمدن رئيس جمهوری تازه، چنين نا پيدا کرده باشد که جوان و پير و سياه و سفيد و مهاجر و کودک و متعصب مذهبی و بی مذهب و هنرمند و حتی ژورناليست در يک صف و در انتظار باشند که سه شنبه ديگر که می آيد، اين مرد، اين رئيس جمهور تازه، در سخنرانی آغاز ماموريت تاريخی خود، چه خواهد گفت، چرا که سخنان ساعت پيروزی او را در نيمه شب چهارم نوامبر به خاطر دارند که گفت:
"اگر هنوز کسی در ميان شما، شک دارد از اينکه آمريکا مکانی است که همه چيز در آن شدنيست، که هنوز متحير است آيا رويای پايه گزاران سرزمين ما در زمانه ما نيز زنده است، که هنوز قوت دموکراسی ما را زير سوال می برد، امشب پاسخ خود را يافته است."
و باز به خاطر دارند سخنان اين مرد را که در ميانه ترسيم رويای بزرگ خود برای آمريکای سالهای در پيش، غافل از درون و از خانواده و خويش نيست و همسر خود را با افتخار به مردم آمريکا و دنيا معرفی می کند و به دو دختر خود ساشا و ماليا که اينک آمريکا آنها را دختران خود می داند و می خواند، می گويد که عشق او به آن دو ماورای تصور آنهاست و وعده اينکه در کاخ سفيد اين دو نيز به آرزوی خود که داشتن بچه سگيست، خواهند رسيد.
او حکايت " آن نيکسون" زن سياه پوست ۱۰۶ ساله ای را که "تاريکترين و روشن ترين" روز اين سرزمين را شاهد بوده ، گفت که ساعتها در انتظار مانده بود تا خود و با دست خود رای خود را به جمع رای دهندگان آمريکا بيافزايد.
و او، "باراک حسين اوباما" که گفت "من هرگز از ياد نخواهم برد که اين پيروزی به که تعلق دارد. اين پيروزی به شما تعلق دارد، به شما تعلق دارد".
و امروز آمريکا، به عنوان ملتی واحد، به اين مرد "اطمينان" کرده است که اين مرد، اين کشتی عظيم را در دريای بيکرانه آينده، بسوی نيک بختی و آسايش "انسان" نشانه خواهد گرفت.
اين مردم اطمينان يافته اند که پيروزی انتخابات پيروزی خودشان بوده حتی آنها که به اوباما رای ندادند. و باز اين مردم، مردم آمريکا، می دانند دارند پديده ای را تجربه می کنند که برای دهه های دراز آن را نيافته بودند. و اين مردم آمريکا می دانند زمانی که ملتی، مردمی، در هر جای دنيا که باشد پيروزی و بعد هدفی را از آن خود بدانند و نه تحميل شده بر خود، هيچ نيروئي نمی تواند از رسيدن به آن باز داردشان.

۱۳۸۷ دی ۲۳, دوشنبه

از سريال ۲۴ – روز سی و چهارم

سريال تلويزيونی "۲۴" ديشب فصل هفتم خود را آغاز کرد. اين سريال پر طرفدار به اين جهت ۲۴ خوانده می شود که هر بار حوادث آن در ۲۴ ساعت اتفاق می افتد.
سريال ۲۴ چند ماه بعد از فاجعه يازده سپتامبر ۲۰۰۱، آغاز شد و حکايت های آن پيوسته تحت تاثير اين بزرگترين ضايعه تروريستی تاريخ آمريکاست. به اين ترتيب که هر بار تلاش گروهی تروريست ورزيده و هفت خط را نشان می دهد که سعی دارند فاجعه ای ديگر در حد ۱۱ سپتامبر يا بزرگتر از آن را در آمريکا به وجود آورند و سازمانی به نام CTU يا واحد ضد تروريستی که سعی در خنثی کردن نقشه های آنها دارد، و مردم که در اين ميان کمتر از آنچه پيرامونشان در حال وقوع است آگاهی دارند.
کاراکتر اصلی سريال ۲۴، ماموريست به نام "جک باوئر" که انگار تنها کسی است که در بوروکراسی کند و دست و پاگير حاکم بر جوامع دموکراسی، روش مخصوص خود را برای مقابله با خطری آنی که مردم را تهديد می کند دنبال می کند و جالب قضيه آنکه به همين خاطر از جانب دشمن و هم از جانب خودی مورد آزار است.
دشمن يعنی تروريست ها که هميشه از راه های فرار و موهبت های جوامع دموکراسی برای رخنه کردن و ضربه زدن به آنها استفاده می کنند و خودی ها که وقتی خطر از سرشان رفع شده تازه گريبان جک باوئر را می گيرند که چرا با فلان تروريست که می خواست يک بمب شيميائی را در يک مرکز خريد و فروش و تجمع مردم پخش کند، رفتارت خشونت بار بوده است.
در همين آغاز فصل هفتم، در حالی که يک گروه تروريست به سيستم کنترل هوايی پروازهای تجارتی نفوذ کرده و می خواهند هواپيماهای مسافربری را به هم بکوبند، يک کميته تحقيق در مجلس سنا، "جک باوئر" را به استنطاق گرفته و با او همچون مجرمی خطاکار رفتار می کنند. سناتوری که رياست کميسيون را به عهده دارد از "جک باوئر" می پرسد، آيا شخصی بنام "حداد" را می شناسی؟ آيا اين شخص را شکنجه کرديد؟
پاسخ "جک باوئر" اين است که اگر شما مفاد کنوانسيون ژنو را در مورد شکنجه در نظر داريد، بله من اين آدم را شکنجه کردم. اما، در آن لحظه ای که اين تروريست داشت ۴۵ نفر که بيست نفر آنها هم بچه بودند، در يک اتوبوس منفجر می کرد و از بين می برد، تنها راهی که برای نجات اين آدمها داشتم همين بود.
و "جک باوئر" باز می گويد، شما داريد به مفاد کنوانسيون ژنو مراجعه می کنيد در حاليکه ما در وسط جنگی قرار گرفته ايم که حريف هيچ معيار و هيچ خط قرمزی برايش وجود ندارد.
و سوال "جک باوئر" همان سوالی است که در برابر مردم آمريکا قرار گرفته و همچنان بی جواب مانده است. با آنکه اين همه در مورد آن گفته می شود، که چطور می شود در يک بازی يا جنگ يا مهلکه، يک طرفه قوانينی را مراعات کرد که حريف برای آنها تره هم خرد نمی کند.

۱۳۸۷ دی ۲۱, شنبه

از یک سایت ایرانی در مورد میزگردی با شما
امیدوارم باز به تریز قبای کسی بر نخورد

میزگردی با شما و بدون احمدرضا بهارلو
http://iransat1.blogspot.com/2008/10/blog-post_25.html
میزگردی با شما اولین برنامه تلویزیونی فارسی صدای آمریکا بود که نخستین بار در سال 1996 بصورت هفتگی در روزهای جمعه بمدت نیم ساعت از طریق ماهواره های آنالوگ به سوی ایران روانه شد.گرچه مدت زمان برنامه "میزگردی با شما" بسیار اندک بود و در کانالی دور از دسترس پخش می شد اما ظرف مدت کوتاهی توانست توجه بسیاری از ایرانیان را به خود جلب کند که همین امر بعدها به افزایش مدت زمان برنامه های تلویزیونی فارسی صدای آمریکا منجر شد. مردم "میزگردی با شما" و بطور کلی تلویزیون صدای آمریکا را با شخصیتی بنام احمدرضا بهارلو شناختند. بهارلو تسط کاملی بر تلویزیون داشت ، بهترین ها را انتخاب می کرد و در برنامه نیم ساعته اش هزاران مطالب آموزنده و آگاهی دهنده خلاصه میشد. وی نمونه ای از یک مجری حرفه ای تلویزیون بود که برنامه اش را بر پایه حفظ آزادی بیان و احترام به عقاید گوناگون بنا نهاد در واقع میزگردی با شما میزگردی با مردم بود. بهارلو نه تنها مجری و پایه گذار"میزگردی با شما"، بلکه مدیر و تهیه کننده ای لایق بود و بدون شک سازمان صدای آمریکا توجه مردم به بخش فارسی خود را مدیون اوست. وی تا مدت ها مدیر بخش فارسی تلویزیون صدای آمریکا بود. گسترش برنامه های فارسی صدای آمریکا با احمدرضا بهارلو تا جایی پیشرفت که میزگردی با شما به برنامه ای روزانه تبدیل شد و برنامه های تلویزیونی فارسی صدای آمریکا از نیم ساعت در هفته به هفت ساعت در روز افزایش پیدا کرد. از همان زمان سازمان صدای آمریکا کامبیز محمودی را به عنوان مدیریت تلویزیون فارسی خود برگزید و احمدرضا بهارلو همچنان آشنای قدیمی برنامه "میزگردی با شما" بود. اما از چند هفته اخیر غیبت وی در این برنامه موجب نگرانی همگان شده و بسیاری از مردم ،هنرمندان، تحلیل گران و فعالان سیاسی را نیز به اعلام ابراز نگرانی خود از غیبت احمدرضا بهارلو به رئیس سازمان صدای آمریکا وا داشته است.برخی شایعات از اختلاف احمدرضا بهارلو با رئیس سازمان صدای آمریکا حکایت دارد. به گفته سام قندچی ناشر و سردبیر نشریه ایرانسکوپ که سابقه حضور در برنامه میزگردی با شما را نیز داشته است غیبت احمدرضا بهارلو موجب واکنش برخی فعالان سیاسی از جمله حشمت الله طبرزدی و حسام فیروزی به رئیس صدای آمریکا نیز شده است. سام قندچی که آینده نگری را رمز موفقیت برنامه های احمدرضا بهارلو می داند بر این باور است که م..

۱۳۸۷ دی ۲۰, جمعه

بينش های در خلوت و بينش های عيان – روز سی و سوم

اصطلاح بوقلمون صفت از آن زمان که باب شده و بکار گرفته شده، در توصيف آدمهائی بکار رفته که مثل بوقلمون با تکان دادن بال و پر رنگ عوض کنند. همين اصطلاح بعدأ در گويشهای سياسی يا مناظرات و مجادلات سياسی آنچنان جا می افتد و بکار گرفته می شود که قدرت هرگونه ائتلاف و کنار آمدن با هم را از آدمهای درگير بگيرد. يعنی اگر شما مثلأ در روزی روزگاری گفته ايد زنده باد فلانکس، و يا فلان گروه و مکتب فکری يا سياسی را محکوم اعلام کرده باشيد، به حکم آنکه مرغ يکپا دارد تا ابد محکوميد روی حرف خود پافشاری کنيد، حتی اگر برايتان ثابت شود که در اشتباه بوده ايد.
يعنی خود هم اگر بخواهيد از ترس آنکه فردا همين برچسب بوقلمون صفت را بشما نچسبانند بايد يا بخودتان دروغ بگوئيد يا بديگران و يا بهر دو.
حالا اگر مسئله برای من و تو، که نه رهبر و نه عضوی از دسته ای، جمعی، مسلکی و گروهی هستيم چنين معضلی بوجود آورد، که بترسيم حرف خطای ديروزمان را بلطف آگاهی امروز عوض کنيم، تکليف اين همه اعضای صاحب نام گروه ها و دسته ها و مسلک ها و آنان که خود را صاحب رسالت می دانند چه ميشود؟
چند تا آدم با شهامت پيدا می شود که بيايد و بگويد، ديروز در اشتباه بودم. امروز چنين می پندارم و فردا شايد با آگاهی بيشتر حرف امروزم را نيز تصحيح کنم؟
بنابراين رهبران و خود را صاحبان رسالت دانسته ها، دوگونه بينش برای خود بر ميگزينند. بينش در خلوت که عقل و خردشان حکم می کند، و بينش عيان که مصلحت شخصی حکم می راند.
من در همين ايام و در همين شهری که ساکنم، در اينطرف و آنطرف و اين مهمانی و آن مهمانی، کم نديده ام چپ گرا و راست گرا و سلطنت طلب و مجاهد و فدائی و سوسياليست و مذهبی و مکتبی و ........ که با هم نشسته، گل می گويند و گل می شنوند. و بيشتر وقتها در مورد بسياری مسائل مطرح خود را هم عقيده نيز می بينند. اما، اما خدا نکند که دوربينی، و "غيری" پيدا شود، که همگی با شتاب برميگردند پشت خط های رنگ باخته جبهه و حاضر برای گشودن آتش بروی هم، آنهم آتشی که معمولأ باروتش هم نم کشيده است.
و من و تو، شايد، بايد، به خودمان و به اينان، توجه دهيم رسم زندگی و سياست را در همين اجتماعات ميزبان، که مثلأ رهبران اين حزب و آن حزب چگونه در اينجا با هم می جنگند و باز چگونه با هم کنار می آيند. که اگر اينها هم می خواستند همان سياست "حرف مرد يکيست" را پيشه کنند، جايشان پهلوی دوستان بود در ته قافله.

۱۳۸۷ دی ۱۹, پنجشنبه

در جستجوی وزن مخصوص – روز سی و دوم

ایرانیها در مجموع (و شاید خیلی قومهای دیگر) و بطور مشخص ایرانیهای پراکنده در جهان یا ایرانیان جهانی شده ( ایرانی های آمریکائی ، ایرانی های انگلیسی، ایرانی های آلمانی، ایرانی های ۰۰۰۰) بعد از یک دوره حدوداً سی ساله که جای پایشان را در اجتماعات میزبان که امروز اجتماع خودشان شده محکم کنند، اینک مانده اند در جستجوی آنکه جایگاه واقعیشان در این جوامع و در مجموع در جامعه جهانی کجاست؟
من و تو معمولاً در فاصله دو نقطه افراط که پایه در تعصب، خشم، احساسات، ترس و احتیاط و خود فریفتگی دارد از این سو به آن سو متمایل میشویم که دو نقطه خود بزرگ بینی و خود کوچک بینی ماست. و این دو نقطه خود بزرگ بینی و خود کوچک بینی معمولاً بجای مایه گرفتن از اطلاعات و دانسته ها، حاصل احساسات افراطی و ذهنیت های تلقین شده است.
اما من و تو هم مثل همه عناصر سازنده این طبیعت قاعدتاً باید داری وزن مخصوص یا Specific gravity باشیم که مختص و منحصر بخودمان باشد و جایگاه ما را در جامعه ای که هستیم و جامعه جهانی معین کند، همان که ظاهراً از آن آنچنان آگاه نیستیم. حالا این وزن مخصوص یک آدم که حاصل خصوصیات فیزیکی، وضعیت مادی، پیشینه خانوادگی، سن و سال، شغل، تحصیلات، داشتن ارتباطات موثر، تخصص ها و غیره و غیره اوست و جای او را در جامعه معین میکند، در کل جامعه و برای یک قوم هم باید به همین صورت عمل کند.
اما وزن مخصوص یا Specific gravity باید در شرائط ایده آل معین شود همچنان که در مورد یک "عنصر" باید در آبی با حرارت چهار درجه سانتیگراد و در فشار یک آتمسفر معین شود در جامعه نیز باید در یک حالت غیر متلاطم اجتماعی و ذهنی و آسوده و ایده آل تعیین شود نه با گمانه زنی و حدسیات.
چون من و تو بسته به آن که در یک روز بخصوص دچار چه حالت روحی باشیم، جذب یکی از دو قطب افراط خود بزرگ بینی و خود کوچک بینی شده ایم. مثلاً اگر امروز تیم فوتبال ایران تیم پرتغال را اتفاقی شکست دهد از شادی و غرور جذب نقطه خود بزرگ بینی و اگر از قطر بخورد از خشم و یاس بسوی خود کوچک بینی کشیده میشویم.
قدم اول و اصلی برای رهائی از سر در گمی کنونی افزودن بر دانسته های ناقص مان از خود باید باشد و ارزیابی غیر متعصبانه ای از ضعف ها و قوت هایمان از راه آگاهی دادنمان از یکدیگر به یکدیگر است.

۱۳۸۷ دی ۱۸, چهارشنبه

انتخاب ميان روزگار سپری شده و روزگار در پيش - روز سی و يکم

"بنيادگرايی" که در حقيقت شيفتگی در گذشته ايست که جز افسانه و خرافات و موهومات کمتر از آن می دانيم، قالبيست که در پناه آن حرکت های رو به عقب و بازدارنده بشريت در دهه های اخير در قالب های حکومت های افراطی يا تروريسم بين المللی چهره نشان داده و برای خودش جايگاهی هم پيدا کرده است. بدون نگاهی به تقويمی که جلوی من و تو قرار دارد که سال، سال ۲۰۰۹ ميلاديست، که از قرن بيست و يکم نيز نه سالش را پشت سر گذاشته ايم و در حقيقت يک دهمش تقريبا سر آمده است.
بدون توجه به آنکه، من و تو رسيده ايم به روزگاری که ماشين مبادله بی درنگ اطلاعات، آنچنان شتابی به آن بخشيده است که حتی درنگی در امروز، از قافله ای که دارد به فردا می رسد، عقبمان می اندازد.
حالا در نظر بگير که در اين شتاب بی امان، آنکه در بهشت خيالی ديروز، امروز گم کرده است و بعد از ديروز چشم به پريروز دارد، بخواهد آن روزگار سپری شده و خوشبختانه بی بازگشت را برای من وتو بسازد، يا به زور به خوردمان دهد.
اما اين شيفته روزگار سپری شده ديروز و پريروز، روزهايی را در حقيقت نويد می دهد که يک دل درد ساده، دهقان را که سهل است، سلطانی را هلاک می کرد. روزهايی که يک سر درد و دندان درد معمولی، فرعونی را بزانو در می آورد چه رسد به خيل بردگانش. روزگاری که يک آنفلوآنزا، هزاران کشته بر جا می گذاشت، که يک حصبه نسل کشی می کرد.
روزهايی که يک خواب آسوده و امن از ترس اين درنده و آن مهاجم و خصم، رويای دست نيافتنی بود، روزگاری که سی، چهل سالگی مساوی بود با پايان دوران متوسط عمر آدم، روزگاری که از ده تا بچه اگر يکی دو تا باقی ميماندند، شانس آورده بودند.
شيفته روزگار گذشته، بنيادگرای قرن بيست و يکم اما، از اين گذشته، کاخی خيالی و بهشتی خيالی تر می سازد که به من و تو هم تعارف می کند که بفرمائيد. اگر هم نفرمائيم!! می خواهد به زور بفرمائيم!!
اين شيفته روزگار سپری شده و معيارهای تار و پود از کف داده البته ساکن يک کشور و يک جامعه نيست و نه فقط در شرق که در غرب هم موجود است.
اما در جوامع پيشرفته، مثل همين آمريکا، آن قدرتی که به زور من و تو را به سوی بهشت موعود خود هدايت کند، به او داده نشده و قوانين حاکم بر جامعه او را در چارچوب خود باقی گذارده است و هر از گاهی بايد گامی به عقب نيز بر دارد، هر چند آب ببيند، او نيز شناگر قابليست.
و بهشت، همچنان به صورت جزيره ای دور دست در اقيانوسی باقی می ماند. اين اقيانوس برای بنيادگرا اقيانوس مرده گذشته است و برای من و تو دريای بی کرانه آينده.